درباره وولک

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that وولک contributed 545 entries already.

نوشته های وولک

,

قصه کودکانه دروغ کوچک

      روزی روزگاری در سرزمینی خیلی خیلی دور جایی که باد از روی تپه های شیب دار و سبزش می وزید و آب دریاش با شادی و خوشحالی سنگ ها رو شستشو میداد ،پسر کوچکی به نام لوکا زندگی می کرد.  لوکا در یک فانوس دریایی زندگی می کرد ، فانوس دریایی هیچ […]

,

داستان کودکانه هدیه پسری به نام موگو

      روزی روزگاری در صحرای افریقا ، یک روستای دورافتاده ای بود که خشک و بدون آب و علف بود. چون اونجا رودخونه و زمین مناسبی برای کار و کشاورزی وجود نداشت آدمهای کمی هم اونجا زندگی می کردند. اونجا همه چیز آروم وکسل کننده بود و هیچ اتفاق هیجان انگیزی نمی افتاد […]

,

قصه صوتی ماجراجویی ماهی قرمزهای کوچولو

      یکی بود یکی نبود ، در یک شهر کوچیک و قشنگ دو تا دوست مهربون و زرنگ به نام های تیمی و پیتر با پدر و مادرشون زندگی می کردن. بچه ها تیمی خیلی هیجان زده بود ، آخه اون به تازگی تو مسابقه ای که در مدرسه شون برگزار شده بود […]

,

قصه کودکانه سیندی و ماه

      سیندی یه دختر شاد و سرزنده و سرحال بود که موسیقی و رقص رو خیلی دوست داشت.اون به همراه پدر و مادرش و مادربزرگش، گوگو،  توی یک مزرعه بزرگ زندگی می کرد. سیندی از غذا دادن به حیوانات خیلی لذت می برد.اون عاشق این بود که به همراه مادربزرگش به مزرعه بره […]

,

داستان کودکانه کلاه مامان مرغه

    یکی بود یکی نبود ، در یک مزرعه ی قشنگ و سرسبز یه مامان مرغه با جوجه هاش زندگی می کرد، بچه ها فصل بهار شده بود و خورشید گرم و تابان توی آسمون می درخشید ،گل های کوچولوی تازه و رنگارنگ کم کم از خاک بیرون میومدن وهمه جارو زیبا می کردن […]

,

قصه صوتی تایرون و تیم فوتبال دریاچه ی مرداب

    امسال برای بالی تو مدرسه سال خیلی بدی بوده،  تیم بالی و سه تا دوستش یعنی تری و استگو و استلا تو جدول بازی های فوتبال شهاب سنگ از همه تیم ها پایین تر بودن.اونا حتی به تعداد کافی برای تمرین هم بازیکن نداشتن. تقریبا بقیه ی دایناسورها عضو تیم فوتبال دریاچه مرداب […]

,

قصه کودکانه کلاغ سلطنتی

  روزی روزگاری در یک صبح قشنگ در جنگلی زیبا و سرسبز صدای ترق توروق ترک خوردن و شکستن تخمی به گوش رسید و بعد ناگهان ” فرد ” از توی تخم بیرون اومد.اون داد زد :” من اینجام ، من اومدم ” اما هیچ جوابی نشنید.مادرش از لونه رفته بود بیرون تا غذا پیدا […]

,

داستان کودکانه پیشی کوچولو زودتر انتخاب کن

        پيشي كوچولو امروز خيلي خوشحاله چون توي مهدكودك جشن دارن و قراره كارهاي جذاب و هيجان انگيزي انجام بدن . اون قراره بين درست كردن كاردستي و كاشتن سبزيجات تو باغچه مهدكودك يكي رو انتخاب كنه .   بريم ببينيم پيشي كوچولو چطور ياد ميگيره تا تصميمهاي خوب بگيره پيشي دلش […]

,

قصه صوتی طلاهای ناتالی

      روزی روزگاری در یک دهکده ی زیبا و قشنگ ، دختر زرنگی به نام ناتالی با پدر و مادرش زندگی می کرد. ناتالی دختر سخت کوش  و پرتلاشی بود و امسال به کلاس سوم دبستان رفته بود.     مادرناتالی طلا و جواهرات زیادی داشت .یک روز مادر ناتالی تمام طلاها و […]

,

قصه کودکانه راز روباه کوچولویی به نام هیلا

        روباه کوچولویی به نام هیلا در جنگل سرسبزی توی لونه ی خودش به تنهایی زندگی می کرد. اون روزها به دنبال شکاربود وشبها با دوستانش توی جنگل بازی می کردند. روباه کوچولوی قصه ما خیلی خحالتی بود و وقتی با دوستانش بازی می کرد چون خحالتی بود و اونا از این […]