آرین پسر کوچولویی بود که توی سرش رویاهای جور واجوری داشت .. رویاهای اون خیلی وقتها بزرگ و غیر ممکن بود..آرین برای اینکه بتونه رویاهاش رو به تصویر بکشه تلاش کرد تا نقاشی کشیدن رو یاد بگیره .. اون هر روز کلی نقاشی می کشید و بوم ها رو یکی بعد از دیگری با رویاهاش پر می کرد. اما یک رویایی که آرین همیشه دوست داشت اون رو نقاشی کنه اما نمی تونست “دوستی ” بود..
بله بچه ها .. آرین بارها و بارها تلاش کرد تا بتونه دوستی رو بکشه اما نمیدونست چی و چطوری بکشه ! و هیچ وقت موفق نشد ..اون ناراحت و ناامید نقاشی هایی که کشیده بود رو پاره کرد ، قلموش رو به زمین انداخت و همه رنگ ها رو روی زمین پخش کرد.. آرین همیشه تونسته بود هرچیزی که دوست داره و توی رویاهاش هست رو بکشه اما چرا این رویا انقدر سخت بود؟!
صبح روز بعد آریان دیگه سراغ نقاشی نرفت و از در خونه بیرون رفت و درست جلوی در خونه توپ قرمزش رو دید. توپ رو برداشت و شروع به توپ بازی و پرتاب توپ به سمت دیوار کرد.
ناگهان صدایی به گوشش رسید. یک صدای آروم مثل” تپ تپ “، ” تپ تپ” درست مثل قطره های بارون که روی شیروونی خونه می خوره .. آرین به اطراف نگاه کرد. یک دختر کوچولو با یک عصای سفید جلوش ایستاده بود.
آرین با تعجب گفت:” این صدای تپ تپ رو تو درست می کنی؟ چرا؟” دختر کوچولو با لبخند گفت:” من با عصام ضربه می زنم چون نمی بینیم.. اگه اشتباه نکنم تو داری توپ بازی می کنی! راستی توپت چه رنگیه؟” آرین گفت:” قرمز.. دوست داری تو هم بازی کنی؟”
دختر لبخندش بزرگتر شد و گفت:” به شرطی که من پرت کنم و تو بگیری ،آخه فکر نکنم تو گرفتن توپ ماهر باشم ..” آرین توپ رو توی دستهای دخترک گذاشت و گفت :” الان درست جلوی دیوار ایستادی، اگر به سمت دیوار پرت کنی توپ دوباره تو دست خودت برمی گرده .. اینطوری هم پرتاب می کنی هم میگیری.. مطمینم که می تونی!”
دختر با هیجان توپ رو پرتاب کرد. انگار آرین درست می گفت توپ دوباره تو دستهای دختر کوچولو جا گرفت.. چه تجربه لذت بخشی!
روز بعد آرین دوباره سراغ بوم نقاشیش رفت. اون بوم نقاشیش رو بیرون آورد و شروع به نقاشی کرد. دوباره تپ تپ صدای عصای دخترک توی کوچه پیچید. دختر کوچولو نزدیک شد و گفت:” تو داری نقاشی می کشی؟ صدای کشیدن قلموت روی بوم رو می تونم بشنوم.. مثل صدای بال زدن پروانه هاست..” آرین گفت:” بله درسته .. من دارم سعی می کنم یکی از بزرگترین رویاهام رو بکشم .. این یک اثر خییلی مهمه! دوست داری به من کمک کنی؟”
دخترک گفت:” بله.. اگر بهم یاد بدی .. خیلی دوست دارم!” آرین گفت:” تنها کاری که باید انجام بدی اینه که قلمو رو اینطوری توی رنگها بزنی و بوم رو لمس کنی.. اینطوری.. ! بعد ادامه بده .. رنگ ، بوم .. رنگ ، بوم…”
دخترک قلمو رو گرفت و شروع به نقاشی کرد. اون سعی می کرد کارهایی که آرین گفته بود رو تکرار کنه ” رنگ ، بوم… رنگ، بوم…” آرین با هیجان گفت:” تو تونستی! تو داری نقاشی می کشی !!”
دخترک با خوشحالی گفت:” راست می گی؟ نقاشیم چطوریه؟” آرین با اشتیاق گفت:” به نظرم زیباترین نقاشی ای هست که تا حالا دیدم !!”
دختر کوچولو با شنیدن این حرف لبخند زد. اون تا حالا نقاشی روی بوم رو تجربه نکرده بود و میشد فهمید که حالا با این تجربه جدید چقدر خوشحاله ..
نقاشی دختر کوچولو پر از رنگ بود. انگار تمام احساساتی که از قلبش بیرون اومده بود رو با رنگ های مختلف روی بوم آورده بود. لبخند دختر کوچولو رنگین کمانی رو در قلب آرین به وجود آورد.. آرین با ذوق گفت:” حالا بیا با هم یک شاهکار خلق کنیم .. شاهکاری که اسمش رو “دوستی ” میگذاریم .. فکر کنم این همون رویایی بشه که همیشه دوست داشتم بکشم..»
