قصه تصویری اسباب بازی ساز و دخترش
4.1/5 - (34 امتیاز)

اسباب بازی ساز و دخترش
در زمان های بسیار قدیم، اسباب بازی ساز فقیری به نام کِیلِب با دخترش در شهر کوچیکی زندگی می کردند. برتا دختر کیلب نابینا متولد شده بود و اون به عنوان یک پدر، قسم خورده بود که نابینایی دختر رو به نعمت تبدیل کنه.
کیلب: دخترم به اندازه کافی غصه داره، من نباید به غمش اضافه کنم و به جاش باید بهش بقبولونم که زندگی خیلی خیلی زیبایی داره.
برتا: پاپا… این دیگه چیه؟
کیلب: اوه اینو میگی؟ این یه عروسک پرنسس زیباست که فقط برای شاهزاده کوچولوی خودمه !
برتا: خوشگل تر از منه؟ پیراهنش قشنگتر از پیراهن منه؟
کیلب: اووو نه، اون اصلا به خوشگلی تو نیست، تازه لباسش هم به قشنگی پیرهن تو نیست.
برتا: ممنونم پاپا. درباره ی خونمون برام بگو. چه شکلیه؟ اندازش چقدره؟
کیلب: خب… خونه ی ما خیلی بزرگ نیست؛ چون تنها گذاشتن تو توی خونه و رفتن به کارگاه سخت میشد. به خاطر همین نصف خونه رو به یک کارگاه باشکوه ساخت اسباب بازی تبدیل کردم. میدونی، کارگاه ما بزرگترین کارگاه ساخت اسباب بازی تو کل این سرزمینه. ارباب مهربون ما از من میخواد که به یک خونه ی بزرگتر برم؛ اما این کارگاه بزرگ همراه با خونه باید کافی باشه… تو اینطور فکر نمیکنی؟
برتا: اووو بله پاپا… من واقعا عاشقشم.
– هه هه هه هه… کیلب دوباره داری به دخترت دروغ میگی؟!

اسباب بازی ساز و دخترش
کیلب: آآآآ… بهت که گفتم، پسر ارباب ما خیلی بامزس! باید ببینی که چطور بهم چشمک میزنه و لبخند شیطنت آمیزش هم باید ببینی.
برتا: هه هه هه هه
کیلب: بله ارباب
پسر ارباب: بگیر… پدرم دستمزدت رو فرستاده
کیلب: اما این فقط…
پسر ارباب: به خاطر اون دو روزی که مرخصی گرفته بودی از حقوقت کم کرده.


کیلب: اما برای جبرانش ساعات بیشتری کار کردم
پسر ارباب: چون تو کند کار میکنی. پدرم چیکار کنه! اَه
و به این ترتیب سال ها گذشت و برتا بزرگ شد و همیشه این داستان ها رو میشنید که پدرش چه مرد خوشتیپ و سرحالیه و چطور دستمزد زیادی از ارباب مهربونش میگیره و خونشون چقدر بزرگه و همینطور خودش زیباترین لباس های شهر رو میپوشه.
پسر ارباب: بیا اینم دستمزدت
کیلب: یکم پیش پرداخت میخواستم، چند هفته ی دیگه تولد برتاست.
پسر ارباب: براش یه تیکه آشغال دیگه بخر و متقاعدش که طلاست. اون هر چیو بگی، باور میکنه.
کیلب: بهم پیش پرداخت بده، به جاش شش ماه بعدی و سه برابر کار میکنم.
پسر ارباب: حالا کارت رو شروع کن تا ببینیم چی میشه.
و اینطوری شد. کیلب ماه ها سخت کار کرد و بالاخره تونست پول کافی دربیاره تا برای دخترش یک گردنبند زیبا بخره؛ اما فقط برای این که برتا احساس کنه که چقدر دوستش داره، بهش دروغ گفت.
کیلب: تولدت مبارک عزیزم ! بفرما
برتا: این چیه پاپا؟
کیلب: این یک گردنبنده ! ارباب تکلتون این و مخصوص تو خریده. اون واقعا خیلی ناراحت بود که نتونست اینجا باشه و بهت تبریک بگه. اگه پدرش مهربون بود، تکلتون جوان خیلی مهربون تره، اون واقعا تو رو دوستت داره.
برتا: اون خیلی پسر مهربونیه…
وقتی برتا از مهربونی پسر اربابش شنید، کم کم مخفیانه بهش علاقه پیدا کرد. فکر میکرد که پسر اربابش واقعا بهش اهمیت میده. بعد یک روز…
پسر ارباب: هی برتا ! شنیدم که قراره امروز دوستات بیان به دیدنت
برتا: بله، چطور مگه؟!
پسر ارباب: منم میخوام بیام پیشتون
برتا: حتما… خیلی خوشحال میشم.
پسر ارباب: آره میخوام میفلدینگ یکم بیشتر با زنا معاشرت کنه. وقتی باهاش ازدواج کنم، حتما میخواد که دوستاش بیان اینجا.
برتا: چی؟
پسر ارباب: مگه گوشاتم کر شدن؟ دارم ازدواج میکنم. ها… به نظر میرسه که باید حقیقت و بهش بگی. اووو خدایا ! ازت متنفر میشه.


