
قصه تصویری پرتو امید قسمت دوم
همه کسانی که تو اون اتاق بودند، تعجب کردند.
لیندا: چی؟ حماقت نکن!
سنت ورم وود: آره، منم همین رو به مامانت گفتم.
هوپ: مامان ... همیشه یادم دادی که شجاع وجسور باشم و هرکاری برای نجات طبیعت بکنم. چطور که حالا وقتشه شجاع باشم تو نمیذ…

داستان کودکانه ده تا عروسک نرم توی تخت خیلی زیاده
یکی بود یکی نبود ، شب شده بود و هنریتا عروسک های نرم و پشمالوی وقت خوابش رو توی تختخواب، کنارش چیده بود ، اون عروسکاش رو خیلی دوست داشت اونا واقعا بغل کردنی و بامزه بودن .خرس غر غرو ،گربه پشمالوی تپل ،خرگوش صور…

قصه تصویری حسنی نگو بلا بگو
توی دهه شلمرود حسنی تک و تنها بود. حسنی نگو بلا بگو تنبل تنبلا بگو موی بلند روی سیاه ناخن دراز واه! واه! واه! نه فلفلی نه قلقلی نه مرغ زرد کاکلی هیچکس باهاش رفیق نبود. تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه...
بابای حسنی گفت: "حسنی میای ب…

داستان کودکانه عملیات نجات بچه آهو
روزی روزگاری در یک دشت بزرگ سرسبز گله ای آهو زندگی می کردند. آهو ها هر روز صبح به وسط دشت می اومدند و می دویدند و غذا می خوردند. میون آهوها آهو کوچولوی بازیگوشی هم بود به اسم حنایی ، که همیشه دوست…

قصه تصویری پرتو امید قسمت اول
روزی روزگاری در جزیره کوچک زیبای آیس کاپ، دختر کوچولویی به اسم "هوپ " زندگی می کرد. هوپ، مهربون، شاد و سرزنده بود. زندگی تو آیس کاپ رو دوست داشت و تمام روز با سگش " زولکی" بازی می کرد. شبا مادرش لیندا، داستان هایی در مورد فرشته های …

قصه کودکانه قهرمان کوهستان
بوبو روباه کوچولوی قصه ما خیلی هیجان زده بود ،روز بعد قرار بود مسابقه بزرگ قهرمان کوهستان برگزار شود که قویترین حیوانات و شجاع ترین و دلیرترین مردم در اون شرکت می کردن.
بوبو می خوا…

قصه کارتونی دوچرخه پرنده
روزی روزگاری پسر کوچولو ی فقیری به اسم آلن توی روستایی زندگی می کرد. پدرش علف می فروخت تا پول بدست بیار، خونواده رو تامین کنه و الن رو بفرسته مدرسه...آلن باید هرروز یه مایل راه می رفت تا برسه به مدرسه...تمام همکلاسی های دیگش وچرخه داش…

قصه صوتی کودکانه یک پازل غول پیکر
یکی بود یکی نبود. تابستان بود و تعطیلات تابستانی بچه ها شروع شده بود. یکی از روزها معلم هنر از بچه ها خواست که به مدرسه بیان تا با هم یک کار جالب انجام بدن. بچه ها که دلشون برای مدرسه و کلاس هنر…

قصه کارتونی خر تنبل
روزی روزگاری تاجری در دهکده ای کوچک زندگی می کرد. اون چیز های گوناگونی رو در بازار می فروخت تا پولی بدست بیاره. مرد تاجر همیشه کیسه های بار هارو پشت خرش می ذاشت و اونهارو به بازار می برد و می فروخت. تاجر از خرش خوب مراقبت می کرد.
ا…

قصه صوتی برنامه ی تابستانی
یکی بود یکی نبود. توی یکی از خیابون های یک شهر بزرگ و شلوغ یک ساختمون چند طبقه بود که چند تا خانواده اونجا زندگی می کردند. بچه های اون ساختمون همگی با هم دوست و همبازی بودند. فصل تابستون با روزهای گر…

