درباره وولک

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that وولک contributed 545 entries already.

نوشته های وولک

,

قمری و هیزم‌شکن فقیر

  یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچ‌کس نبود.  قصه قمری و هیزم شکن فقیر از این قراره که یه هیزم‌شکنی بود بچه‌ها که با زن مهربونش توی یه خونه توی یه دهکده‌ای که نه خیلی دور بود و نه خیلی نزدیک زندگی می‌کردن. اونا خونشون خیلی کوچیک بود و […]

,

کلاغ مهربان

یکی بود یکی نبود ،  قصه کلاغ مهربان از این قراره که یه روز خانوم کلاغه از لونه اش اومد بیرون تا برای بچه هاش غذا پیدا کنه. همینجوری که داشت پرواز میکرد یه کرمو دید که روی علفا راه میرفت. خیلی خوشحال شد که یه غذای خوب برای جوجه کلاغاش پیدا کرده. رفتو کرم […]

,

مرغک سرخه پا

  یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود داستان مرغک سرخه پا از این قراره که توی یه مزرعه سبز و قشنگ یه خانم مرغه زندگی میکرد به اسم سرخه پا. سرخه پا خانم هر روز تو این مزرعه که مثل یه دشت بزرگ بود و پر از درخت و گلای رنگ […]

,

تدی و ستاره آرزو

  یکی بود یکی نبود قصه تدی و ستاره آرزو از این قراره که خرس کوچولویی بود به نام تدی ، تدی توی آخرین روز پاییز زیر درخت نشسته بود تا آخرین ستاره ی پاییز بیفته پایین.تدی توی یه کتاب خونده بود که اگه موقع پایین افتادن آخرین ستاره ی پاییز، آرزو کنی، آرزوت هرچی […]

,

عمو آسیابان و سیبیلش

  روزی روزگاری یه عمو آسیابانی بود که یه سیبیل خیلی خیلی گنده داشت. سیبییلش از بناگوشش دررفته بود و وقتی توی آسیاب داشت گندما رو آرد میکرد، سیبیلاش از پنجره میومدن بیرون. عمو آسیابان سیبیلاشو خیلی خیلی دوست داشتو مواظبشون بود. هرروز اونا رو شونه میکرد و تاب میداد. بهشون روغن میزد و خلاصه […]

,

برفی ، پنگوئن جهانگرد

  یکی بود یکی نبود داستان برفی ، پنگوئن جهانگرد از این قراره که یه سرزمینی بود توی قطب جنوب که کلی پنگوئن باهم اونجا زندگی میکردن. پنگوئن ها از دریا ماهی میگرفتن و میخوردن، روی یخ ها لیز میخوردن و باهم بازی میکردن و خلاصه حسابی خوشحال بودن. برفی هم، که یه پنگوئن کوچولوی […]

,

جشن تولد آقا لاک پشته

  یکی بود یکی نبود. داستان جشن تولد آقا لاک پشته از این قراره که یه آقا لاک پشتی بود که با پدر و مادر و خواهرش کنار رودخونه زندگی میکردن.یه روز خونواده ی آقا لاک پشته براش تولد گرفته بودن.پدر و مادرش همه ی دوستاشو دعوت کرده بودنو یه برگ سبز بزرگ خوشمزه هم […]

,

جادوی جادوگر بدجنس

  یکی بود یکی نبود داستان جادوی جادوگر بدجنس از این قراره که  یه جادوگر بدجنس و بد ذاتی بود که به هر جایی و هر شهری که  می رسید به مردم اون شهر آزار می رسوند و مردمو اذیت میکرد. یه شب جادوگر بدجنس قصه ی ما به یه شهر بزرگ رسید. جادوگر پیش […]

,

جادوگر شهر از

داستان جادوگر شهر از از این قراره که روزی روزگاری، یه دختر یتیم به اسم دروتی باعمو و زن عموش زندگی میکرد. کلبه اونا تو یه چمنزار بزرگ و قشنگ بود…. یه روز طوفان تند و شدیدی  از پشت تپه  شروع کرد به وزیدن… عموجون سریع همه رو برد به زیر زمین دروتی  یه دفه […]

,

پینوکیو

  روزی روزگاری نجار پیری به نام ژپتو زنددگی میکرد. ژپتو همیشه آرزو میکرد که یه پسر داشته باشه. یه روزاون یه عروسک خیمه شب بازی ساختو اسم اونو پینوکیو گذاشت.پیرمرد تو دلش آرزو میکرد که ایکاش این عروسک یه پسر بچه واقعی بود. همون شب یه پری مهربون به کارگاه نجاری ژپتو پیر اومدو […]