برتا: پدر… تو میفیلدینگ و دیدی؟
کیلب: آره
برتا: اون اخلاق و رفتارش مودبانه است؟ اون مهربونه پدر؟
کیلب: خیلی
برتا: مهربون تر از من؟
کیلب: برتا…
برتا: فکر کردم تاکلتون از من خوشش میاد. اون چرا باید برای تولدم کادو بخره و چرا باید تموم عمرم اون قدر باهام مهربون باشه پدر؟
کیلب: خدای من ! ناراحتی… فرشتگان من مجبورم نکنید این کار و انجام بدم، مجبورم نکنید که دخترم رو بیشتر از این ناراحت کنم. اگه بفهمه که من بهش دروغ میگفتم، ازم متنفر میشه.
برتا: شاید پدر من به خاطر نابینا بودن لیاقت این و ندارم که کسی دوستم داشته باشه، فقط لیاقت ترحم و دارم.
کیلب: نه اصلا اینطور نیست. من تمام عمرم بهت دروغ گفتم، میتونی منو ببخشی؟

اسباب بازی ساز
برتا: بهم دروغ گفتی؟ در مورد چی؟
و کیلب به دخترش همه چیز و گفت؛ که چطور تمام عمرش درباره خونشون، زندگیشون و اربابشون بهش دروغ گفته.
کیلب: به خاطر مردی که ایاقت عشق تو رو نداره غصه میخوری؟ متاسفم لطفا منو میبخشی؟! من فقط سعی میکردم تو رو خوشحالت کنم؛ اما الان میفهمم که بیشتر ناراحتت کردم. اصلا میتونی منو ببخشی عزیزدلم؟
برتا: پدر… فکر میکردم تو مثل چشم‌های منی، اما منو بیشتر از این نابینا کردی. تو به من اعتماد نداشتی که بتونم قوی باشم. من میتونستم بهت کمک کنم پدر…
کیلب: من خیلی متاسفم… باید بهت اعتماد میکردم، اما نمیتونستم بهت نشون بدم که چه زندگی مصیبتواری داریم.
برتاک من میدونم همه ی کارات برای خوشحالی من بوده، همه ی دردی که تنهایی کشیدی، فقط به خاطر دیدن لبخند من بوده، ازت ممنونم. اما بهم قول بده حالا اجازه میدی ازت مراقبت کنم پدر؟ اجازه میدی بهت کمک کنم و باهام نه مثل یک آدم نابینای بینوا بلکه مثل شاهزاده خودت که قوی و باهوشه رفتار کنی؟
کیلب: اووو… قول میدم.
و سرانجام اسباب بازی ساز به برتا اجازه داد که تو ساختن اسباب بازی ها بهش کمک کنه و خیلی زود اونا پول کافی برای خرید خونه درآوردند. اما آفرین به برتا
اون میتونست از سرنوشت خودش گله و شکایت کنه دائم غصه ی زندگیش رو بخوره، اما به جای این کار، تصمیم گرفت پدرش رو ببخشه و با هم زندگیشون رو بسازن. این قدرت و شجاعت واقعیه ! مگنه؟!

پایان

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

20 پاسخ
  1. سودا
    سودا می گوید:

    سلام خیلی ممنون خیلی قشنگ و دوست داشتنی بود کاشک ادامه داشت به هر حال خیلی خوب بود ممنونم ازتون نویسنده مهربون

    پاسخ
  2. هانیکا
    هانیکا می گوید:

    سلام عالی بود
    من خیلی قصه دوست دارم به خصوص تعریف کردنشم دوست دارم اما من بلد نیستم سایت درست کنم فقط توبعضی از سایت های دیگران کلی فکر مکنم قصه مینویسم از این به بعد هروقت خانم صدف خالقی قصه جدید گذاشت منم تو نظردهیش قصه ای میزارم خوب قصه اولم رو بخوانید.

