قصه جذاب و شنیدنی درخت سیب و کشاورز
4.2/5 - (23 امتیاز)


 

 

روزی بود و روزگاری بود ، در یک روستای سرسبز وخرم ، کنار یک جنگل بزرگ که پر از درخت و چمن و گلهای رنگارنگ بود ، یک کشاورز با خانوادش زندگی می کرد. کشاورز یک باغ بزرگ داشت که در اون یک درخت سیب قدیمی و یک عالمه گیاه ودرخت و گلهای زیبا داشت. کشاورز درخت سیب قرمزشو خیلی دوست داشت.سالهای قبل وقتی کشاورز پسر بچه ای بود ، بیشتر وقت خود ش رو صرف بازی با درخت سیب میکرد. اون هر روز از سیب های قرمز و شیرین درخت سیب بزرگ میچید و میخورد و بعد زیر سایه درخت میخوابید. اما با گذشت زمان ، درخت سیب پیر شد و دیگه هیچ سیب قرمزی نداد و از اونجایی که دیگه هیچ میوه ای نمیداد سنجابا ،گنجشکا ، پرنده هاوحشره های کوچیک روی این درخت لونه درست کرده بودن و در کنار هم زندگی میکردن.

یک روز که کشاورز توباغش مشغول رسیدگی به درختا و گلها وگیاهاش بود با خودش فکر کرد که این درخت سیب خیلی بی فایده شده ، حالاکه این درخت هیچ سیبی برای خوردن نمیده و من نمیتونم از از اون میوه بچینم بهتره که اونو از بین ببرم. بنابراین ، کشاورز تصمیم گرفت درخت رو قطع کنه و ببره و چوب اون رو برای ساختن مبلهای جدید خونش استفاده کنه. اون فکر کرد حالا که درخت خیلی بزرگ و پیر شده دیگه نیازی به مراقبت و نگهداری نداره و با چوب این درخت میتونه مبلهای خیلی خوب ومحکمی بسازه. کشاورز قصه ما فراموش کرد که وقتی پسر کوچکی بود ، تمام دوران کودکیشو در خال بالا رفتن از درختو چیدن و خوردن سیبهای خوشمزه اون درخت گذرونده.

یک روز کشاورز تبرشو برداشت ، به باغ رفتو شروع کرد به خرد کردن درخت . در این لحظه بود که همه حیوونای کوچکی که روی درخت زندگی میکردن با عجله پایین اومدن و دور کشاورز جمع شدن. همه اونها شروع کردن به خواهش و التماس کردن از کشاورز و به اون گفتن: خواهش میکنیم درخت سیب رو قطع نکن . ما زمانی که شما پس کوچکی بودی زیر همین درخت با شما بازی میکردیم ، این خونه ما ست و ما جای دیگه ای برای رفتن نداریم. ”

کشاورزکه برای قطع کردن درخت خیلی مصمم و جدی بود تبرشو بالا برد و در این زمان بود که صدای داد و فریاد حیوونای کوچیک بلند شد.

سنجابا فریاد زدن : “لطفا خونه من و بچه هام رو خورد و خراب نکنید.”

” گنجشک کوچولو با گریه گفت :” لطفاً لونه من و بچه هام رو خراب نکن.”

ملخ داد زد : “خواهش میکنم درخت سیب رو قطع نکن. ”
اما کشاورز که کودکی و دوستهای کوچولوی خودشو فراموش کرده بود سخت ترو شددتر از دفعه قبل شروع کرد به ضربه زدن و قطع کردن درخت. همه حیوونای کوچک ناامید شده بودن و می خواستن به هر قیمتی که شده جلوی قطع شدن درخت سیب قرمز رو بگیرن و از اون مراقبت کنن.

حیوونای کوچولو به کشاورز گفتن: ” وقتی که شما داری تو مزرعه کار میکنی و زحمت میکشی ما برات آواز میخونیم تا خستگیت در بره. ما مواظب پسر کوچولوی شما هستیم، اگر ما اینجا بمونیمو آواز بخونیم اون دیگه گریه نمیکنه وبه جاش سرگرم و خوشحال میشه. ما قول میدیم که شمااز آوازما خوشتون میاد و احساس خستگی نمیکنین. ”

کشاورز که انگار کر شده بود و حرف های اونارو نمیشنید ، با وجود تمام درخواست ها و خواهش های اونها ، همچنان به درخت ضربه میزد و اونو خورد میکرد.

در همین موقع بود که ناگهان کشاورز متوجه چیزی درخشان شد. وقتی که جلوتر رفت و با دقت نگاش کرد فهمید که اون یه کندوی عسله . کندوی عسل پر از عسل بود. کشاورز یک کمی از عسل رو برداشت و در دهانش گذاشت. طعم و مزه عسل پسر کوچولوی درون اون رو بیدار کرد و ناگهان ، یاد خاطرات دوران کودکیش افتاد . عسل انقدر خوشمزه و شیرین بود که کشاورز باز هم دلش خواست از اون بخوره . کشاورز احساس خوشبختی و خوشحالی میکرد. اون با لبخند گفت: “این عسل طعم شگفت انگیزی داره.”

حیوونای کوچولو که متوجه تغییر تو رفتار کشاورز شده بودن همگی با هم هم صدا شدن. زنبور عسل گفت: “من همیشه برای شما عسل شیرین درست میکنم .” سنجاب گفت: “من هر جور آجیلی که شما دوست داشته باشید رو براتون آماده میکنم.” پرنده ها فریاد می زدند : “ما هر چقدر که بخواین براتون آواز میخونیم”

بالاخره کشاورز متوجه رفتار زشت خودش شد و و تبرش رو به زمین انداخت . او فهمید که این درخت خونه بسیاری از حیوونای کوچولوی دوست داشتنی ای هست که چیزهای زیادی رو برای اون فراهم میکنن. کشاورز می خواست که پسر کوچولوش دوران کودکی خوبی مثل دوران کودکی خود اون داشته باشه. زیر همین درخت سیب و باهمین حیوونای کوچولوی دوست داشتنی.

کشاورز فهمید که درخت سیب چندان بی فایده و بی ثمر نیست. پسر کوچک درون او درخت سیب رو نجات داد.

کشاورزکه از کار خودش پشیمون شده بود به موجودات كوچك گفت: “قول می دم كه هیچوقت این درخت رو قطع نکنم. من متوجه اشتباهم شدم و حالا همه شما می تونید در صلح و آرامش در کنار هم زندگی کنین. ”
حیوونای کوچولو از زنبور عسل خیلی تشکر کردن. اگر کشاورز کندوی عسل رو پیدا نکرده بود ، الان اونا خونه ای برای زندگی کردن نداشتن. اونا به زندگی شادشون روی درخت سیب قدیمی ادامه دادن.

هر موجود زنده در طبیعت فایده ای دارد: ما نباید هیچ موجود زنده را نابود کنیم.

برای شنیدن قصه های صوتی کودکانه بیشتر اینجا کلیک کنید.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

3 پاسخ
  1. رضاباجلان از بروجرد خیابان ولیعصر ابراهیم اباد
    رضاباجلان از بروجرد خیابان ولیعصر ابراهیم اباد می گوید:

    رضاباجلان از بروجرد خیابان ولیعصر ابراهیم اباد بغلا سنگگی بلاک 16

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *