4.4/5 - (38 امتیاز)

فداکاری بزرگ

این داستان مربوط به مدت ها قبله
تو کلبه ی کوچکی، وسط زمینی بی اب و علف، آفتاب سوخته و بایر، پیرزنی به همراه یه دختر جوون زندگی می کردند. پیرزن پژمرده و ترشرو بود و مدام با خودش حرف های مبهم میزد.
دختر که اسمش فینولا بود مصل غنچه ی گل سرخ، شیرین و با طراوت بود. بیرون کلبه، زمین بایر و آفتاب سوخته، از هر طرف تا کیلومترها ادامه داشت؛ ولی از سمت شرق به رشته کوهی می رسید.
هیچ کجا نه خونه ای دیده میشد و نه درختی، نه گلی و نه هیچ نشونی از جانداری… فقط پیرزن و فینولا بودند…
تنها کسی که کنار پیرزن و فینولا دیده میشد، کوتوله ی لالی بود که سوار بر اسب از کار افتاده اش، ماهی یکبار به کلبه میرفت و برای پیرزن و فینولا یک گونی ذرت میبرد، و با این که نمیتونست حرف بزنه، فینولا از دیدنش خیلی خوشحال میشد.
بعد از این که گونی درت رو تو خونه گذاشت، سوار اسبش شد تا بره؛ اما برای آخرین بار به کلبه نگاه کرد و فینولا رو گشت پنجره دید که داشت گریه میکرد.
دیدن اون منظره انقدر ناراحتش کرد که دیگه به چیزی جز چهره ی غمگین فینولا فکر نمیکرد. اون بدون مقصد با اسبش به راه افتاد. طولی نکشید به پای تپه ای سرسبز رسید، ناگهان صدایی مبهوتش کرد…
– وقت اومدنت فرارسیده
+ هاااا
کوتوله یهو به خودش اومد و مردکوچکی رو دید که جلوش وایساده بود
آره حتی کوچکتر از خودِ کوتوله بود.
_ وقت اومدنت فرارسیده و از صمیم قلب بهت خوش آمد میگم و از اسبت پیاده شو و با من بیا، تا با چوب سخن زبانت را لمس کنم.
+ چوب سخن؟
کوتوله کنجکاو از اسبش پایین اومد و پری رو دنبال کرد و وارد غاری کنار تپه ی سبز شد. و وقتی از طرف دیگه ی غار بیرون اومدند، کوتوله خودشو تو اتاق درخشانی دید که به روشنایی روز بود… الماس ها روی سقف،مثل ستاره های آسمونِ شب صاف می درخشیدند.
_ لطفا بشین تا من زنگ چوب سخن و بزنم…..حرف بزن
+ولی من…من میتونم حرف بزنم. شما کی هستید اقای مهربون؟
_هه‌هه‌‌هه‌هه‌هه… نگران من نباش…بگو ببینم خودت کی هستی؟
+خب…من…
کوتوله لحظه ای مکث کرد، چون ناگهان به ذهنش رسید که خودش نمیدونه کیه… نه حافظه ای داشت و نه خاطره ای از گذشتش
+ من…من نمیدونم…تنها چیزی که میدونم اینه که برای پادشاه کار میکنم و باید هر ماه یک گونی ذرت به کلبه ای وسط زمین بایر ببرم.
_و اونجا عاشق دوشیزه ای جوون شدی
+اسمش فینولاست. و زیباترین زنیه که تو کل عمرم دیدم. ولی امروز که دیدم داره گریه میکنه قلبم به درد اومد.
– عاشقش شدی؟
+ بله
– و حاضری چه کاری برای خوشحال کردنش انجام بدی؟
+ حاضرم زندگیم و بدم
– خب… پس با دقت گوش کن. فینولا یک دختر معمولی نیست. اون یک پرنسسِ. پرنسس فینولا که توسط اربابت به اون محل تبعید شده… یعنی همون پادشاه.

 

اون پدر فینولا، پادشاه واقعی، رو کشته بود و حالا میخواست فینولا رو هم از بین ببره. ولی جادوگر بهش گفته بود آسیب رسوندن به یک بچه کوچک، بدشانسی بزرگی میاره.
– خی پس باید چیکار کنم؟
+ اونو به زمین بایر دور افتاده ای تبعید کن و من یک جوری طلسمش میکنم که دیگه چیزی به خاطر نیاره. بذار اونجا با خواهر بزرگم که به همین شکل طلسم شده و چیزی به خاطر نمیاره، زندگی کنه. هه‌هه‌هه… و در مورد غذا… بذار با ذرتی که هر ماه براشون میفرستم زندگی کنند.
– خطرناکه کسی رو بفرستیم اونجا. اگه کسی بفهمه…
+ نگران نباش…من میدونم کیو بفرستم…ها ها ها
کوتوله گفت: پس همه چیز و میدونی. خب من کیم؟
پری گفت: به موقعش خودت میفهمی…حالا حاضری طلسم جادوگرو به هر قیمتی بشکنی؟
کوتوله گفت: هر کاری براش میکنم…
پری : خیلی خوب…حالا با دقت گوش کن… طلسم و فقط میشه با سلاح های مناسب شکست. با نیزه ی طلایی و سپر نقره ای که توی ساحل دریاچه ی میستیک تو جزیره دریاهای غربی قرار داره. اونارو به زمین بایر ببر. فقط کافیه 3 بار با نیزه به سپر ضربه بزنی تا سکوت زمین برای همیشه شکسته بشه و طلسم جادوگر از بین بره و پرنسس آزاد بشه.
کوتوله گفت: همین الان راه میفتم.
پری گفت: موفق باشی
کوتوله اینو گفت و به طرف دریاچه ی میستیک حرکت کرد. بعد از یک روز سفر که با سختی از صخره های شیب دار بالا رفت و از بیابون های پرخار عبور کرد، به ساحل اقیانوس رسید. اون که از طی مسیر حسابی خسته شده بود، از اسبش پایین اومد و خواست استراحت کنه که یهو عقاب غول پیکری که بالهاش از آتش بود، از آب اومد بیرون…
کاسه ی چشم عقاب سیاه و گود بود.
عقاب گفت: چطور جرئت کردی به ساحل من بیای؟
کوتوله گفت: من… من باید به دریاچه ی میستیک برم
عقاب: چرا باید به دریاچه ی میستیک بری؟
کوتوله همه چیز رو برای عقاب غول پیکر و نابینا تعریف کرد.
عقاب: هوم…پس موضوع عشقه. باشه میتونی از آب های سرزمینم برای رسیدن به دریاچه میستیک استفاده کنی ولی باید بهاش رو بپردازی.
کوتوله: قبوله… چی میخوای؟
عقاب: هوم…چشماتو.
کوتوله آب دهانش رو قورت داد و یک قدم عقب رفت که یهو چهره ی فینولا از جلوی چشمش گذشت.
کوتوله: هر کاری براش میکنم.
عقاب: خوبه…چیزی که بخشیدی رو ازت میگیرم. چشمات الان متعلق به من هستند.
و با گفتن اون حرف ها، نوری درخشید و کاسه چشمان کوتوله تیره و توخالی شد، حالا عقاب چشمان کوتوله رو گرفته بود. حالا میتونی ادامه بدی.
کوتوله: من… هیچی نمیتونم ببینم. چطور باید به جزیره برم.
عقاب: میتونه به اندازه تاریکی آروم و به اندازه زندگی روشن باشه. فداکاری همینه… تو رو به جایی که میخوای میبره.
و به محض گفتن این کلمات، باد دور کوتوله چرخید و اون رو به هوا برد. اطراف کوتوله که نمیتونست اون و ببینه، دگرگون شد و قبل از این که متوجه بشه، افتاد روی زمین. و از هوش رفت.
کوتوله همونجا بیهوش افتاده بود تا این که خورشید غروب کرد و بعد دوباره طلوع کرد و بعد چشماش و باز کرد و آسمون آبی با نور درخشانی به استقبالش رفت.
کوتوله: من… من میتونم ببینم.
و وقتی برگشت، سپر نقره ای رو دید که مثل خورشید درخشان مقابل نیزه ای طلایی، ایستاده روی زمین قرار داشت. کوتوله از جا پرید و به سمت سپر دوید و خودش رو انگار تو آینه دید.
دید که دیگه کوتوله نیست بلکه یک شوالیه ی شجاعِ
و توهمون لحظه حافظش برگشت و فهمید که اسمش کُنالِ…یکی از شوالیه های شاخه ی سرخ.
و یادش اومد که چطور جادوگری که اسمش رو …. کرده بود، اونو طلسم کرده بود و حافظشو از دست داد و لال و بدقیافه شد.
کنال سپر رو به بازوی چپش بست و نیزه رو از زمین کند. به محض این که این کار و کرد، دنیای اطرافش یک بار دیگه دگرگون شد…حالا تو ساحل اقیانوس بود. در اونجا اسب نر باشکوهش به نام بلیزر در انتظارش بود.
کنال: بلیزر! پسرم…بزن بریم
اسب شجاع، تند تر از باد تاخت و تاخت تا این که این که طولی نکشید به زمین بایر طلسم شده رسیدند.
وقتی کنال به کلبه رسید، با نیزه 3 ضربه به سپر زد و ناگهان از توی زمین، علف و گل سربرآورد و درختانی با شاخه های گر از برگ، از هر طرف بیرون اومد.
زمین شبیه یک چمنزار زیبا شده بود و کلبه به خونه ی کوچک و زیبایی تبدیل شد و از توی کلبه جادوگر النا که دیگه پیر نبود و مثل خواهرش زیبا و متین به نطر می رسید، بیرون اومد.
کنال: اومدم که پرنسس فینولا رو ببرم، وارث حقیقیِ…

