یکی بود یکی نبود. برای عروسی سهیلا خانم و حسن آقای راننده، همهی اهالی دعوت داشتن. شهلا خانم هم که از دوستای صمیمی سهیلا خانم بود تصمیم گرفته بود توی جشن شرکت کنه. برای همین به بازار رفت تا یک لباس خوب و قشنگ که مناسب جشن باشه بخره. اون از صبح تدارک دید و وقتی آماده شد با فندوق به سمت بازار لباس به راه افتاد. شهلا خانم ساعتها مغازههای لباسفروشی رو نگاه کرد اما نتونست مدلی که توی نظرش بود رو پیدا کنه. برای همین هم تصمیم گرفت که سفارش لباسی که دوست داره رو به یک خیاط بده.
شهلا خانم به سراغ آقا رضا رفت که خیاط معروفی بود و همیشه با دقت کارش رو انجام میداد. وقتی شهلا خانم وارد خیاطی آقا رضا شد، دید که سینای دامپزشک اونجا روبروی آینهی قدی خیاطی ایستاده و آقا رضا هم با متر مشغول اندازهگیری قد سیناست و هر چند دقیقه توی دفترچهش اندازهها رو یادداشت میکنه. شهلا خانم همین که به آقا رضا خیاط و سینای دامپزشک سلام داد دید که آقا صادق لوله کش، آقا سعید آتشنشان، اکبر آقا نانوا و خیلیهای دیگه هم روی صندلیهای خیاطی منتظر نشستن تا نوبتشون بشه و آقا رضا مثل سینا قد و دور کمر اونها رو هم اندازه بگیره. شهلا خانم به آقا رضا گفت: «آقا رضا، کی سرتون خلوت میشه؟ من اومدم یک لباس زیبا رو برای عروسی بهترین دوستم سهیلا خانم سفارش بدم.» آقا رضا گفت: «خیلیها برای همین عروسی اومدن اینجا، چند نفر دیگه هم مثل آقا رامین فوتبالیست و احمد آقای قصاب لباسهاشون رو دادن که براشون دکمه بزنم و ایرادهاش رو برطرف کنم. سرم خیلی شلوغه. تازه لباس دامادی حسن آقا رو هم من باید بدوزم برای همین فکر نمیکنم بتونم سفارش شما رو تا روز عروسی آماده کنم.» شهلا خانم با شنیدن این حرف کمی نگران شد و با خودش گفت نکنه برای روز عروسیِ بهترین دوستم نتونم لباس مناسبی پیدا کنم؟ همینطور که با ناراحتی به زمین خیره شده بود. آقا رضا بهش گفت: «نگران نباش شهلا خانم من توی این سالها به دخترم مهناز هم خیاطی رو یاد دادم و اون الان مثل خودم خیلی خوب لباس میدوزه اگه میخوای میتونی پیش اون بری و بهش سفارش بدی». شهلا خانم هم که خیلی از این خبر خوشحال شد آدرس خیاطی دختر آقا رضا رو گرفت و تشکر کرد. بعد هم با فندوق به سمت خیاطی مهناز خانم به راه افتاد. وقتی وارد خیاطی مهناز خانم شد دید که خانم قطبی پرستار اونجاست و منتظره که لباسش حاضر بشه. شهلا خانم با مهناز خانم و خانم قطبی پرستار سلام و احوالپرسی کرد و ماجرا رو براشون تعریف کرد. مهناز خانم هم خندید و گفت: «اتفاقن سر من هم شلوغ بود اما پیش پای شما سفارش مینا خانم معلم و رویا خانم آرایشگر رو آماده کردم و بهشون دادم.
الان هم بعد از اینکه لباس خانم قطبی رو بهش بدم، قد و دور کمر شما رو اندازهگیری میکنم تا قشنگترین لباس رو براتون بدوزم.» شهلا خانم هم که حالا دیگه خیالش راحت شده بود با خوشحالی از مهناز خانم تشکر کرد. بعد از چند روز لباس آماده شد و مهناز خانم اون رو برای شهلا خانم فرستاد. شهلا خانم وقتی لباس رو پوشید دید که خیلی قشنگه و یک پیام تشکر برای مهناز خانم ارسال کرد. شهلا خانم روز جشن، آقا رضا خیاط و مهناز خانم رو دید چون اونها هم به جشن دعوت شده بودن. شهلا خانم به اونها سلام داد و از آقا رضا خیاط برای معرفی دخترش تشکر کرد. توی اون جشن هرکسی لباس شهلا خانم رو میدید ازش تعریف میکرد و سهیلا خانم هم از اینکه دوستش اونقدر زیبا شده و به عروسیش اومده خوشحال بود.
بچههای گلم کار خیاطها فقط دوختن لباسهای مهمونی نیست. خیلی وقتها خیاطها کاپشنها و پالتوهای گرم برای ما درست میکنن تا بتونیم توی زمستون از سرما در امان باشیم. اونها برای ما بارونی میدوزن تا زیر برف و بارون خیس نشیم. همینطور لباسهای نخی و خنک که توی تابستون استفاده میکنیم. و از همه مهمتر تعمیر و رفوع کردن لباسهایی که میشکافن هم کار خیاطهای با حوصله و خوش سلیقهست.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





خیلی ممنون من هر شب برای پسرم از داستانهای شما میذارم
سپاس از شما
واقعا ممنون از قصه های عالیتون
خیلی زحمت میکشید و باعث خوشحالی بچه ها میشید
ممنون از نظر لطف شما
سلام بایت قصه های خوبتان برای بچه ها ممنون.
میشه لطف کنید در سایتتان دسته بندی قصه برای بچه های 5سال یا…. و کوتاه بذارید ممنون
سلام دوست عزیز ممنون از دیدگاهتون، شما میتونید ازدسته بندی قصه های 4 تا 6 ساله ها و قصه های 7 ساله ها استفاده کنید، بفرمائید منظور شما از قصه های کوتاه چه مدت زمانی را شامل میشود، سپاس
قصه اقا رضا خیاط فاجعه بود
سلام دوست عزیز امیدواریم قصه های دیگه نظر شما رو جلب کرده باشه
سلام
قصه شما خیلی جذاب بود
درود بر شما دوست عزیز و ممنون از نظر لطفتون
ممنون از قصه گوی محترم و سایت خوبتون
ممنون از شما که با وولک همراهی می کنید
خیلی خوب بود ممنونم
قصه های شما همیشه عالیه😇
ممنون از همراهی شما
عالی بود خیلی خیلی جذاب بود 😍😍
ممنونم که نظرتو برامون نوشتی مبیناجان
💫😍مرسی عالی بود به به مرسی❤😻
ممنون از شما
عالی🥰😍😁ممنونننن
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی آرشام جان
عالی بود وبهترین
💞💓
سلام عالی بود دست سایت وولک درد نکنه
❤️ممنونم که همراه ما هستین دوست خوبم