قمری و هیزمشکن فقیر
یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. قصه قمری و هیزم شکن فقیر از این قراره که یه هیزمشکنی بود بچهها که با زن مهربونش توی یه خونه توی یه دهکدهای که نه خیلی دور بود و نه خیلی نزدیک زندگی میکردن. اونا خونشون خیلی کوچیک بود و […]

