قصه جذاب و شنیدنی اسب و حلزون
4.3/5 - (46 امتیاز)


 

روزی روزگاری توی یک جنگل سرسبز و بزرگ اسب قهوه ای زیبایی زندگی میکرد. اسب قصه ما خیلی از خودراضی و مغرور بود و همش به زیبایی و سرعت زیاد خودش مینازید و فکر میکرد که از همه حیوونای جنگل بهتر و سریع تره.یک روز همینطور که داشت توی جنگل گردش میکرد و علفای تازه رو میخورد چشمش به یه حلزون افتاد. اسب قهوه ای دید که حلزون کوچولو خیلی کند و آهسته حرکت میکنه به خاطر همین شروع کرد به اذیت کردن و مسخره کردن حلزون کوچولو.” هی حلزون! چقدر سریع میری، میخوای با هم مسابقه بدیم؟” حلزون اول تصمیم گرفت که به اسب توجهی نکنه و به راهش ادامه بده ولی اسب قهوه ای دوباره گفت :” خوب نگاه کن، ببین چقدر کندی، کلی طول میکشه تا به جایی که میخوای برسی ، در عوض ببین من چقدر فرز و سریعم ، از همه تندتر میدوم”

حلزون کوچولو که اصلا از این طرز حرف زدن اسب خوشش نیومده بود حسابی ناراحت و عصبانی شد.ولی از اونجایی که میدونست اسب خیلی به سرعت خودش مینازه و مغروره پیش خودش فکر کرد که باید یه درس درست و حسابی بهش بدم تا دیگه کسی رو مسخره نکنه و بهش نخنده، این بود که به اسب گفت :” باشه قبوله، من وتو روز یکشنبه با هم مسابقه میدیم”
بعد از این حرف حلزون به خونه رفت و همه حلزونا رو هم صدا کرد تا درباره این موضوع باهاشون صحبت کنه.حلزون کوچولو به دوستاش گفت که قراره روز یکشنبه اون و اسب قهوه ای با همدیگه مسابقه بدن. حلزونا با هم مشورت کردن و یه نقشه کشیدن تا اسب قهوه ای رو شکست بدن و ازش جلو بزنن.از اونجاییکه همه حلزونا شبیه هم بودن بچه ها ، تصمیم گرفتن که به وسیله هوش و زیرکی خودشون اسب رو گیج و سردرگم کنن.

وقتی که روز یکشنبه شد حلزونا صبح خیلی زود از خونه هاشون اومدن بیرون. حلزونا شروع کردن در طول مسیر مسابقه از خط شروع تا خط پایان لای بوته ها و علفها با فاصله های خیلی کوتاه و نزدیک به همدیگه قایم شدن. مسابقه شروع شد.اسب قهوه ای یه کم دوید و بعد پایین رو نگاه کرد تا ببینه حلزون کجاست. دیدکه حلزون جلوی پاش داره میره و حرکت میکنه.اسب سرعتشو بیشتر کرد ولی با تعجب دید که باز حلزون از اون جلوتره و داره روی زمین حرکت میکنه اون با خودش گفت چطور ممکنه؟. ایندفعه اسب قهوه ای شروع کرد با سرعت خیلی زیاد دویدن و حرکت کردن ولی هر چی اون سرعتش رو بیشتر میکرد باز هم میدید که حلزون ازش جلو زده و هنوز هم داره به حرکت خودش ادامه میده.اسب که حسابی تعجب کرده بود پیش خودش گفت :” چه جوری حلزون از من جلوتره ؟ من میتونم سریعترین کارهاروانجام بدم و از همه تندتر بدوم” اسب قهوه ای که با تندترین سرعتی که میتونست دویده بود وقتی به خط پایان نزدیک شد باز هم دید که حلزون جلوتر از اون داره حرکت میکنه، عاقبت خسته شد و از مسابقه دادن دست برداشت ،اون که فهمیده بود رفتار درستی با حلزون نداشته با خجالت و شرمندگی از حرف و رفتار خودش گفت :” باشه قبول من باختم، ببخشید که شمارو دست کم گرفتم و مسخره کردم، لطفا منو ببخشین”
همه حلزونایی که تو مسیر مسابقه قایم شده بودن تا به حلزون کوچولو تو مسابقه دادن کمک کنن و درس خوبی به اسب قهوه ای بدن، شروع کردن آهسته آهسته و بی سر و صدا خندیدن.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

29 پاسخ
  1. بهار
    بهار می گوید:

    واقعاعالیه…من عاشق این قصه هاشدم..اکثرشون راپسرم به زبان انگلیسی بلده..خوشحال شدم که به زبان مادری هم میشنوه😍😍😍😍

    پاسخ
  2. 💖ها نا 💖
    💖ها نا 💖 می گوید:

    سلام 🌹❤️😍😘🌺👍🤣🌹❤️😍🌺👍💎👠😁🌼🌼💍🐔🍭👗👑📿🦋🐞🐧🦅🦆💖💝💌💋🖤❣️💟💕💞💓💗💗🖤💜💚💛🧡❤️👋👏👁️💅🦄🦓🐩🐕🐶🐆🐅🐯🐈🐱🐎🐴🐇🐰🐹🐁🐭🦋🌷🌻🥀🏵️💐🌸💮🐞🌿🌾🌴🌱🍃🍂🍀🐌🐌🐚🥀🌹🏵️🏔️💒🎠🎡🌂🌈🌀🌫️🌩️🌩️⛄❄️⛱️☔☂️💧🔥☄️🌦️🌤️⛅☁️🌌🌟⭐🌞🌝🌘🌙🌚🌛🌛🌜🌡️☀️🌗🌖🌔🌒🌑🛤️🏎️🛑🏩🎊🎖️🏆🎑🥉🥈🥇🥇🏅🎀🎁✨🎈🎉👗🛍️👑📿💄💎💍🎶🎵❔❓⁉️‼️🏳️‍🌈😂🤣😇😮😯😰😨😥😱😭😢

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *