روزی روزگاری در سرزمینی خیلی خیلی دور جایی که باد از روی تپه های شیب دار و سبزش می وزید و آب دریاش با شادی و خوشحالی سنگ ها رو شستشو میداد ،پسر کوچکی به نام لوکا زندگی می کرد. لوکا در یک فانوس دریایی زندگی می کرد ، فانوس دریایی هیچ پنجره ای نداشت به جز یکی اونم در بالاترین قسمتش یعنی درست جایی که اتاق خواب لوکا قرار داشت ، جایی که چراغ فانوس دریایی با تابش نور زیاد و خیره کننده ش به کشتی ها می گفت که یه فانوس دریایی اونجاست.

تو فانوس دریایی چیز زیادی برای خوندن وجود نداشت و خوندن هم چندان اونجا آسون نبود، مخصوصاً اگر می خواستین تو اتاق خواب خودتون چیزی بخونین. به خاطر اینکه در طول روز، چراغ بزرگ فانوس دریایی جلوی پنجره رو می پوشوند و می گرفت و همین باعث میشد که نور خورشید به سختی وارد اتاق بشه . در شب هم ، لوکا فقط می تونست هر چند ثانیه یک بار یک کلمه رو بخونه ، اونم وقتی که چراغ چرخان فانوس دریایی برای یک لحظه از روی کتاب لوکا رد میشد و اونو روشن می کرد و بعد از اون ، برای چند لحظه همه جا تاریک تاریک میشد.

اما لوکا عاشق خوندن بود و بنابراین همه تلاشش رو می کرد تا اون کار رو انجام بده. اگرچه وزش باد شدید بود لوکا به بیرون رفت و توی باغ شروع به مطالعه و خوندن کتاب کرد اما قبل از اینکه لوکا بتونه بخونه باد کتابش رو ورق می زد.لوکا تو آشپز خونه هم کتاب می خوندبچه ها، اون وقتی که مادرش در حال پختن خوراک گوشت توی فر بود ، به آشپزخونه می رفت و نزدیک چراغ فر کتاب می خوند عزیزای دلم. به همین ترتیب ، لوکا هر چهارتا کتابش رو تو فانوس دریایی خوند و وقتی که کتاباش تموم میشدن لوکا دوباره شروع می کرد و اونارو از اول میخوند.

با این حال زندگی کردن توی یک فانوس دریایی اونم با چهار تا دونه کتاب ، برای پسر کوچولویی که عاشق مطالعه و کتاب خوندن بود، خیلی زندگی هیجان انگیزی نبود بچه ها. پدر و مادرش متوجه علاقه و اشتیاق لوکا به کتاب خوندن نشدن و فکر کردن که اون ممکنه فقط تنها باشه و احساس تنهایی کنه. بنابراین، وقتی اونا با دختربچه ای که در یک زیردریایی در حال گذر زندگی می کرد،آشنا شدن، اون رو برای بازی با لوکا به خونشون دعوت کردن.اسم دختر کوچولو لی لی بود بچه ها .اتفاقا اون هم عاشق کتاب خوندن و مطالعه کردن بود. اما تو زیردریایی ها اتاق های زیادی برای کتاب وجود نداره.

لی لی فقط یک کتاب داشت و اون کتاب هم در مورد جزر و مد بود ، به خاطر اینکه پدرش فکر می کرد که اگر میتونن فقط یک کتاب رو با خودشون تو زیر دریایی داشته باشن ، بهتره کتابی باشه که به درد دو نفر بخوره و هر دوتاشون بتونن ازش استفاده کنن. لیلی اون کتاب رو خیلی دوست داشت .کتابش یک جلد سبز داشت و روی اون برچسب های زیبای زیادی چسبونده شده بود به خاطر همین لی لی اونو با خودش به همه جا می برد.

اون روز لی لی درحالیکه کتابش رو زیر بازوش گرفته بود و به خودش چسبونده بود ، به جلوی در فانوس دریایی اومد.اون گفت :” سلام ” و لوکا هم جواب داد :” سلام ” . اونا برای مدتی طولانی به همدیگه نگاه کردن.لوکا جلوی در و لی لی هم روی پله وایساده بود. در همین موقع مادر لوکا گفت :”میخوای لی لی رو به داخل خونه دعوت کنی؟” و لوکا هم همین کار رو انجام داد بچه ها.

اول از همه اونا غذا خوردن ، بعد لوکا اتاقش رو که در طبقه ی بالا بود به لی لی نشون داد. اون به لی لی نشون داد كه چه جوری چراغ فانوس دریایی روی پایه ی خودش می چرخه و با نورش کل دریا رو روشن می کنه. همچنین لوکا چهار تا کتابش رو هم به لی لی نشون داد. لی لی دوست داشت به چهارتا کتاب لوکا نگاه کنه ، اما کتابش رو که محکم زیر بازوش نگه داشته بود و به خودش چسبونده بود رو به لوکا نشون نداد . لوکا می خواست از لی لی بخواد تا اون هم بتونه به کتابش نگاه کنه ، اما نمی دونست چه جوری باید این رو بپرسه.درست در همون لحظه ، آشوب و هیاهو و سر و صدای بزرگی از دور ، توی افق ظاهر شد. بله بچه ها جون طوفان بود! طوفانی بزرگ وسیاه و تاریک که خیلی سریع داشت به اونا نزدیک میشد. لی لی همون طور که رنگش پریده بود به سمت پنجره دوید. اون همونطور که جلوی پنجره ایستاده بود و داشت بیرون رو نگاه میکرد ، چنان نگران بود که کتاب از زیر بازوش لیز خورد و روی زمین افتاد. اما لی لی اصلا متوجه نشد.

لی لی ناگهان فریاد زد :” من باید برم ، مامان و بابام توی زیر دریایی هستن ”

اون پله ها رو تا انتها دوید و پایین رفت، وبعد به سرعت به میان چمنزار دوید. لوکا از پشت پنجره به کفش های قرمز و کوچولوی لی لی که هنگام دویدن انگار داشتن پرواز می کردن خیره شده بود و نگاه می کرد.

با اینکه طوفان بیرون از پنجره خیلی شدید بود ، ولی لوکا در درون خودش احساس آرامش و راحتی می کرد، چون لوکا دیده بود که کتاب لی لی از دستش رها شده و به روی زمین افتاده. اما لوکا به اون چیزی نگفته بود ، اگرچه می تونست همون موقع بهش بگه .لوکا فقط با خودش فکر کرد که ، بد نیست اگر بتونه برای مدت کوتاهی کتاب رو قرض بگیره. اون با خودش می گفت : لی لی بدش نمی آید. این فقط یک کتابه.

بالاخره طوفان تموم شد. دریا هم آروم شده بود ، انگارکه خیلی خسته بود. شب زود رسید و لوکا در مورد کتاب به پدر و مادرش هیچ حرفی نزد. پدر و مادرش ازش پرسیدن :” با لی لی بهت خوش گذشت ؟ ” لوکا هم جواب داد :” بله ”
اونا پرسیدن :” اون بالا تو اتاق چی کار کردین؟” ، لوکا گفت: “ما به چراغ فانوس دریایی نگاه کردیم.”
لوکا یک دروغ کوچک گفت.به نظرش چیز خیلی بدی نبود.

لوکا فقط نمی خواست پدر و مادرش بدونن که اون با لیلی چهارتا کتابش رو خونده چون ممکن بود اونوقت پدر و مادرش درباره ی کتاب لی لی هم ازش سوال کنن. لوکا نمی خواست پدر و مادرش در مورد کتاب لی لی چیزی بدونن، چون ممکن بود که بهش بگن که کتاب رو پس بده و برش گردون.

پدرو مادرش دوباره ازش پرسیدن :” آیا امشب می تونیم قبل از خواب یکی از کتابهای تو رو بخونیم؟” ، لوکا گفت: “نه ، من خیلی احساس خستگی می کنم.”
اما لوکا احساس خستگی نمی کرد بچه ها. اون یک دروغ کوچیک دیگه بود. لوکا دلش می خواست اون کتاب رو بخونه. اون به اتاق خواب خودش برگشت و هر بار که نور فانوس دریایی می تابید لوکا یک کلمه از کتاب رو می خوند. نصفه شب که شد اون خیلی احساس خستگی کرد و فقط تونسته بود یک سوم از کتاب رو بخونه.

اما چه کتاب شگفت انگیزی بود ، لوکا هرگز این همه چیز رو در مورد جزر و مد نمی دونست، چه وقتی که آب دریا میاد بالا و مد اتفاق میفته و چه وقتی که آب دریا میره پایین و جزر میشه. چه وقتی که ماه با خودش جانورهای مختلف رو میاره بالا و چه وقتی که موج دریا به عقب بر میگرده و میتونه شما رو به کشور های دیگه ببره. لوکا هر صفحه ای از کتاب رو که ورق می زد ، میفهمید که هرگز نمی خواد کتاب رو پس بده و برش گردونه. اون تازه داشت می فهمید که چرا لی لی انقدر این کتاب رو دوست داره.

با این حال لوکا صبح روز بعد خیلی خیلی خسته بود و خیلی دیر از رختخواب بلند شد. پدر و مادرش از اینکه اونو انقدر خوابالو میدیدن تعجب کرده بودن. اونا به لوکا گفتن: ” لیلی اومده بود ، اون پرسید آیا کتابش رو اینجا جا گذاشته ؟”
ناگهان صورت لوکا داغ و قرمز شد، اما اون احساس کرد که انگار کلمات خودشون همینجوری دارن به زبونش میان ، اون گفت :” نه ، من کتابی ندیدم”
این بزرگترین دروغ کوچکی بود که لوکا گفت، و به نظرمیومد که دروغ هاش دارن یکی یکی روی همدیگه جمع میشن درست مثل موج های طوفان که پشت سر هم میان و روی هم جمع میشن.

شب بعد لوکا دلش میخواست همون کار شب اول رو انجام بده. اون یواشکی به اتاق خوابش رفت و کتاب لی لی رو خوند. کلمات مثل همیشه فوق العاده و شگفت انگیز بودن. اما این دفعه، با دفعه ی قبل یه کمی فرق داشت .چیزی در درون لوکا تغییر کرده بود و وقتی هر صفحه رو ورق می زد احساس عجیبی می کرد. اون مرتب لی لی رو توی زیر دریایی شناورش تصور می کرد ، اون لی لی رو میدید که به سقف تیره و تار زیر دریایی که هیچ کلمه ای روش نوشته نشده ، خیره شده بود. چقدر لی لی باید بدون کتاب خاص و دوست داشتنیش احساس تنهایی کنه و غصه بخوره ، در حالی که لوکا پنج تا کتاب داشت.

صبح روز بعد احساس درون لوکا بیشتر شده بود و اون احساس می کرد یک چیز خیلی سفت و بزرگی توی شکمشه ، درست به بزرگی وسفتی کتاب زیبایی که برداشته بود. این احساس سنگینی ای که لوکا داشت خیلی ناخوشایند بود و لوکا احساس بدی می کرد ، انقدری که نمیتونست تکون بخوره. احساس سنگینی همه جا باهاش بود و باعث میشد لوکا همینجوری پاهاش رو روی زمین بکشه . اون باعث میشد وقتی که به پدر ومادرش لبخند می زنه احساس غریبگی کنه و مرتب نگاهش رو از اونا بدزده و چون این احساس نمی ذاشت شبا خوب بخوابه وقتی که سعی میکرد چشم هاش رو باز نگه داره اونا شروع می کردن به سوختن .

همینطور که روزها یکی پس از دیگری میگذشتن ، لوکا آروم آروم می فهمید که چه کار بدی انجام داده. اون از اینکه به کسی نگفته بود که کتاب پیششه خیلی احساس ناراحتی و تاسف می کرد.اون نمی دونست که چرا این کار رو کرده . اما به هر حال کتاب لی لی مال لی لی بود و اون نباید این کار رو انجام می داد. لوکا كتاب رو برداشت ، اون کل راه رو به سمت زیر دریایی پیاده رفت ،وقتی رسید پرسید که آيا مي تونه با لی لی صحبت كنه؟ وقتی که لی لی جلوی دریچه ی زیر دریایی ظاهر شد ، صورتش به خاطر از دست دادن کتابش ناراحت و غمگین بود و چشماش هم به خاطر گریه های زیادی که کرده بود قرمز شده بودن. لوکا کتاب لی لی رو بهش برگردوند . اون گفت: ” تمام این مدت کتابت پیش من بود ، من می خواستم اونو بخونم. اما وقتی از من پرسیدی که کتابت پیش من جا مونده یا نه من راستش رو نگفتم ، من خیلی متاسفم ”

گفتن این حرف ها به لی لی خیلی سخت بود. این باعث میشد که لوکا از خودش خجالت بکشه و احساس شرمندگی کنه ، با اینکه اون نمی دونست چرا اصلا این کار رو کرده. او نگران این بود که لی لی فکر کنه که اون پسر مهربون و خوبی نیست.

اما به جاش وقتی لی لی کتابش رو یک بار دیگه بغل کرد صورتش از خوشحالی و شادی شروع به درخشیدن کرد بچه ها.
اون گفت: ” چقدر راست گفتن چیز خوبیه ، این باید برای تو خیلی سخت باشه. ممنونم ازت لوکا ” و لوکا ناگهان احساس کرد که از خوشحالی به اندازه ی فانوس دریاییش بلند شده و قد کشیده.
بعد لی لی از لوکا پرسید :” میخوای این کتاب رو با هم بخونیم؟ “. و از آن روز به بعد ، لوکا و لی لی دوستای خیلی خوبی برای هم شدن.

خب شما بهم بگید ببینم به نظرتون با دروغ گفتن چه احساسی به آدم دست میده؟ اصلا به نظرتون کوچیک و بزرگ بودن دروغ مهمه یا اینکه اصلا دروغ گفتن کار نادرست و اشتباهیه ؟
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





اگه دروغ بگیم میریم داخل جهنم
ممنونم از اینکه نظرت رو برامون نوشتی دوست مهربونم
بله
آ فرین
بله
سلام من الیسا ۶ ساله هستم قصه خیلی اموزنده بود ممنونم از گوینده ی مهربون
ممنونم از شما الیسای نازنین که به قصه های وولک گوش می کنی🌺
سلام
من کیارش ۸ ساله از یاسوج هستم.خیلی قصه خوب و آموزنده ای بود.
ممنونم وولک😘
سلام کیارش مهربان، ممنون که به قصه های وولک گوش می کنی عزیزم
سلام من حلما هستم این قصه وولک واقعا عالی بود من یاد گرفتم دروغ خیلی بده حتی اگه خیلی کوچیک باشه من وولک رو خیلی خیلی دوست دارم ممنون❤💙💚💛😍💜💟👏👏👏
سلام من محمد هستم ۵ ساله از استان خوزستان شهر ماهشهر
من هر شب داستانهای زیبای وولک را گوش میدهم و از نقاشیهای زیبایش لذت میبرم
میخواستم ازتون تشکر کنم
سلاممحمد عزیز ، ممنونم ازشما دوست خوبم که به قصه های وولک گوش میکنی
سلما جون میگه با دروغ گفتن حس خیلی بدی به آدم دست میده . دروغ کوچیکودروغ بزرگهر دوتا بد هستن و راستگویی از هر دوتا بهتره،🤗🤗🤗🤗
ممنونم از نظر خوب و قشنگت دوست مهربونم و مرسی که نظرت رو برامون نوشتی
سلام من حلما هستم این قصه خیلی عالی بود من یاد گرفتم که دروغ گویی کار خیلی بدیه حتی اگه دروغ کوچیک باشه ممنون از وولک ،من قصه های وولک رو خیلی دوست دارم 😍❤💙💚💛💜💟👏👏👏
سلام حلمای عزیز ، ممنونم از اینکه نظر قشنگت رو برامون نوشتی
سلام من رها هستم این داستان خیلی عالی بود امیدوارم شما هم لذت برده باشید ممنونم از دولت منم دروغ گفتن را دوست ندارم خیلی بده که با دروغ
گویان را دوست ندارد
سلام رهای عزیز ، ممنونم از اینکه نظر خوبت رو برامون نوشتی
ممنون از قصه زیباتون . دورغ گفتن کار خیلی اشتباهیه . اگه ما دروغ بگیم انگار یه هیولایی تو قلبمون گیر میکنه و اگه دروغمون بزرگ بشه هیولایه بزرگتر میشه و مارو اذیت میکنه 🤩👌❤
ممنونم که نظر قشنگت رو برامون نوشتی دوست مهربونم
دقیقاً درسته
من برخی اوقات مجبورم دروغ بگم ولی در حال حاضرفقط باعث میشه که ناراحت بشم. ببخشید ولی خدتون گفتید که:راستش رو بگید🤗در ضمن قصه هم بسیار آموزنده و خوب بود.
خیلی خوبه که راستش رو میگی یسنای مهربان و سعی کن همون برخی اوقات هم مثل الان راستش رو بگی تا دیگه ناراحت نشی عزیز دلم🌺
سلام .دروغ خیلی بد چه کوچک باشد چه بزرگ.همیشه باید راست بگیم.مرسی از قصه ی اموزندتون
ممنونم از نظر خوب و قشنگت دوست مهربونم
من همیشه دروغ میگفتم ولی این قصه به ما یاد داد که دیگه دروغ نگویم از سایت خوبتون ممنونیم
آفرین به شما دوست مهربونم که یاد گرفتی دیگه دروغ نگی 🌺🌺🌺
به نظر من دروغ کار خوبی نیست
بزرگ و کوچیک نداره
آفرین به شما دوست خوب و مهربونم
قصه ی خوب و اموزنده ای بود
ممنونم از نظر لطفتون
عالی بود ❤ دروغ گفتن کار بدی هست
ممنونم از نظر خوبت ثنای عزیز
دروغ اول هر چقدر کوچک با خودش دروغ های بعد و بزرگتر را می آورد و این خیلی بده….
من ممنونم از قصه های خوب و آموزندتون و خاله ی مهربون قصه گو 💓
کیمند 8 ساله از تهران🌹 دوستون دارم💜
خیلی ممنونم از نظر خوب و قشنگت کیمند عزیز و مهربان ، ما هم دوستت داریم عزیزم🌺🌺
❤️🌹❤️🌹❤️🌹❤️
🌹🌹🌹
سلام دروغ گفتن کار زشت و اشتباهی هست حالا چه کوچیک باشه چه بزرگ
آیما ابراهیمی 5 ساله از مشهد
ممنونم از نظر قشنگت آیمای نازنین
قصه هاتون عالی هستش.
نتیجه گیری: نه نباید دروغ بگیم
ممنونم از نظر خوب شما دوست عزیزم
خیلی قشنگ بود مرسی عزیزم
دوستش داشتن ماهور ماهان من
سپاس از نظر لطف شما دوست عزیز
اصلا دروغ گفتن خوب نیست، کوچیک و بزرگم نداره ، مانی ۶ ساله
آفرین مانی عزیز
من از وقتی که این داستان را شنیدم دیگر دروغ نگفتم و راست گو شدم ممنون از لطفتون 🌹 ❤️
آفرین به شما دوست خوب و مهربونم که کار درست رو انجام میدی
خیلی قصه ی خوبی بود از شنیدنش لذت بردم
خوشحالیم که راضی بودی دوست مهربونم
سلام.مرسی از قصه ی اموزندتون
سلام دوست عزیز و ممنون از همراهی ارزشمندتون
دروغ گفتن کاره بدیه ومن هیچ وقت دروغ نمیگم
آفرین به شما دختر گل و دوست داشتنی🌺
دروغ گفتن کار بدیه.و احساس بدی به آدم میده.
ممنون از نظر قشنگت عزیزم
خیلی خوب بود ❤💜ممنون💛💙ما نباید دروغ بگیم 🌸🌻💐ولی داداش کوچکم چطوری بدونه یک سوم یعنی چی ؟
و بالا خره گفنید که دروغش کوچیک یا بزرگ ؟؟؟
کلمات خوب استفاده کنید 🙄
داداشم این کلمه رو نفهمید 😔😳🙄
ممنونم از نظر قشنگت دوست مهربونم ، حتما تلاش میکنیم تا از کلمات بهتری استفاده کنیم🌺
عالی عالی 👏👏👏خودمم با همین داستان میخوابم بخصوص شعر اول داستان منو میبره به دوران بچگی خودم🤗
ممنون از همراهی و نظرخوبتون دوست عزیز و خوشحالیم که از قصه راضی بودین
سلام من نیکی کرمی هستم ۵ ساله از اصفهان
اگر دروغ بگیم خیلی احساس بدی بهمون دست میده 🤩
ممنونم از نظر خوبت نیکی عزیز
به نظر من آدم با دروغ گفتن احساس ناراحتي و شرمنگي ميكنه و هيچ فرقي نداره كه دروغ كوچولو يا بزرگ باشه
مهرسای عزیز ممنونم از نظر خوبت
سلام ممنون از قصه خوبتون نازنین 7 ساله از شهرری میگه دروغ گفتن کار خیلی بدیه ما نباید دروغ بگوییم
نازنین مهربان ممنونم از اینکه نظر قشنگت رو برامون نوشتی
داستان زیبایی بود من خیلی دوست داشتم ممنونم .
امیررضا راست گویی از همه چیز مهمتر هست و حتی نباید یک دروغ کوچک گفت
ممنونم از نظر خوبت دوست مهربانم
دروغ کار نادرستی هستش اگه خیلی بگذره ناراحت میشی و میخوای کار درست رو انجام بدی
ممنونم از اینکه نظر خوبت رو برامون نوشتی دوست مهربانم
اگه دروغ بگیم میریم جهنم
ممنون از اینکه نظرت رو برامون نوشتی دوست خوبم
دروغ گفتن خیلی بده. هیچکس نباید دروغ بگه. فقط برای مضطرب نشدن نمیگم. بیشتر برای اینکه کار بدیه.
ممنونم از نظر خوب و قشنگت دوست مهربانم
ممنون از داستان قشنگتون🥰
منم قبلا یه کوچولو دروغ گفتم ولی با شنیدن این داستان هیچ وقت این کار زشت رو انجام ندم.
چون هم خداو هم آدمای دیگه آدمای راستگو رو بیشتر دوست دارن.🐟🐟🐬🐋🐳🦭🌺🌻🌼⚘⚘🍃🍃🌹💕💞❤💝💜❤💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎
ممنونم از شما دوست خوب و مهربانم که نظرخوبت رو برامون نوشتی
سلام من امید هستم ۵ سالمه دروغ گفتن کار خیلی بدیه . من همیشه راستشو میگم 🥰🥰😇😇😇امید کوچولو از تهران
سلام امید عزیز، باریکلا به شما دوست خوبم که راستگو هستی و کار درست رو انجام میدی
این قصه خیلی خیلی خیلی خیلی قشنگ بود من یاد گرفتم که هیچیوقت دروغ نگم
ممنونم از نظرخوبت دوست مهربونم
دروغگویی کار بدیه، آدم وقتی دروغ بگه احساس میکنه که یه چیز سنگینی مثل توپ داخل بدنشه.
ممنونم از نظر قشنگت پریماه عزیز
اصلا کار خوبی نیست
ممنونم از نظر خوبت آرسین جان
سلام من محمد هستم از ماهشهر
دروغ گفتن کار خیلی اشتباهی هست دروغ گفتن باعث میشه اعتماد دیگران به ما از بین بره
از وولک خیلی خیلی ممنونم
سلام محمد عزیز ممنونم از نظر قشنگت
سلام
من کارین هستم، ۵ سالمه. قصه خیلی خوبی بود و من یاد گرفتم که دروغ گفتن کار خیلی بدیه
سلام کارین عزیز ، آفرین به شما دوست خوب و مهربونم
سلام.لوکا کار خوبی کرد که به لیلی گفت کتابش تماماون مدت پیش اون بوده.درضمن میشه من تو مسابقه شما شرکت کنم .ممنون میشم اگه بهم بگین.خداحافظ.
سلام دوست خوبم، ممنونم که نظر قشنگت رو برامون نوشتی، بله حتما، شما می تونی برای هر قصه ای نظرت رو بنویسی و در مسابقه شرکت کنی
ااااوو😅
اینو دخترم نوشته
خیلی قصه قشنگی بود
ممنونم از نظر لطفتون دوست عزیز
دروغدگفتن کوچک وبزرگ نداره خیلی بده دروغ گفتن .این نظر منه اسم من ثمین هست ۶ ساله
ممنونم ثمین جان که نظر قشنگت رو برامون نوشتی
سلام
آرین میگه دروغ گفتن کار خیلی خیلی بدی هست
و من دوست ندارم دروغ بگم
سلام دوست عزیز ، آفرین به آرین خوب و دوست داشتنی
به نظر من دروغ کوچیک و بزرگ نداره دروغ دروغه پس دروغ گفتن کار بدیه و مارو به جهنم میکشونه و در دنیا هم مارو عضیت میکنه پس بیام دیگه دروغ نگیم
ممنونم از شما دوست خوبم
سلام من اميرعلي حسين پور ٨ ساله هستم به نظر من دروغ گفتن كار خيلي بديه و اگر دروغ كوچك بگيم مجبور ميشيم دروغ بزرگ تر هم بگيم
سلام امیر علی عزیز ، آفرین به شما پسر دوست داشتنی و راستگو
سلام ما کیان وکسرا دوقلوهای ۶ ساله ایم
اگه دروغ بگیم از اینکه راستشو بفهمن و آبرومون بره احساس خجالت میکنیم و کابوسش همیشه باهامونه
تازه اگه دروغ بگیم با شیطان دست دوستی دادیم
پس همیشه راست گفتن بهترین کار دنیاست
سلام عزیزای دلم، ممنونم از شما که به قصه های وولک گوش میکنین و نظرتون رو برام مینویسین
متنفرم از دروغ،انگار یه هیولای مشکی پشتته
مرسی از نظر قشنگت دوست مهربانم
داستان خوبی بود.
ممنونم دوست خوبم
سلام من نگارم 6سال و نيمه از تهران، قصتونو خیلی دوست داشتم ممنون ازتون
سلام نگار عزیز، ممنون که به قصه های وولک گوش میکنی و خوشحالم که اونارو دوست داری
ممنون عالی بود. دروغ دروغ میاره پس دروغ نگیم چون ک میریم ب جهنم و خدا از دست ما ناراحت میشه ممنون امیر علی
در ضمن لطفاً لطفاً لطفاً نظرات منو توی داستانا تصویب کنید من توی همه قصه ها نظر میدم ولی قبول نمیکنید قصه ی پادشاه پرندگان، و اون لاکپشته
مرسی که نظرت رو برامون نوشتی امیرعلی جان، من حتما حتما به تمام نظراتی که بچه های گلی مثل شما زحمت کشیدن و برام نوشتن با کمال میل جواب میدم عزیزم🌺🌺🌺
عالی بود عزیزم
میشه قصه حضرت عالی هم بزارید
ممنونم دوست خوبم، دقیقا چه قصه ای منظورت هست ماندانا جان؟
عالی بود ممنون واقعا بازم زحمت کشیدید … من امیر علی 8 ساله از خوی
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی امیر علی عزیز