آرین و دخترک در کنار هم شروع به نقاشی کردند.. یه کم بعد شاهکار هنری اونها آماده بود. اونها با هم “جهان دوستی” رو به تصویر کشیده بودند.. نقاشی ای که آرین همیشه آرزوی کشیدنش رو داشت حالا و در کنار دختر کوچولو که حالا دوستش شده بود برآورده شده بود.. جهانی پر از رنگ و شادی و دوستی ..
بله بچه ها دختر کوچولوی نابینا با قلب مهربون و احساسات زیباش دیگه دوست آرین شده بود و از اون روز به بعد اونها ساعتها در کنار هم بازی می کردند و نقاشی می کشیدند.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





خاله بازم از این قصه ها بیتر بزار خیلی قشنگن
حتما عزیزم
ممنونم از پیشنهادت
آرشیداجان قصه های بیشتر رو میتونی تو اپلیکیشن وولک هم ببینی
قشنگ بود 😍😍
خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
راستی اسم دختره چی بود؟ ولی داستان قشنگی بود ممنون.
سلام خاله
قشنگ بود ممنون
سلام دوست قشنگم، ممنونم که نظرت رو برای ما مینویسی
عالی بود
ممنونم از نظرت رزین جان
سلام خیلی قشنگ بود، ولی اگه تصویرداشت بهتر بود. ممنون❤
سلام بچه های عزیزم، ممنونم از نظرتون قشنگا
عالی🤗
ممنونم از نظرت رهاجان
مرسی از داستان زیباتون
ممنونم از نظرت زینب جان
عالی بود
ممنونم از نظرت مهرساجان
مممنونم بابت قصه های قشنگتون
خوشحالم که با همراهی عزیزم
من از وولک تشکر میکنم ،عاشق قصهات شدم
وولک خیلی خوشحاله که تو باهاش همراهی باران جان
ممنون از قصه های زیبایی که میگویید
خوشحالم که قصه های ما رو دوست داشتی عزیزم
خیلی خیلی خوب بود😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘🙂😘🙂😘😘😘😘😘🙂😀😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😗😗😗😗😘😘😘😗😘😗😗😗😗😘😘😘😘😘
ممنونم از نظرت رایان جان
خیلی زیبا بود .
ممنونم از نظرت مریم جان
ممنون بابت این که برای ما قصه های خوبی تعریف کردید. من این قصه را خیلی دوست داشتم عالی بود🤣🤣🤣🤣🤣😆😆😆😆😆😆😆🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🥰🥰🥰😍😍😍😘😘😘🤩🤩🤩🤩🤩
خیلی خوشحالم که دوست داشتی آمین جان
خیلی قشنگ بود خاله جون
با تشکر
پارسا و پرهام
خیلی خوشحالم که دوست داشتین بچه های گل
داستان خیلی قشنگی بود
خیلی ممنونم از نظرت زیباجان
خیلی خوب بود واقعا ممنون
خیلی خوشحال شدم که دوست داشتی دوست عزیز
سلام ارغوان و الیسا هستیم از قایمشهر خیلی قشنگ بود ممنون خاله جون شب بخیر
سلام بچه های عزیزم
خیلی خوشحالم که با ما همراه هستین
عالی عالی ، واقعاً عالی
خیلی خوشحالم که دوست داشتین دوستای قشنگ
سلام قصه های شما عالی عالی عالی عالی هستش😍😍🥰🥰😘😘🤩🤩😚
سلام دوستای خوبم
ممنونم از نظرتون و خوشحالم که با ما همراه هستین عزیزان
ممنونم خاله قصهگو 💋💋💋🌹🌹
ممنونم که با ما همراهی محمدپارساجان
این دفعه آورد و عالی بود 😇🤣🥰
ممنونم از نظرت کیارش جان
عععاللی بودد
ممنونم از نظرت لناجان
🤣🤣🤣🤣😂😂😂
چرا می خندی؟
سلام خاله صدف خیلی قصه ی قشنگی بود.
ممنونم خاله ی مهربونم 🙏🙏🙏
سلام دوست قشنگم
خیلی ممنونم که نظرت رو برام نوشتی
سلام خاله جون ممنون عالی بود 🌈❄☃️🌨🌧🍁🍂🦩🐰☀🕊🐇🦚🐁🐱🦅🐦💐☺️🐣🐩🐶👰🏻🤵🏻🐈🦥❤
سلام دوست من
خیلی ممنونم که نظرت رو نوشتی عزیزم
من میگم خیلی بهتر نبود اگه صوتی بود؟ ویلا قصه هاش جالبه ولی ۹۹ درصدش باید صوتی باشه
حتما دوست خوبم❤در اولین فرصت صوتیش میکنیم
بسیار قصه ی زیبایی است. من خیلی دوست دارم.
بهتر بود اگه صوتی بود.
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی دوست خوبم❤حتما به صورت صوتی هم منتشرش میکنیم
جالبه اسم داداشم آرین است
❤❤❤
من ۹ سال و داداشم آرین ۱۳ ساله است میدونید جرا گفتم ؟ چون داداشم یه تفاوت داره کوچولو نیست ههه
عاااالی
خاله میشه صوتی شم بزاری
😍😍😍بله حتما عزیزم
سلا سلام خاله شما خیلی دوست داشتنی هستید .
😍😍😍