 

اما همین که فینولا اومد بیرون، کنال زبونش بند اومد. اون زیباتر از همیشه بود.
جادوگر النا: تو طلسم و شکستی و حالا ما همه چیز و یادمون میاد. ممنونم به خاطر کارهایی که انجام دادی. از حالا به بعد من مراقب همه چیز هستم. بیا پرنسس باید فورا از اینجا بریم.
کنال: نه… من به تو اعتماد ندارم. اون با من میاد.
فینولا: ساکن باش… با جادوگر النا اینطوری حرف نزن. اون مثل مادربزرگمه. اصلا تو خودت کی هستی؟
کنال متعجب همه چیز رو تعریف کرد.
فینولا: اوه…خیلی متاسفم. متشکرم. بخاطر همه ی کارهایی که کردی متشکرم. حالا میتونی بری شوالیه ی مهربون.
النا چوب سحرآمیزش رو به زمین زد و فورا ارابه ای از توی ابرها بیرون اومد.
ارابه روی زمین فرود اومد و پرنسس و جادوگر به طرفش رفتند.
کنال: صبر کن
فینولا: بله
کنال: ام…پرنسس…من…من عاشقتون شدم… از همون موقع که…
فینولا: متاسفم…ولی من همچنین حسی ندارم…اصلا شما رو نمیشناسم. ولی هر وقت به سرزمین ما اومدین، بهمون سر بزنید، ازتون پذیرایی میکنم.
اینو گفت و بعد هر دوی اون ها سوار ارابه شدند و رفتند.
کنال با قلبی شکسته اونا رو تماشا کرد که تو ابرها ناپدید شدند. اشک از چشماش سرازیر شد که یهو صدای پری رو شنید.
پری: کنال! تو کارت رو خوب انجاک دادی، درواقع خیلی خوب انجام دادی. جادوگر النا، جادوگر قدرتمندیه. نگران نباش تا فردا صبح پرنسس فینولا تاج و تختش رو پس میگیره.
و در مورد تو، وقتی ازت پرسیدم حاضری بهاش رو بدی منظورم همین بود. چشمای تو بهاش نبودند، بهاش این بود که بفهمی کسی که دوستش داری، دوستت نداره.
برو به سلامت شوالیه بزرگ، برو به سلامت
کنال: آه…ما هیچ وقت به هم نمی رسیم درسته؟
پری: همه ی قلب ها قرار نیست به هر چی که میخوان برسن و این همون فداکاری بزرگه.
کنال سوار اسبش شد و دور ازمرزهای قلمرو پرنسس به راهش ادامه داد.
نمیدونیم چه اتفاقی قراره براش بیفته ولی میدونیم داستانش ادامه پیدا میکنه. اون به ما یاد میده که عشق فداکاریه. این یعنی معنی واقعیِ عشق.

 

پایان

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

13 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *