روباه کوچولویی به نام هیلا در جنگل سرسبزی توی لونه ی خودش به تنهایی زندگی می کرد.
اون روزها به دنبال شکاربود وشبها با دوستانش توی جنگل بازی می کردند. روباه کوچولوی قصه ما خیلی خحالتی بود و وقتی با دوستانش بازی می کرد چون خحالتی بود و اونا از این ماجرا خبر داشتند، همیشه نقشهای سختِ توی بازی هاشون رو به هیلا می دادند و هیلا هم بدون هیچ اعتراضی اون نقش رو قبول می کرد ووقتی از پس نقشش برنمیومد و شکایت دوستانش رو می شنید سکوت می کرد و هیچ حرفی نمی زد.
یه روز از رورها وقتی هیلا کوچولو توی جنگل مشغول قدم زدن بودمتوجه یه صدایی شد که از توی دریاچه ای که توی اون نزدیکی بود شنیده می شد…
باسرعت خودش رو به دریاچه رسوند و متوجه روباهی شد که توی آبه..اون روباه خیلی شبیه هیلا کوچولو بود بچه ها ولی هیلا از بس خجالتی بود با اون روباه حرفی نمی زد و اون روباه هم ساکت بودو فقط به هیلا خیره شده بود.بعد از مدتی که هیلا و دوست جدیدش به همدیگه خیره شدند ناگهان هیلا یک پلنگ بزرگ رو جلوی خودش دید که خودش رو برای شکار هیلا آماده کرده بود.
بله بچه ها هیلا تا اون موقع متوجه نشده بود که اون روباهی که توی آب دیده و کاملا شبیه خودشه ، تصویر خودش توی آب بوده و اون از بس خجالتی بود حرفی نزده و این باعث شده که اون حضور آقا پلنگه رواحساس نکنه و تو چنگالش اسیر بشه..ولی خوشبختانه روباه کوچولوی قصه ما خیلی زود متوجه حمله ی پلنگ شد و سریع خودش رو از مهلکه نجات داد…
صبح روز بعد وقتی هیلا از لونه اش بیرون اومد تا بره به شکار،دوستای خودش رو دید که برای پیداکردن شکار،مشغول کشیدن نقشه بود. اونا تا هیلا رو دیدندگفتند: هیلا ما میخایم لاشه ی حیوونایی رو که شیرها و پلنگ ها قبلا شکار کردن رو پیدا کنیم و بخوریم برای همین ازت میخایم که تو جلوتراز ما به سمت اون لاشه ها بری و بعداز اون ما پشت سر تو میایم.
وقتی هیلا متوجه نقشه ی دوستانش شد با جرات و جسارت کامل جلو رفت و گفت من دیروز یه چیز باارزش توی آب دریاچه پیدا کردم و فهمیدم که چقدر قوی و بزرگ هستم و تصمیم گرفتم که دیگر خجالتی نباشم و کارهایی رو که نمی توانم انجام دهم قبول نکنم و همیشه محکم باشم.
دوستای هیلا از اعتماد به نفس و قوی بودن هیلا خیلی تعجب کردن و تصمیم گرفتن تا راز این تغییر هیلا رو بفهمند..اونا همه باهم به کنار دریاچه رفتن و منتظر موندند تا اون چیز ارزشمندی که هیلا پیدا کرده بود رو پیدا کنن ..هیلا هم وقتی متوجه شد که دوستانش به کنار دریاچه رفتند پشت سر اونا حرکت کرد و از لابلای درختها و بوته ها اونا رو تماشا می کرد..دوستای هیلا یه مدت بدون هیچ عکس العملی منتظر موندن و به آب دریاچه خیره شده بودن حتی همگی باهم اون دور و اطراف رو هم چرخی زدن تا بلکه گنج دلخواهشون رو پیدا کنند…هیلا کوچولوی زیرک قصه ما چون از ماجرا خبر داشت سنگ کوچولویی رو به سمت آب دریاچه پرتاب کرد..یکی از روباه کوچولو ها با شنیدن صدای آب با سرعت به داخل آب پرید و وقتی فهمید که چیز باارزشی در آب نیست دست و پا زنان در حالی که داشت توی آب غرق می شد فریاد می زد کمک! کمک!…. دوستانش از ترس این که به سرنوشت اون دچار بشن کاری نکردن و آب دریاچه اون روباه کوچولو رو با خودش به یه جای دورتری کنار ساحل برد
بله بچه های گلم دوستای هیلا که هرجوری بود می خواستن به اون چیز باارزشی که هیلا بهش رسیده بود، برسن ،همچنان منتظر موندند تااااا اینکه ناگهان آقا پلنگ شکموی قصه مون آروم آروم بهشون نزدیک شد و به اونها حمله کرد…
روباه های بیچاره با سرعت هرچه تمام فرار می کردن و آقا پلنگه هم به دنبال اونها با سرعت بیشتر می دوید تا اینکه بالاخره تونستن خودشون رو به سوراخی که زیر یه درخت خیلی بزرگ بود برسونن و از دست آقا پلنگه نجات پیدا کنند.
بله هیلا کوچولوی قصه ما که همه این اتفاقات رو تماشا می کرد و از همه اونها خبر داشت به لونه اش برگشت و منتظر موند تا دوستانش به لونه هاشون بر گردن…..
تقریبا شب به پایان رسیده بود که دوستای هیلا با خستگی زیاد و گرسنگی فراوون به لونه هاشون رسیدن اخه اونا از ترس آقا پلنگه تا پاسی از شب توی سوراخ زیر درخت کمین کرده بودن و بعداز اون به سمت لونه هاشون خرکت کرده بودن…هیلا با دیدن دوستای خودش که خسته و گرسنه و البته کمی هم عصبانی بودن جلو رفت و گفت دوستان عزیزم تونستین اون چیز باارزش رو که توی آب دریاچه بود پیدا کنین؟ دوستان هیلا بدون اینکه حرفی بزنن به لونه هاشون رفتند.
چند روزی به همین منوال گذشت و هیلا هرروز به تنهایی و با شجاعت کامل به شکار می رفت و دوستانش روزها رو با گرسنگی و غذای کم سپری می کردن آخه بچه ها اونا همیشه برای گیر آوردن شکار،هیلا رو مجبور می کردن که جلوتر از خودشون به سمت شکار بره…برای همین اون چندروز شکار درست و حسابی گیرشون نیومده بود.
بالاخره دوستای هیلا طاقت نیاوردن و دوباره با کمال ناامیدی به سمت دریاچه اسرارآمیز قصه مون رفتن، وقتی به اون جا رسیدن از تعجب چشماشون و دهنشون باز مونده بود…فک میکنین اونا چی دیده بودن بچه ها….بله اونا چشمشون به یه عالمه خوراکی خوشمزه خورد که کنار دریاچه بود اونا از بس گرسنه بودن اصلا به این فکر نکردن که این خوراکی ها ممکنه از کجا اومده باشه و همگی باهم دویدن به سمت غذاها و یه دل حسابی از عزا در آوردن .
بعداز یه مدتی ناگهان هیلا رو دیدن که جلوشون وایساده و تازه فهمیدن که جمع کردن اون همه شکار و غذای خوشمزه کار هیلا بوده و حسابی ازش تشکر کردند.
وقتی از هیلا پرسیدند اون چیز باارزش که تو رو انقدر قوی کرده چیه؟ هیلا در جوابشون گفت خودم…دوستاش تعجب کردن و گفتن خودت… هیلا گفت بله من خودم رو در آب دریاچه پیدا کردم و فهمیدم که بزرگ و قوی هستم ولی شما رفتین اونجا و خودتون رو پیدا نکردین و بخاطرهمین تمام این روزها رو با گرسنگی و خستگی پشت سر گذاشتین
گنج واقعی هرکس خود اون و توانایی های اونه ما باید خودمون رو بشناسیم و دوست داشته باشیم اون وقته که میفهمیم چقدر قوی و بزرگ هستیم.
بله بچه ها روباه کوچولو و دوستانش فهمیدندکه اعتماد به نفس داشتن باعث میشه تا همیشه توی زندگیت و کارهات موفق باشی.
برای دسترسی به سایر داستان کودکانه های وولک، حتما به صفحه قصه های کودکانه وولک، سر بزنید!
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





😘😘😘😘😘😘❤❤❤❤❤❤🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹😊😊😊😊😚😚😚😚😍😍😍🥰🥰🤩🤩🤩🥳
اره
سلام، قصهی خیلی قشنگ و پرمحتوایی بود، خداقوت🙏🤩💯
خسته نباشید خیلی عالی بود ممنون همه داستان هاتون پر معنی هستن 🌹🌹🌹
ممنون بابت قصه ی قشنگتون 😍😍😍😙😙😙😗😙😚😘😘😉😊
خیلی گوینده قشنگ قصه میگت ، واقعا صداشون دلنشینه
سپاس از محبت شما دوست عزیز
سلام خیلی خیلی خوب بود من یاد گرفتم که شجاع باشم
سلام.خیلی خیلی قصه اش قشنگ و پندآموز بود.
سلام.خیلی خیلی قصه اش قشنگ و پندآموز بود.
🌸🌸🌸🌸💐💐💐💐💐🌹🌹🌹🌹💎💎💎💎💎💎💙💙💙💙💓💓💓💕💕💕💕😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍💘💘💘💘💘💘💘💘💘💘💘💞💞💞💞💞💖💞💖💖💞💖💞💞💖💞
تشکر قصه خوب و عالی و آموزنده بود
ممنونم از نظر لطفتون دوست عزیز
ممنون بابت قصه ی قشنگتون 😍😍😍😙😙😙😗😙😚😘😘😉😊
ممنونم از شما که به قصه های وولک گوش میکنین
❤🌹🌹🤩😍🤩🤩😊
🌹🌹🌹🌹
عالی بود❤❤💌💌💌💗💗
ممنونم دوست مهربان
قصه ی روبه کوچولویی به نام هیلا بهترین قصه ای هستش که تا به حال گوش دادم خیلی خیلی خیلی ممنونم از همه ی قصه های خوبتون
قصه ی راز روباه کوچولویی به نام هیلا بهترین قصه ای هستشش که تا به حال گوش دادم خیلی خیلی خیلی ممنونم از همه ی قصه های خوبتون
منم از شما دوست خوبم ممنونم که به قصه های وولک گوش می کنی
عالی و مناسب
آموزمده
ممنونم دوست مهربان
عالی بود
ممنونم از نظر لطفتون
سلام خیلی قصه آموزنده و جالبی بود
ممنون وولک
سلام دوست مهربانمف ممنونم از نظر خوبت
با سلام خدمت قصه گو من قصهی شما رو دوست داشتم
بسیار هم عالی
🥰✨✨❤️💓👌👌😂😂😜🤣🤣😍😍😄😄🌹💖💖😘🥰✨❤️🤍💓👌😍😄🌹💖😘
ممنون الیاس جان
قصه ی خیلی قشنگیه اما یکم طولانی
خیلی ممنونم که نظرت رو نوشتی عزیزم
عالی و ممنون بابت قصه
خواهش میکنم عزیزم
خیلی عالی بود مرسی 😍
خوشحالم که دوست داشتی مریم جان
خوب بود من خوشم امد 💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋💋
💓💗💝
اینو برا پسر ۹ ساله ام خواندم خوشش اومد 🤩😍💖
💜💜💜💜
مرسییی از قصه های قشنگتون