داستان چوپان دروغگو از این قراره که روزي روزگاري در زمان های قدیم توی یه ده سرسبز و قشنگ پسرک چوپاني زندگي ميکرد. پسرک چوپان یه گله پر از گوسفند داشت .گله ی چوپان پر از بره های سفید و چاق و زبر و زرنگ بود . اون هر روز صبح گوسفندای مردم ده رو از روستا به تپههاي سبز و خرم نزديک ده ميبرد تا گوسفندها علفهاي تازه بخورن و حسابی تپل مپل بشن.چوپونه خیلی تنها بود و تقریبا تمام روز رو بدون اینکه با کسی حرف بزنه مشغول گله داری بود. یه روز که مثل همیشه زیر درخت خوابیده بود با خودش گفت : اه دیگه خسته شدم از کار زیاد دلم یه کم شادی میخواد. بله بچه ها چوپون حسابی حوصلش سر رفته بود و دنبال تفریح بود . از بالاي تپه، چشمش به مردم ده افتاد که وسط ده کنار هم جمع شده بودن و با هم حرف میزدن. يکدفعه قکري به ذهنش رسيد و تصميم گرفت که کاری کنه، به نظرتون بچه ها میخواست چی کار کنه؟ بله تصمیم گرفت که مردم آزاری کنه. پسرک چوپون دویید و دویید و خودشو به وسط ده رسوند و فریاد کشید : آهای آهای همسایه ها بیاین بیرون از خونه ها. یه گرگ زشت و بدترکیب اومده خودشو به گلتون رسونده و هر چی که بره بوده رو دریده و خورده. همسایه ها که حسابی از دسته گرگه عصبانی شده بودن با چوب و چماق از خونه هاشون بیرون اومدن تا برن و به حساب آقا گرگه برسن.
به خاطر همین دنبال پسرک راه افتادنو خودشونو به گله گوسفنداشون رسوندن اما وقتی به صحرا رسیدن گرگی رو اونجا ندیدن. هی اینورو گشتن اونورو گشتن اما گرگ نبود که نبود. چوپونه که دید مردم ده دارن دنبال گرگ میگردن یه نگاهی به راست و چپ کرد و از ته دل شروع کرد بلند بلند خندیدن. همونطوری که داشت میخندید گفت : بابا من سر به سرتون گذاشتم گرگ کجا بود همش حرف الکی بود. مردم ده بچه ها ناراحت شدن و بهش گفتن که دروغگویی خیلی بده .حواستو جمع کن و مراقب بره ها باش و غافل نشو ازشون. بعدشم برگشتن به روستا.
از اون ماجرا یه چند روزی گذشت،يه روز که پسرک نشسته بود و به گذشته فکر ميکرد به ياد اون خاطره خنده دار افتاد و تصميم گرفت دوباره سر به سر مردم بذاره. دوباره بلند شد و رفت وسط ده و بلند فریاد کشید : باز دوباره گرگ اومده ، یهویی به گلتون زده.چشم شماهارو دور دیده و یه چندتایی بره رو دریده. اگر به موقع از خونه هاتون نیاین بیرون بقیه گوسفندارو هم میخوره. مردم ده که ترسیده بودن دوباره چوب و چماق به دست از خونه زدن بیرون و دنبال چوپون خودشونو به صحرا رسوندن ولی وقتی رسیدن بازم گرگی رو اونجا ندیدن. چوپون دوباره زد زیر خنده و گفت : دوباره سربه سرتون گذاشتم و حرفای الکی زدم. مردم ده از اینکه پسرک چوپان بازم بهشون دروغ گفته بود حسابی ناراحت و عصبانی شدنو اونو دعوا کردن و بعدشم با دلخوری به سمت ده برگشتن و رفتن سراغ کارشون.
از اون روز یه مدتی گذشت. یه روز که پسرک رفته بود زیر درخت تا باز تخت تخت بخوابه یهو یه چیزی از اون دور دید. خوب که دقت کرد دید که بله صدای یه گرگ میاد. این دفعه که پسرک حسابی ترسیده بود با چشمای وحشت زده باز دوباره رفت میون ده. دوباره فریاد کشید : آهای آهای همسایه ها همین الان بیاین بیرون از خونه ها. بدبخت شدم بیچاره شدم همین الان گرگ بدجنس اومد به طرف گله و میخواد گوسفندارو با خودش ببره.کمک کمک.به دادم برسین. دیگه به حرفتون گوش میکنم.
بله بچه ها چوپان دروغگو هر چی داد کشید هر چی فریاد کشید هیچکی صداشو نشنید هیچکی به دادش نرسید. همه پیش خودشون گفتن که باز داره دروغ میگه و سربه سرمون میذاره.و مردم ده اصلا از خونه هاشون در نیومدن. از اون طرف هم گرگه بلا آروم وبی سر وصدا رفت و تمام گله و بره ها رو خورد و با خودش برد. بله بچه ها جونم از اون به بعد دیگه هیچ چوپونی دروغ نگفت . این بود قصه جذاب چوپان دروغگو . برای شنیدن قصه های کودکانه بیشتر اینجا کلیک کنید.
داستان چوپان دروغگو، قصه ای آموزنده است که بر موضوع حساس دروغ نگفتن تاکید می کند این قصه داستان چوپانی است که کوسفندان یک روستا را برای چریدن به دشتی در نزدیکی روستا می برد در طول روز چوپان که از گوسفندان مراقبت می کند به دلیل بیکاری حوصله اش سر می رود و برای سرگرم کردن خود سعی می کند با داد و فریاد کردن و گفتن اینکه گرگ به گله زده و در حال خوردن گوسفندان است اهالی روستا را به محل چریدن گوسفندان بکشاند بار اول و دوم حقه چوپان کار می کند و اهالی روستا باور می کنند که گرگ به گله زده و برای کمک به چوپان به دشت نزدیک روستا که محل چریدن گوسفندان است می آیند ولی هر دو بار با خنده چوپان مواجه می شوند و می فهمند که چوپان دروغ گفته است.
چند روز بعد چوپان در حال مراقبت از گله بود که واقعا گرگ به گله حمله می کند و چوپان دوباره شروع به داد زدن می کند و اهالی روستا را برای کمک کردن فرا می خواند ولی این دفه اهالی روستا که در دو دفعه قبل از چوپان کلک خورده بودند حرف چوپان را باور نمی کنند و دوباره به حساب دروغ گفتن او می گذارند غافل از اینکه این دفعه چوپان راست می گوید و واقعا گرگ به گله حمله کرده است هر چه چوپان داد می زند و کمک می خواهد افراد روستا به کمک او نمی آیند و همچنان به کارهای روزمره خود مشغول می مانند گرگ پس از اینکه به گله خسارت وارد می کند و چوپان را هم زخمی می کند فرار می کند. چوپان با حال نزار و زخمی به دروغ هایی که قبلا به اهالی روستا گفته بود و باعث شده بود در دفعه ای که واقعا به کمک آنها نیاز داشته هم به کمک نیایند فکر کرد و فهمید که نتیجه دروغگویی چیزی غیر از بی اعتبار شدن حرف او نزد اهالی روستا نبوده است با خود فکر کرد که اگر در دفعه های قبلی به دروغ و فقط برای سرگرمی اهالی روستا را به دشت نکشانده بود در زمانی که واقعا به کمک آنها نیاز داشت کمکش می کردند.
قصه چوپان دروغ گو نشان می دهد که دروغ گفتن کاری است که اعتبار و ارزش انسان و حرفش را نزد دیگران پایین می آورد و دیگران حرف کسی که مرتب دروغ می گوید را باور نمی کنند. دروغ گفتن عادتی است که بعضی از بچه ها به ان دچار می شوند و معمولا پدر و مادرها سعی می کنند که این فرزندشان این عادت را ترک کند ولی معمولا آموزش و تذکر مستقیم در این زمینه موثر نیست داستان چوپان دروغگو غیر مسقیم به کودکان می گوید که از دروغ گفتن پرهیز کنند دروغ گفتن نتایج بدی به همراه دارد که شاید در کوتاه مدت خود را نشان ندهد ولی در بلند مدت اثرات بدی به جا می گذارد.
از داستان چوپان دروغگو استفاده کنید تا عادت درغ گفتن را از کودک خود دور کنید و بصورت غیر مستقیم به او اموزش دهید که راستگویی همیشه بهترین و موثرترین راه پیش بردن همه کارهاست.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





عالیییییییییییییییییییییییییییییی
تشکر
خیلی خیلی عالی بود
خیلی ممنونم از نظرتون
خـیـلـیـ عـالـیـ بـود
تشکر
خیلی خوبه👳🏻♂️👩🏼⚕️👨🏻⚕️🧑🏼⚕️🧞♀️👼🏼🤱🏼🤱🏻👨👩👧👨👩👧👧🩲👙👗👠👡🧦🥾🥾👕👕👚👚👖👖🚀🛸🚅🚇🚄🚇🚝🚝🚔🚔🚔🛵🛵🛵🛻
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی
سلام من
سلام من ترنم هستم قصهی شما عالی بود🌹🌹
سلام ترنم عزیز، خیلی خوشحالم که دوست داشتی
خیلی خوب که کودکان می توانند قصه های قدیمی را گوش کنند
بله درسته
سایت وولک قصه های جدید و جذاب و نوستالژی های قدیمی رو برای بچه ها تولید میکنه تا بهترین استفاده از آموزش های برتر رو برای والدین و کودکان فراهم کنه
سلام عالی بود پسرم خیلی خوشش اومد
سلام بسیار هم عالی
🐴🐴🐴🐴🐴🐴بایدسگهاشُمی شود 🐴🐎🐶🐶🐶🐶🐶
خیلی خوب بود به نظر من باید سگ وحشی داشته باشد ولی در اوز چوپان یاد گرفت که دیگه دروغ نگه ….. چه داستان بچه گانه بود میشه لطفا چهل دزد بغاد رو بیاین ممنون از همراه شما صدف خالقی قصه گو عزیز مهربان
خیلی خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
ممنون که نظرت رو برامون نوشتی
سلام خیلی خوب بود گوش کردم تا آخر نظر من اینه که خیلی خوبه
سلام خیلی خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
خیلی دوست دارم❤️
🥰
من اینو خیلی دوست دارم
🥰
بد
چرا این قصه از نظرت بد بود دوست من؟؟
عالی بود
ممنونم که نظرت رو نوشتی دوست عزیزم
عالی بود
ممنونم از نظرت دوست خوبم
خیلی داستانش باحاله
خیلی ممنونم از نظرت دوست عزیزم
خیلی عالی بود قصه های بهتر هم بزارین
شما قصه هاتون عالیه
وولک پلاس برای بچه ها
قصه رو دوست داشتم ممنون که قصه میگی
ممنون از تو دوست خوبم که به قصه ها گوش میکنی❤
عالی بود
مرسی دوست قشنگم
این قصه خوب نیست عالئییییییییییی است مرسی از خانمی که داره حرف میزنخ
😍😍ممنونم دوست خوبم
این خوب نیست عالیئیییییییی من خودم بچه ام گوش میدم مرسی از صدف خالقی😍😍🥰🥰🥰🤩😘🙏🙏🙏🙏🙏
خوب بود
😍😍
عالیییییی بود ❤️❤️❤️❤️❤️
❤️