داستان پسر باهوش از این قراره که روزی روزگاری در زمانهای قدیم چهار مرد در چهار هزار سکه طلا با هم شریک بودن.اونا سکه هارو داخل کیسه ای گذاشتند و با هم به راه افتادن تا با آن چیزی بخرن و کار وکاسبی ای راه بندازن.در بین راه به باغ سرسبزی رسیدن که جوی آبی از وسط آن میگذشت. همگی گفتند بهتره به این باغ بریم و تو این آب زلال شنا کنیم.
آنها به داخل باغ رفتن از قضا باغبان اون باغ یه پیرزن مهربونی بود. اون چهار نفر کیسه رو به پیرزن دادنو بهش گفتن : ننه جان این کیسه رو برای ما چهار نفر نگهدار و تا هر چهار نفرمان نیامده ایم کیسه را تحویل نده.
پیرزن قبول کرد. بعد کیسه رو گوشه روسریش پیچید و اون رو گره زد. اون چهار نفر هم به داخل باغ رفتنو مشغول گشت و گذار شدن.بعدش به داخل آب رفتن تا شنا کنن و یه کم خنک بشن.کمی که شنا کردن یکی از اون چهار نفر گفت :حالا یک شانه لازم داریم تا دستی به موهامون بکشیمو اونا رو شونه کنیم آخه خیلی به هم ریخته است.
یکی دیگشون گفت : حالا اینجا شونه از کجا بیاریم؟
یکی از اونها فوری یه جستی زد و گفت : شاید این پیرزن باغبون تو بساطش یه شونه داشته باشه الان میرم ازش میپرسم. بعد بلند شدو با همون لباسای خیس بیرون اومدو رفت پیش پیرزن و گفت : ننه جان زودی اون کیسه پولو به من بده که کاری پیش اومده و باید برم.
پیرزن گفت : نه والا نمیدم تا هر چهار نفرتون با هم نیاین کیسه بی کیسه.
مرد گفت : دوستانم در حال شنا کردن هستن اگر بیان بیرون سرما میخورن.
پیرزن گفت : خب بگو از همونجا بلند داد بزنن و بگن که من کیسه رو به تو بدم.
مرد که دید پیرزن کوتاه نمیاد و کیسه رونمیده، رو به دوستاش که ته باغ مشغول شنا کردن بودن کرد و بلند داد زد : دوستان این پیرزن باغبان چیزی به من نمیدهد.
دوستانشم که سرگرم شنا کردن بودن و فکر میکردن دوستشون از پیرزن شانه میخواد داد زدن : ننه جان هر چی میخواد بهش بده.
پیرزن وقتی اینو شنید گره از روسریش باز کردوکیسه پولو به اون داد.مرد کیسه پولو گرفتو به سرعت از باغ دور شد.
یک ساعت گذشت . دو ساعت گذشت .سه ساعت گذشت.اون سه تا مرد دیدن که دوستشون دیر کرده و نیومده.نگران شدن و با هم پیش پیرزن باغبان رفتن و بهش گفتن : پس چرا شانه به دوستمون ندادی؟
پیرزن با تعجب گفت : چی؟شانه؟رفیق شما که از من شانه نخواست، پولها رو خواست.شما هم داد زدید هر چی میخواد بهش بده. من هم کیسه رو به اون دادمواونم کیسه رو گرفت و رفت.
اون سه مرد وقتی اینو شنیدن زدن تو سرشونو گفتن : بدبخت شدیم،همه دار و ندارمونو برد.
بعد سریع پیرزن رو پیش قاضی شهر بردن و ماجرارو برای قاضی تعریف کردن.قاضی رو به پیرزن کردوگفت :آی پیرزن اون کیسه در دست تو امانت بوده و حالا هم باید اون امانت رو به صاحباش تحویل بدی و برگردونی.
پیرزن باغبان هر چی قسم خورد که کیسه پول رو دوستشون برده و اون بی خبره ،باورشون نشد که نشد.بالاخره به ناچار پیرزن یک روز مهلت خواست تا پولشونو تهیه کنه و بعدش از اونجا بیرون اومد.
همینطور که ناراحت و غمگین از کوچه ها میگذشت به پسرکی برخورد.پسرک که دید پیرزن ناراحت و غمگینه گفت : ننه جان چرا انقدر ناراحتی؟
پیرزن یه نگاه به پسر بچه انداختو دید که خیلی کوچیکه جوابشو نداد.اما پسرک دوباره سوالشو تکرار کرد.
پیرزن هم که خیلی ناراحت بود همه ماجرارو برای پسر بچه تعریف کرد.یکدفعه پسرک زد زیر خنده.پیرزن پرسید: کجای حرفم خنده داره؟
پسرک گفت : این که ناراحتی ندارد ننه جان، من راه حل این مشکل را میدانم.تو یک سکه به من بده تا من یه کم حلوا بخرم و بخورم بعد میامو برات میگم که باید چی کار کنی.
پیرزن دست کرد تو کیف کامواییشو یه سکه به پسر باهوش داد. پسرک هم سکه رو گرفتو فوری رفت حلوا خرید و برگشت پیش پیرزن.
پیرزن گفت : بگو ببینم بچه جان راه حلت چه؟
پسر باهوش همینطور که داشت حلوا میخورد گفت : ببین ننه جان همین الان برو پیش قاضی و بگو مگه شرط من این نبود که تا هر چهارتاشون نیومدن من کیسه پولو بهشون تحویل ندم؟
خب ؛ حالا هم سر حرفم هستم. تا اون چهار نفر با هم نیان من کیسه پولو بهشون پس نمیدم.
پیرزن خیلی خوشحال شد و به هوش پسرک آفرین گفت.بعدش فوری به پیش قاضی برگشتو هر چی که پسرک بهش یاد داده بود رو به قاضی گفت.
قاضی از اون سه مرد پرسید: شرط شما همین بوده؟
اونها جواب دادن: بله شرط ما همین بود که نا هر چهار نفرمون نیومدن کیسه رو تحویل نده.
قاضی گفت : این پیرزن راست میگوید.بریدو اون یکی دوستتون رو بیارید.وقتی هر چهار نفرتون حاضر شدین کیسه سکه هارو از پیرزن تحویل بگیرید.
اون سه نفر ناامید شدن و به خونه هاشون برگشتن.پیرزن هم از دست اونا خلاص شد.اما به خودش قول داد که دیگه هیچوقت ازهر کسی امانت قبول نکنه. این بود داستان زیبای پسر باهوش . برای شنیدن قصه های کودکانه بیشتر اینجا کلیک کنید.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





عالی
مرسی دوست خوبم
ععععععععععععالی
تشکر
لطفا خلاصه اش را بگذارید
پیشنهاد جالبی بود دوست خوبم، ممنونم
عالی و خیلی هم خوب بود
ممنونم از نظرتون بچه ها
عالی
تشکر
خوب بود ولی به نظر من خیلی زیاد بود ولی عالی بود
خیلی ممنونم که نظرت رو برام نوشتی دوست خوبم
عالی
خیلی ممنونم از نظرت عزیزم