من امیر علی دیگر که پایین نزر داده من یک امیر علی دیگر هم اسم هستیم
بله امیر علی جان شما و دوست مهربانت هم اسم هستین
عالی بود
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی هلینا جان
سلام خاله قصه تون خیلی خوب بود.لوکا نباید لی لی رو اذیت می کرد.خاله خیلی خیلی قصه تون قشنگ بود.از طرف زهرا کوچولو داداشش
ممنون که وولک و قصه هاشو همراهی می کنی زهرا کوچولوی عزیز و داداشش!
اگه دروغ بگیم میریم داخل جهنم
افرین معصومه خانم عزیزم
ممنون که برداشتتو برای وولک نوشتی
سلام خیلیییییی عالی بود
سلام تشکر از نظر شما
از نظر من کوچک یا بزرگ بودن دروغ مهم نیست اصلا دروغ گفتن کار بدیه و ما باید هقیقت را به دیگران بگیم
بله کاملا درسته
آفرین به شما رادین عزیز
سلام من آنیسا هستم ۸ ساله .من از این قصه یاد گرفتم که دروغ گفتن کار خوبی نیست و اگر دروغ بگیم کسی با ما دوست نمیشه.من که تا حالا دروغ نگفتم.
آفرین به این برداشت درست آنیتای عزیز
😘😘😘😘😘😘
عالیه!!! ممنون از وولک. دروغ گفتن کار نادرست و اشتباهیه و حس خیلی بدی به آدم دست میده
کاملا درسته آفرین آرمین👌🤗
من میگم دروغ بدترین چیزیه که توی دنیا وجود داره
آفرین
سلام باید همیشه راست بگوییم هتا اگه دیگران عصبانی بشن
خیلی هم عالی، کاملا درسته
خیلی آموزنده من آلارا ی ۹ ساله
خوب و عالی بود🇮🇷💞💄👅👂🏿👀👀🦾👋🏿🦻🏻🌹👵🏻🥬🥬🥬🥬🥬🥬🥬🥬🙏🏻🦿💄👳🏻👩🏻🎤👨🏻💼🫄🏻🤰🏻
تشکر ریحانه جان
عالی بود ممنون از شما
تشکر همراه عزیز وولک
اگه دروغ بگیم به جای اینکه اتفاقات خوب برامون بیفته اتفاقات خیلی بد میفته که ما رو توی دردسر میندازه و دروغ گفتن حتی یه حیولا در شیکممون درست میکنه قصه تون عالیییییییییییییییییی بود
درسته عزیزم. همیشه راست گفتن بهترین راه هست. دروغ باعث میشه ما آرامش نداشته باشیم.
عالی
تشکر
خیلی قصه ی خوبی بود من ۹ سالم وقتی متن قصه رو خواندم عاشقش شدم
ممنون وولک
کیارش از رفسنجان
خیلی خوشحالم که دوست داشتی کیارش عزیز
درغ کار خوبی نیست ممنون خاله صدف یک سوال شما قصه هارو از خودتون میگین لطفا به شماره۰۹۱۸۹۰۰۸۱۰۰پیام بدید
آفرین برسام جان دروغ اصلا کار خوبی نیست
بله عزیزم قصه های ما در تیم وولک تولید میشن عزیزم
دروغ گفتن کاربدیه نبایداین کار رو بکنیم
کاملا درسته عزیزم
سلام من بهرادم من این قصه رو خیلی دوست داشتم ممنونم ازشما برای اینکه به من یاد دادی که دروغ نگم
سلام دوست قشنگم، خیلی ممنونم که نظرت رو برام نوشتی
خوشحال که از قصه نکته های قشنگ یاد گرفتی
خیلی خوب بود ممنونم از نویسندگان این داستان خیلی خوب
خواهش میکنم دوست خوبم
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی عزیزم
من امیر ارسلان هستم 9 ساله از شیراز، قصه تون واقعا آموزنده بود، من خیلی دوست داشتم و از الان سعی میکنم دیگه دروغ نگم حتی اگر قبلا دروغ میگفتم،،،،، ممنونم
آفرین به تو دوست عزیزم
سلام من یوسف هستم از گچساران ممنونم بخاطر قصه زیباتون دروغ گفتن کار بدی است
قصه قشنگی بود
خیلی خوب بود،دروغ گفتن کار خوبی نیست
آفرین مهرسام عزیزم💕💕
سلام من سولین هستم کلاس اول خیلی قصه تون آموزنده بود🙏
😍😍ممنونم ازت سولین عزیز