قصه جذاب و شنیدنی پلیس جنگل
4.3/5 - (85 امتیاز)


یکی بود یکی نبود داستان پلیس جنگل از این قراره که توی یه جنگل سرسبز و قشنگ که پر از گلای زیبا و رنگارنگ بود حیوونا ی جنگل کنار هم زندگی میکردن. حیوونا توی این جنگل همه چی داشتن آب ، غذا ، از همه مهم تر نظم و آرامش تا اینکه کم کم جنگل سبز قصه ما شلوغ و بی نظم شد. حیوونا دیگه مثل قبل از زندگی تو جنگل سبز و قشنگشون راضی نبودن .بعضی از اونا جنگلو کثیف و آلوده میکردن .همه جا آشغال میریختن و همش سر و صدا میکردن. اردکها هر وقت دلشون می خواست می پریدن توی آب برکه ،و آب رو کثیف و گل آلود می کردن و به حق بقیه ی حیوونا که می خواستن آب بخورن اهمیت نمی دادن.
زرافه ی مغرور که به خاطر قد بلندش می تونست برگهای بالای درختارو بخوره ،بارها و بارها خونه ی پرنده هایی که روی شاخه های درختا بودن رو خراب می کرد و فرار می کرد . وقتی پرنده ها برای جوجه هاشون غذا میوردنو برمیگشتن میدیدن که لونشون خراب شده و جوجه هاشون بی خونه موندن.

روباه پیر که خیلی مکار بود چند دفعه به حیوونا کلک زده بود و سرشون کلاه گذاشته بود و غذاهاشونو خورده بود.
میمون بازیگوش هم هر وقت می رفت بالای درخت موز ،چند تا موز می خورد و پوستشونو توی راه پرت می کرد و با همین کارش باعث می شد بعضی از حیوونا در حال دویدن زمین بخورن . تازه با این کارش جنگلو حسابی کثیف کرده بود.
آقا شیره برای اینکه قدرتشو نشون بده میومد وسط جنگلو همینطوری نعره میکشید و حیوونای کوچیکتر و بچه هاشونو میترسوند.
بعضی از حیوونا هم بدون اجازه از آب و غذای حیوونای دیگه برمیداشتن و میخوردن.
خلاصه مدتی بود که جنگل سبز شلوغ شده بود و بی انضباطی همه جا رو پر کرده بود.تقریبا همه ی حیوونای جنگل از این وضعیت خسته شده بودند. اینجوری جنگل دیگه جای زندگی نبود .دیگه احساس راحتی و آرامش نمیکردن.
حیوونا فهمیده بودن که باید برای برگشتن آسایش و آرامش به جنگل یه تصمیمی بگیرن و یه فکری بکنن.اونا با هم تصمیم گرفتن برای جنگل یه پلیس انتخاب کنن . اونا میدونستن که با انتخاب پلیس نظم و آرامش به جنگلشون برمیگرده و دیگه هر حیوونی هر کاری که دلش بخواد نمیتونه بکنه.حالا چه کسی باید پلیس جنگل بشه ؟
چاره ی کار قرعه کشی بود .ده تا از حیوونا داوطلب شدن تا پلیس جنگل باشن . قرعه کشی شروع شد و بعد از چند ساعت نتیجش اعلام شد.

1- مار خالخالی
2- یوزپلنگ تیزپا
3- کلاغ راستگو

هر سه تاشون انتخاب شده بودن. اشکال این قرعه کشی این بود که به جای یه نفر، سه نفر انتخاب شده بودن ، چون هر سه تاییشون به اندازه ی مساوی رأی آورده بودن.از طرفی، هر سه تاشون برای پلیس بودن مناسب بودن.
اما حیونا اصرار داشتن بین این سه تا حیوون یکی رو انتخاب کنن.می خواستن دوباره برای قرعه کشی آماده بشن که یه دفعه صدای جیغ خرگوشه حواس همه رو پرت کرد.آخه یه حیوون بدجنس که نقاب به صورتش زده بود تا کسی اونو نشناسه ،کیف پول خرگوشه رو برداشته بود و فرار کرده بود. .خرگوشه داد می زد :آی دزد ،دزد .کمکم کنید،دزد همه ی پولامو برد، بدبخت شدم.

یوزپلنگ تیزپا که به سریع دوییدن معروف بود با شنیدن صدای خرگوشه، سریع دنبال دزده دویید تا بالاخره کنار برکه اونو دستگیر کرد .مار خالخالی خیلی سریع رسید و مثل یه طناب محکم اون حیوون بدجنس رو به درخت بست و جلوی فرار کردنشو گرفت. کلاغه خبر دستگیر شدن دزد رو به حیونای جنگل رسوند و همه ی حیوونارو برد کنار برکه تا دزد کیف خانم خرگوشه رو بهشون نشون بده.

همه حیوونا دور برکه جمع شدنو منتظر بودن تا ببینن دزد کیه. نقابو که از رو صورت اون برداشتن دیدن کسی نیست جز سنجاب قهوه ای، سنجاب قهوه ای دوست صمیمی خرگوشه بود . همه حیوونا تعجب کردن. حالا جریان چی بود ؟

قضیه این بود که سنجاب قهوه ای و خرگوشه نقشه کشیده بودن تا به حیونای جنگل نشون بدن که یوزپلنگ تیزپا و مار خالخالی و کلاغ راستگو هر سه تاشون می تونن با همدیگه یه گروه پلیس تشکیل بدن و هر سه تاشون پلیسای جنگل باشن.
همه، از این فکر خوب،خوششون اومد و کلانتری جنگل رو به سه پلیس تازه کار تحویل دادند. بله بچه ها از اون روز به بعد به کمک سه تا پلیس قوی و مهربون نظم و آرامش دوباره به جنگل سرسبز و قشنگ قصه ما برگشت. و حیوونا به خوبی و خوشی کنار هم زندگی کردن. این بود قصه جذاب و شنیدنی پلیس جنگل . برای شندن قصه های کودکانه بیشتر اینجا کلیک کنید.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

4 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *