درباره وولک

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that وولک contributed 545 entries already.

نوشته های وولک

,

کی از همه قویتره

یه روز صبح موش موشک از مادرش پرسید: مادر کی از همه قویتره؟ مادرش خندید و گفت: هر کی به اندازه خودش قویه.موش موشک فکر کرد که مادرش شوخی میکنه.با خودش گفت: امروز میرم جنگلو یه دوست قوی پیدا میکنم. موشی از خونه بیرون اومدو رفتو رفت تا اینکه خسته شد و روی زمین دراز […]

,

کوآلای قهرمان

یکی بود یکی نبود، توی جنگلای استرالیا کنار یه رودخونه درخت بزرگی قرار داشت که کبوتری با جوجه هاش روی اون درخت زندگی میکردن.هر چی جوجه ها بزرگتر میشدن به غذای بیشتری نیاز داشتن، برای همین کبوتر مادرو پدر با هم به دنبال غذا میرفتن. یه روز که جوجه ها تنها مونده بودن یه گنجشک […]

,

زیبای خفته

یکی بود یکی نبود . در زمانهای قدیم تو سرزمینی خیلی دور پادشاه مهربونی به همراه ملکه دوست داشتنیش زندگی میکرد.ملکه و پادشاه بیشتر از هر چیزی تو این دنیا دلشون یه بچه میخواست.بالاخره یه روز وقتی شاهزاده کوچولو به دنیا اومد ملکه و پادشاه خیلی خیلی خوشحال شدن. پادشاه گفت: ما یه جشن خیلی […]

,

مهمان های ناخوانده

یکی بود یکی نبود قصه مهمان های ناخوانده از این قراره که یه خاله پیرزنی بود که توی خونه ی کوچیکش تنها زندگی میکرد. خونه ی خاله پیرزن خیلی کوچولو بود، یه حیاط نقلی و کوچولو هم داشت. هرروز دم غروب که میشد، سماورشو روشن میکرد، میرفت حیاطو آب و جارو میکرد. یه لقمه نون […]

,

راپونزل و موهای جادویی

  روزی روزگاری زن و مردی زندگی میکردن که فرزندی نداشتن و آرزو داشتن که بچه ای داشته باشن. بالاخره آرزوشون برآورده شد .اونا منتظر اومدن کوچولویی به خونشون بودن. پشت خونه اونا پنجره ای بود که به یه باغ زیبا و بزرگ باز میشد. باغ پره گلای زیبا و درختای میوه بود . این […]

,

حسن کچل

    یکی بود یکی نبود. حسن، پسر قصه ی ما پسر تنبل و چاقی بود که از قضا کچل هم بود.حسن با مادرش زندگی می کرد اصلا هم کاری انجام نمی داد، دراز میکشید کنار تنور، میخورد و میخوابیدحتی برای خودش نمیرفت آب بیاره، مادرشو صدا می کرد .همه ی مردم شهر حسنو هم […]

,

خرگوش و لاکپشت

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یه دشت بزرگی بود پر از گل ودرختو چمنزار. توی این دشت قشنگ، حیوانات زیادی کنار هم زندگی می کردنوتوی چمنزارهای این دشت به بازی وشادی مشغول بودن. قصه خرگوش و لاکپشت از این قراره که  میون  این حیوونا یه خرگوشی بود که به زرنگی و باهوشی خودش […]

,

شیر نادان

روزی روزگاری تو یه جنگل سرسبز شیری زندگی میکرد. آقا شیره که دیگه کم کم داشت پیر میشد نمیتونست به سرعت قدیم بدوه. بخاطر همینم خیلی وقتا نمیتونست شکار کنه و گرسنه میموند. یه روز شیر نادان  همینطوری که داشت تو جنگل پرسه میزد و دنبال غذا میگشت به یه غاری رسید. آقا شیره یه […]

,

سیندرلا

یکی بود یکی نبود داستان  اینطوریه که سالای پیش تو یه کشور کوچیک دختر مهربون و زیبایی به نام سیندرلا  با نامادری و دوتا دختراش زندگی میکرد. مادر سیندرلا سالها پیش از دنیا رفته بود و پدرش با زن دیگه ای ازدواج کرده بود.ولی پدرش هم خیلی زود از دنیا رفته بود و حالا دخترک […]

,

جک و لوبیای سحرآمیز

  روزی روزگاری پسری به اسم جک با مادر فقیرش زندگی میکرد.یه روز مادر جک یه گاوی رو به جک میده و به اون میگه: پسرم ، برو به شهرو گاو رو بفروش تا با پولش غذا بخریم.جک هم گاو رو به شهر میبره.توی راه یه مردی جکو گاوشو میبینه و از جک میخواد که […]