یکی بود یکی نبود. مهتاب خانم یکی از ساکنین شهر صبح یکی از روزهای بهاری که هوا خیلی خوب و دلچسب بود از خواب بیدار شد و بعد از شستن دست و صورتش پنجرههای خونه رو باز کرد تا هوای تازه به داخل خونه بیاد و صدای زیبای پرندهها شنیده بشه. او مشغول آماده کردن صبحانه شد. کره و مربای آلبالو که خیلی خوشمزه و مقویه رو روی میز گذاشت. چای تازه هم توی استکان ریخت و نشست و مشغول صبحانه خوردن شد. اما هنوز صبحانهی مهتاب خانم تموم نشده بود که یک دفعه باد شدیدی شروع به وزیدن کرد. باد خیلی تند و سریع میوزید و مهتاب خانم هم که نمیدونست توی بهار هر لحظه ممکنه طوفان و تندباد بوزه، خیلی غافلگیر شده بود. اون لقمهی آخر رو خورد و فوری بلند شد تا پنجرههای خونه رو یکی یکی ببنده. اما باد انقدر شدید و قدرتمند بود که در و پنجرهها رو محکم به هم میزد و صداهای بلند بلند ایجاد میکرد. مهتاب خانم هنوز اولین پنجره رو نبسته بود که صدای خیلی بلندی به گوشش رسید… بله بچهها شیشهی یکی از پنجرهها بخاطر اینکه محکم باز و بسته شده بود شکست. مهتاب خانم فوری همهی پنجرهها رو بست.
با احتیاط شیشههای شکسته رو از روی زمین برداشت اما این کار رو با دستکش انجام داد چون میدونست که لبهی شیشهها خیلی تیز و بُرنده هستن و ممکنه با یک بیاحتیاطی خدایی نکرده دست آدم رو زخمی کنن. او شیشههای ریزتر رو هم با جارو جمع کرد. اما از این اتفاق ناراحت و نگران بود که نکنه از شیشهی شکسته موجودات موزی یا گربه و پرنده داخل خونهش برن. برای همین به ذهنش رسید که اون قسمت را با چند تکه روزنامه و پلاستیک بپوشونه. بعدش هم آماده شد و به سمت مغازهی آقا احسان شیشهبُر به راه افتاد. وقتی به مغازهی آقا احسان شیشهبُر رسید دید که در مغازه بستهست و کسی نیست. چند دقیقهای منتظر موند بعد دید که آقا احسان به همراه شاگردش نوید دارن میان. وقتی که رسیدن مهتاب خانم ماجرا رو براشون تعریف کرد. آقا احسان هم گفت: «تندبادی که اومده باعث شکسته شدن شیشههای خیلی از خونهها شده من و نوید مدام به خونههای مختلف میریم تا شیشههای شکسته رو با شیشههای نو عوض کنیم. الان هم از خونهی حسن آقای راننده میایم.» مهتاب خانم گفت: «پس اگر ممکنه بیاید و برای پنجرهی من هم شیشهی جدید نصب کنید.» آقا احسان قبول کرد و اندازهی پنجرهی مهتاب خانم رو پرسید بعد هم به همراه شاگردش نوید شیشهها رو آماده کردن و به خونهی مهتاب خانم رفتن. وقتی مشغول نصب شیشهها بودن تلفن آقا احسان زنگ خورد. رویا خانم آرایشگر پشت خط بود که از آقا احسان خواهش کرد برای پنجرههای آرایشگاهش شیشه و برای دیوارهاش هم چندتایی آینه ببره و نصب کنه. آقا احسان هم قبول کرد و گفت که بعد از خونهی مهتاب خانم حتما به سفارش رویا خانم رسیدگی میکنه. بعد از اینکه کار آقا احسان و نوید تموم شد مهتاب خانم خوشحال شد و ازشون خیلی تشکر کرد. حالا دیگه نگرانیهاش رفع شده بود و خیالش راحت بود. آقا احسان شیشهبُر و شاگردش نوید هم رفتن تا به سفارش رویا خانم آرایشگر رسیدگی کنن.
بچههای عزیزم شیشهبُری خیلی کار مهمیه و اگر شهر ما شیشهبُر نداشته باشه خونههای ما بدون پنجره میمونن و وقتی بارون و برف بیاد خونههای ما رو آب برمیداره. شیشهها از خونههای ما در مقابل سرما و گرما، سر و صدا و گرد و غبار محافظت میکنن. علاوه بر ساختن شیشههای پنجره، درست کردن آینهها و شیشهی قاب عکسهای ما هم کار شیشهبُر هستش. حتی درهای خیلی از فروشگاهها و هتلها از شیشه هستن که باعث زیباتر شدن شهرمون میشن. وقتی آهنگر چهارچوب پنجرهها رو میسازه شیشهبُر هم برای اون چهارچوب شیشه درست میکنه و نصب میکنه. شیشهبُرها هم مثل بقیهی مردم، زحمتکش و با دقت هستن. اگر خدایی نکرده روزی شیشه یا آینهای شکست باید از شیشهبُرها بخواهیم که برامون شیشه یا آینهی جدید درست کنن.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





سلام اگر بیشتر قصه های کارتونی بزارید خیلی خوب میشه ممنون
سلام تارا، ممنونم که نظرتو نوشتی
ممنون
ممنون از شما
قبل از اینکه قصه را گوش کنم می گم بسیار عالیست
خیلی ممنونم از نظرت غزل عزیز