روزی بود و روزگاری بود، داستان پرنده طلایی از این قراره که در زمان های بسیار دور در سرزمینی بزرگ پادشاهی حکمرانی میکرد . پادشاه خیلی به کشور گشایی علاقه داشت و همش دلش میخواست که حاکم کل دنیا بشه. اون بیشتر از اینکه به فکر مردم سرزمینش باشه به فکر آرزوهای خودش بود و اصلا به اونا توجهی نداشت.
یک روز پادشاه روی تخت پادشاهی خودش نشسته بود و داشت سبیلاشو تاب میداد. تمام وزیرا و درباریانش هم اونجا جمع شده بودن و داشتن به ستاره شناس مخصوص قصر نگاه میکردن. ستاره شناس مشغول پیش بینی موضوع مهمی بود و به شدت به فکر فرو رفته بود.
پادشاه که کم کم حوصله اش داشت سر میرفت با صدای بلند غرید و گفت :” منجم باشی به من بگو چه کاری باید انجام بدم تا بتونم پادشاه کل جهان بشم”
مرد پیشگو جواب داد: “جناب پادشاه ، ستاره ها میگن به احتمال صد در صد شما پادشاه کل جهان میشین. ”
همه مزیرا و کسایی که اونجا بودن شروع به دست زدن کردن و یک صدا گفتن :” آفرین،آفرین”
منجم باشی پادشاه دهان خودشو باز کرد تا حرف دیگه ای بگه ولی سریع پشیمون شد و حرفشو خورد. پادشاه که متوجه تردید اون شد بهش گفت: “چی تو ذهنته؟ به من بگو، نترس!”

ستاره شناس گفت : ” جناب پادشاه فقط برای اینکه شما بتونید به کل دنیا پادشاهی کنید باید یک پرنده طلایی عجیب رو که تو همین سرزمین پادشاهی خودمون زندگی میکنه بگیرین. اونوقت دیگه هیچکس نمیتونه جلو پادشاه شدن شمارو بگیره.”
بعد پادشاه رو کرد به سربازانش و گفت : “باید این پرنده طلایی روبگیرید. کاری کنید که همین امروز اون پرنده رو برای من بیارید.”
بعد چندتا از سربازهای پادشاه با بلند گو میون مردم شهر رفتن و به اونا گفتن:” هر کس که بتونه پرنده طلایی رو بگیره و برای پادشاه بیاره از پادشاه جایزه و پاداش میگیره”
سربازای پادشاه همه تپه ها ، کوه ها و جنگل ها رو گشتن تا پرنده طلایی رو پیدا کنن ولی اون هیچ جا نبود. تا اینکه مرد پیشگو پیش بینی کرد که پرنده طلایی روی نوک قله کوه بلندی که بیرون شهره زندگی میکنه. پادشاه بلافاصله با سربازهای خودش به سمت اون کوه بلند حرکت کرد.
در همین حال ، دختر پادشاه که شاهزاده خانمی مهربان و خوشرو بود روی تراس کاخ ایستاده بود و به شهر نگاه میکرد. شاهزاده همونطور که به افق چشم دوخته بود ناگهان متوجه حرکتی کوچیک در گوشه چشمش شد.
پرنده طلایی آنجا بود!
پرنده بالای گنبدی که توی تراس کاخ ساخته شده بود نشسته بود. پرنده به اون گفت “شاهزاده خانم ، من اومدم تا گرفتار بشم. منو پیش پدرت ببر.”
شاهزاده خانم گفت :”چرا می خوای گرفتار بشی؟ مگه نمیدونی اگر پدرم تو روبگیره از بین میبرتت؟”
پرنده با ناراحتی گفت: “خیلی از مردم برای پیدا کردن من جونشونو به خطر انداختن وممکنهکه زندگیشونو از دست بدن من نمیخوام یه همچین اتفاقی بیفته، تنها کاری که من می خوام انجام بدم کمک به آدمای نیازمنده ”
شاهزاده خانم گفت: “پرنده مهربون، هیچ کس نمیدونه که تو کجا هستی میتونی به هر جایی که دلت خواست بری و به هر کسی هم که واستی کمک کنی ولی ازت واهش میکنم که دوباره برگردی همینجا.جای تو اینجا امنه”
شاهزاده به پرنده مهربون گفت :” میخوای برات غذا بیارم؟ گرسنت نیست؟” پرنده جواب داد:” شاهزاده خانم من توی نور ماه و قطره های بارون زندگی میکنم و به غذا احتیاجی ندارم”
هوا تاریک شد و پرنده طلایی آسمون شب رو تماشا می کرد.همونطور که روی گنبد نشسته بود صدای ضعیف گریه پسربچه ای از دور به گوشش رسید.پرنده طلایی مهربون پیش خودش فکر کرد که اون پسر ختما به کمک احتیاج داره وبعد برای پیدا کردن پسر بچه از روی گنبد پرواز کرد ورفت.
صبح روز بعد ، هر خونه قدیمی و خرابی که توی شهر بود و پرنده از بالای اونا پرواز کرده بود تبدیل به یه خونه زیبا و قشنگ شده بود.
بچه هابا کتابهای نو و زیباشون در حال رفتن به مدرسه بودن و توی لباسهای جدید و قشنگشون میخندیدن و شوخی میکردن. انگار شهر نو شده بود و همه در حال خنده و شادی بودن.
خونه تمام آدمای فقیر شهر تبدیل شده بود به خونه های آجری مرتب و منظمی که پر از چراغ بود.بچه ها کتاب داستان میخوندن ، پیرمردا دیوارای شهر رو نقاشی میکردن و جوون ترا هم آواز میخوندن و شادی میکردن.

روز بعد ، وقتی شاهزاده خانم روی تراس رفت آهنگ غم انگیزی رو شنید. وقتی به گنبد نگاه کرد اون پرنده طلایی رو دید که نشسته و داره آواز میخونه. وقتی شاهزاده خانم نزدیکتر شد ، از دیدن پرنده طلایی شوکه شد.
پرنده طلایی نصف پرهاشو از دست داده بود!
شاهزاده با تعجب گفت :” پرنده مهربون چه بلایی سر خودت اوردی ؟”
“پرنده طلایی جواب داد:”شاهزاده خانم ، آیا من به شما نگفتم که تنها کاری که می خوام انجام بدم کمک به مردمه ؟”
شاهزاده خانم به چشم پرنده طلایی نگاه کرد و لبخندی زد. سپس اون از پنجره گنبد به شهرنگاه کرد. اون همه جای شهر شادی و محبت و مهربانی میدید.
شاهزاده خانم به پرنده طلایی گفت “ای پرنده طلایی من ، شما واقعاً به مردم این شهر کمک کردی”
اما پرنده با ناراحتی گفت: “نه ، شاهزاده خانم. هنوز خیلی از مردم فقیرن وبه کمک احتیاج دارن”
بعد پرنده طلایی رو به شاهزاده خانم کرد و گفت “شاهزاده خانم ، میشه قبل از اینکه من از بین برم کاری رو برای من انجام بدی؟”
شاهزاده که از فکر از بین رفتن پرنده خیلی ناراحت شد ، فریاد زد: ” نه! چرا از بین بری ،تو خسته ای ، الان استاحت کن . من فردا به دیدن تو میام و به حرفی که میخواستی بگی گوش میدم”
در همین حال ، پادشاه که پرنده طلایی رو پیدا نکرده بود با سربازاش به شهر برگشت.
به محض ورود به شهر ، شوکه شد. جای تمام خونه های خراب و قدیمی ، حالا خانه های زیبا و پارک های قشنگ وجود داشت و به جای تمام مردم فقیر افراد شاد و خوشبخت.
“پادشاه با تعجب پرسید : “چه کسی شهر منو این شکلی کرده و تغییر داده ؟”
پادشاه کل مردم شهر رو جمع کرد و به اونا گفت :” “مردم عزیزم! آیا هر کدوم از شما پرنده طلایی پیدا کردین ؟ ”
مردم جواب دان : “نه ، جناب پادشاه”
یک نفر از میون مردم گفت: “پادشاه! ما پرنده طلایی رو ندیدیم ، اما هدیه اون رو گرفتیم . پرهای طلایی پرنده مهربون که همه جا ریخته شده بود ما رو خوشبخت و خوشحال کرده.”
پادشاه با عصبانیت فریاد زد: “چطور جرات می کنی! شما توی این سرزمین زندگی میکنین ، به خاطر همین هر چی که از پرنده میگرین باید برای پادشاهتون باشه”
بعد پادشاه بدجنس به قصر برگشت و به مرد پیشگو گفت :” به من بگو که پرنده طلایی خودش رو کجا قایم کرده !”
در این هنگام دوست شاهزاده خانم که همه چیز رو دیده و شنیده بود سریع خودشو به شاهزاده رسوند و ماجرارو براش تعریف کرد.
شاهزاده به سمت گنبد رفت تا پرنده طلایی رو با خبر کنه اما قبل از اینکه چیزی بگه، پرنده طلایی به او گفت ،
“من منتظر شما بودم ، شاهزاده خانم. زیاد وقت نداریم. قبل از اینکه پادشاه منو بگیره باید یه کاری انجام بدیم.”
بعد پرنده طلایی چیزی رو در گوش شاهزاده خانم زمزمه کرد.
اشک تو چشمای شاهزاده پر شد.

“شاهزاده زیر لب گفت : ،” من نقشه تو رو فهمیدم ، اما نمی تونم پرهای زیبای تو رو بکنم ”
در همین موقع ستاره شناس قصر با خوشحالی رو کرد به پادشاه و به اون گفت :” شما پرنده طلایی رو گرفتار کردین! پرنده خودش رو یه جایی داخل همین قصر قایم کرده، چقدر عجیب”
پادشاه دستور داد که پرنده رو پیدا کنن و براش بیارن.
شاهزاده خانم و پرنده طلایی توی ایوون قصر قرار داشتن..
اونا صدای پای سربازا که داشتن همه جا رو دنبال پرنده طلایی میگشتن ، میشنیدن.
پرنده با ترس و لرز گفت : ” شاهزاده خانم بیشتر از این معطل نکن، الان پیدامون میکنن.” بعد شاهزاده خانم با چشمهای اشک آلود بقیه پر های پرنده طلایی رو جدا کرد.
شاهزاده خانم آخرین پرهای پرنده رو هم توی شال خودش جمع کرد. بعد به وسط ایوون رفت و شروع کرد به گفتن حرفایی که پرنده طلایی بهش گفته بود.
اون گفت: “ای مردم فقیر باید هر کدومتون یه دونه از این پرهارو بگیرین.این پرها پرواز میکنن وزندگی شمارو پر از شادی و آرامش میکنن.”

همینطور که شاهزاده خانم این حرفارو میزد پرهارو به اسمون میریخت و پرها هم توی هوا به پرواز درمیومدن و میرفتن.
چند لحظه بعد پادشاه وسربازاش به ایوون قصر رسیدن.
شاهزاده خانم از اینکه پدرش باعث از بین رفتن پرنده طلایی شده بود خیلی ناراحت و دل شکسته بود. اون با غصه از پدرش پرسید :” پدرم به من بگو چه کسی برای شما با ارزش ترو با اهمیت تره؟ من یا پرنده طلایی؟”
شاه که متعجب شده بود کنار دخترش نشست و اشکای اون رو پاک کرد. پادشاه که متوجه اشتباه خودش شده بود گفت:” دخترم تو از همه چیز برای من با ارزش تری و ثروت واقعی قلب من هستی. من ترجیح میدم که تو منو دوست داشته باشی و از من ناراحت نباشی، این برای من پادشاهی کل جهانه”
در همین هنگام سربازهای پادشاه یک توپ طلایی رو که یک پر طلای هم کنارش فتاده بود روی پشت بام قصرپیدا کردن. شاهزاده خانم پر رو گرفت و توپ طلایی رو با اون لمس کرد.
توپ میدرخشید و برق میزد وهمه رو شگفت زده کرده بود و ناگهان به یک پرنده طلایی تبدیل شد! پرنده بالهای خود ش رو به هم زد و به سمت خورشید پرواز کرد.

برای شنیدن قصه های صوتی کودکانه بیشتر اینجا کلیک کنید.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





خیلی ممنون قصه عالی بود
ممنون از نظر خوبتون دوست عزیز
عالی . من از این داستان خیلی لذت بردم .ممنون😋😍💜🌼
ممنون از شما که همراه ما هستین دوست خوبم
سلام وولک ثنا هستم💐 قصه خیلی آموزنده بود و دوست داشتم❤💓😍🌹🏵🌹🏵🌹🏵🌹🏵🌹🏵🌹🏵🌹🏵
سلام ثنای مهربان، خوشحالم که قصه رو دوست داشتی
سلام وولک 💙💙💙عالی بود قصه آیا مسابقه تمام شده 🧐🧐🧐
سلام امیر علی
ممنون که با وولک همراهی!
بله مسابقه تموم شده ولی به زودی مسابقات جدیدتری خواهیم داشت!
عالی بود من علی
علی عزیز ممنون بابت نظر قشنگت!
عالی بود
تشکر
عالی
تشکر
عالیی ممنون از قصه های انگیزگیتون
برنا
ممنونم که نظرتو برای وولک نوشتی برنای عزیز
قصه های شما همیشه عالی هست یعنی من در این سایت تاحالا نشده قصه ای را دوست نداشته باشم ممنون🥰🥰🥰♥🌜🌛✨
خیلی خیلی خوشحال شدم از نظرت پریاجان
سلام
به نظر من این داستان از عالی عالی تر بود
سلام عزیزم چه خوب که قصه رو دوست داشتی
🌺🌺عالی.ممنون
ممنون دوست من
خیلی بده اصلا جالب نبود
بد بود لطفا برای این جور قصه ها زحمت نکشید
چرا این قصه رو دوست نداشتی عزیزم؟
من از این داستان خوش ام آمد😍😍🌺💐
چه عالی
خوشحالم که دوست داشتی عزیزم