درباره وولک

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that وولک contributed 545 entries already.

نوشته های وولک

,

پسر باهوش

داستان پسر باهوش از این قراره که روزی روزگاری در زمانهای قدیم چهار مرد در چهار هزار سکه طلا با هم شریک بودن.اونا سکه هارو داخل کیسه ای گذاشتند و با هم به راه افتادن تا با آن چیزی بخرن و کار وکاسبی ای راه بندازن.در بین راه به باغ سرسبزی رسیدن که جوی آبی […]

,

هایدی

هایدی و پدربزرگش در دامنه‌ی یکی از کوه‌های آلپ در سوئیس زندگی می‌کردند‌. کلبه‌ی آن‌ها چشم‌اندازی به دره داشت و در مسیر باد کوهستانی قرار گرفته بود‌. سه درخت صنوبر کهن‌سال در پشت کلبه‌ی آن‌ها دیده می‌شد و دخترک از صدای غرش باد که شاخه‌های بلند صنوبر را تکان می‌داد لذت می‌برد‌. هایدی زندگی خوشی […]

,

لحاف ننه سرما

یکی بود یکی نبود زمستون بود و هوا سر بود. ننه سرما کجا بود ؟ تو آسمون.چی کار میکرد؟ تند و تند لحافشوتوی هوا میتکوند. ننه سرما لحافشو تکون میداد اما نمیدونست که لحافش سوراخه و پنبه ها ریزه ریزه از اون بیرون میریزن.طفلکی ننه سرما.ننه سرما لحافو میتکوندو پنبه ها همینجوری از سوراخ لحاف […]

,

جوجه اردک زشت

قصه جوجه اردک زشت از این قراره که یکی از بعداز ظهرهای آخر تابستان بود . نزدیک یک کلبه قدیمی در دهکده خانم اردکه لانهاش را کنار دریاچه ساخته بود. اون پیش خودش فکر می کرد: مدت زیادی هست که روی این تخم ها خوابیده ام . او تنها نشسته بود و بقیه اردکها مشغول […]

,

اکبر آقای نانوا

یکی بود یکی نبود داستان اکبر آقای نانوا از این قراره که  توی یه روستای سرسبز و قشنگ که پر از دار و درخت بود و خیلی هم خوش آب و هوا بود بچه ها یه پیرمرد مهربونی زندگی میکرد که همه مردم روستا اونو به اسم اکبر آقای نونوا میشناختن. اکبر آقا سالها بود […]

,

پلیس جنگل

یکی بود یکی نبود داستان پلیس جنگل از این قراره که توی یه جنگل سرسبز و قشنگ که پر از گلای زیبا و رنگارنگ بود حیوونا ی جنگل کنار هم زندگی میکردن. حیوونا توی این جنگل همه چی داشتن آب ، غذا ، از همه مهم تر نظم و آرامش تا اینکه کم کم جنگل […]

,

چوپان دروغگو

      داستان چوپان دروغگو از این قراره که روزي روزگاري در زمان های قدیم توی یه ده سرسبز و قشنگ پسرک چوپاني زندگي مي‌کرد. پسرک چوپان یه گله پر از گوسفند داشت .گله ی چوپان پر از بره های سفید و چاق و زبر و زرنگ بود . اون هر روز صبح گوسفندای […]

,

آقا پلیس مهربون

یکی بود یکی نبود توی یه شهر زیبا و قشنگ پسری به اسم پویا با پدر و مادرش زندگی میکرد. پویا کوچولو تازه رفته بود مدرسه و مثل بقیه دوستاش میخواست از معلم مهربونشون کلی چیزای قشنگ یاد بگیره .دلش میخواست که هر چی زودتر مثل مامان و باباش هم بتونه بخونه هم بتونه بنویسه. […]

,

مسواک شتر

داستان مسواک شتر از این قراره که روزی روزگاری یه شتره بود. یا شایدم نبود. آخه شتره توی خونه نبود. چون مسواکشو گم کرده بود .شتره همه جا رو دنبال مسواکش گشتش بود ولی پیداش نکرده بود برای همین رفته بود بیرون تا مسواکشو پیدا کنه. تا مارمولکو دید گفت: تو مسواک منو ندیدی؟ میخوام […]

,

کره اسبی به نام شاخدار

روزی روزگاری توی یه دشت بزرگ و سرسبز یه عده اسب زندگی میکردن. اونا همه جا با هم میرفتنو همیشه پیش هم بودن . روزا میرفتن از دشتای سرسبز علف میخوردنو از چشمه خنکی که اونجا بود آب میخوردن.کره اسبا هم با هم میدوییدنو بازی میکردن. بین این اسبا یه کره اسب خوشگلم بود که […]