    نام داستان: کمک آقا و دیو

    روزی روزگاری در جنگل سرسبزی پیرمرد هیزم شکنی زندگی میکرد.پیرمرد قلب مهربانی داشت و به همه کمک می کرد.به همبن خاطر اسمش را گذاشته بودند:کمک آقا.
    کمک آقا، لاغروبلندبالابود، باموهای خاکستری که همیشه روی پیشانیش میرخت.دریک روز سرد، او تبر و طنابش را برداشت و برای جمع کردن هیزم به جنگل رفت.
    آن روز هم مثل روزهای قبل، نور کمرنگ آفتاب از لابه لای شاخه های لخت درختها پشت کمک آقا را گرم میکرد.او همبنطور که جلو میرفت یکدفعه صد۵ایی شنید. به این طرف و آنطرفش نگاهی کرد ولی چیزی ندید. فکرد کرد شاید خیال کرده اما چندان قدم که جلو رفت بازهم همان صدارا شنید. کمک آقا گوش هایش را تیز کردو متوجه شد صدا از صندوقچه ای است که پاب درختی افناده او به طرف صندوقچه رفت و گفت:کی هستی؟!جنی یا پری هستی؟!
    کسی از داخل صندوق گفت:نه جنم نه پری. خواهش میکنم در صندوق را باز کن و منو نجات بده.
    کمک آقا دلش به رحم آمدو در صندوق را باز کرد. ناگهان غولی از صندوق بیرون پرید و نفس راحتی کشید.
    کمک آقا از ترس تبرشو انداخت و تا آمد فرار کند، غول جلویش را گرفت و گفت:کجا؟ حالا که مرا نجات دادی باید غذایی برام بیاری.
    بعد دستی به شکمش کشیدو ادامه داد:چون اینطرفا چیزی پیدا نمیشود میخواهم تورا بخورم.
    کمک آقا هاج و واج مانده بور که چه کند. بالاخره گفت:چطور دلت می آید مرا ّخوری؟ من در حق تو خوبی کردم تومیخواهی مرا بخوری؟

    غول گفت: من این چیزا سرم نمیشود گرسنگی امانم را بریده بهتر است گریه
    و زاری نکنی!

    کمک آقا گفت؛حالا که میخواهی مرا بخوری بخور ولی بی اول از چند نفر بپرسیم که کار درستی میکنی یا نه.°
    غول قبول کردو آن وقت آنها به راه افتادند رفتند تا رسیدند به گوسفند. کمک آقا همه چیو گفت
    گوسفند گفت: ماگوسفندها هم به آدما خوبی کردیم ولی الان ک پیرشدیم آنها میخواهند مارا بخورند غول درست کاری میکند که تورا بخورد.

    دیو خنده کنان گفت خوب حالا بابد تورا بخورم.
    کمک آقا با التماس گفت:من که نمیتوانم فرار کنم ح۷داقل مهلت بده تا نظر یکی دیگه رو بپرسیم این این آخربن بار است‌.
    غول با ناراحتی قبول کرد. آنها رعگفتند تا به روباهی رسیدند.
    کمک آقا ماجرا را لرای روباه تعریف کرد
    روباه با تعجب گفت: باورنکردنی است دیو به این بزرگی چگونه در صندوق کوچکی جا میشود؟
    هرچه کمک آقا غول قسم خوردند روباه باور نکردو گفت:من تا چیزی را که که به چشم خود نبینم باور نمیکنم اگر راست می گویید به من نشان دهید که غول چطور در صندوق رفت.
    کمک آقا و دیو به همراه روباه به طدف صندوق راه افتادند تا به صندوق رسیدند کمک آقا گفت :غول در این صندوق گرفتار شده بود.
    روباه گفت:آخر چطوری؟
    و کمک آقا در صندوق را باز کرد و غول رفت توش روباه گفت:درش باز بود،
    کمک آقا گفت درش بسته بود.
    روباه گفت :چرا وقتم را تلف میکنید زود نشونم بدید چطوری درش بس بسته بود.
    کمک آقا در صندوق ررا بست و قفل کرد و گفت:اینطوری
    روباه بلند خندیدو گفت:خب منتظر چی هستی؟
    کمک آقا که تازه فهمید روباه چه حیله ای داشت دوپا داشت دوپای دیگه اضافه کرد پا به فرار گذاشت.》

    امیدوارم دوست داشته باشید با تشکر

    پاسخ
    • کیمیا
      کیمیا می گوید:

      ممنون به خاطر داستان بامزه‌ات هانیکا.من خیلی داستان نویسی دوست دارم و داستان های تو هم خیلی خوشم میاد.منم تو رو توی داستان نویسی الگوی خودم قرار میدم.اما حس کردم یکمی از این داستان رو از داستان ماهیگیر و غول داخل بطری گرفتی،ولی اشکال نداره.چون داستان تو بامزه‌تره.

      پاسخ
  3. باال
    باال می گوید:

    وولک با تو ام این ها قصه های شما نیست به اینا میگن داستان های فارسی بزنید توی گوگل براتون میاره

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *