4.7/5 - (28 امتیاز)

 

 

 

روزی روزگاری در یک دهکده ی زیبا و قشنگ ، دختر زرنگی به نام ناتالی با پدر و مادرش زندگی می کرد. ناتالی دختر سخت کوش  و پرتلاشی بود و امسال به کلاس سوم دبستان رفته بود.

 

 

مادرناتالی طلا و جواهرات زیادی داشت .یک روز مادر ناتالی تمام طلاها و جواهراتش رو به ناتالی نشون داد و اسم تمام اونارو براش گفت.

 

 

روز بعد ناتالی یواشکی گل سر مادرش رو که از طلا ساخته شده بود برداشت و اونو روی سرش گذاشت وهمونطوری که گل سر روی سرش بود به مدرسه رفت.

 

تو راه مدرسه اون دو تا از دوستاش یعنی سارا و جک رو دید.اونا از دیدن گل سر ساخته شده از طلا روی سر ناتالی حسابی شگفت زده شدن و تعجب کردن.

 

 

توی مدرسه حواس همه ی بچه ها به ناتالی بود و اون شده بود مرکز توجه بچه ها.همه به اون خیره شده بودن و درباره ش صحبت می کردن و حرف می زدن. درهمون موقع یکی از بچه های مدرسه به طرز خنده داری گفت :” این دختره دیگه کیه؟ ااا این که ناتالیه،ولی چرا شبیه سربازا شده؟”

 

 

توی کلاس خانم معلم گل سر رو روی سر ناتالی دید اما چیزی نگفت.

 

 

یکی از هم کلاسی های ناتالی به اسم ماری به ناتالی رو صدا کرد و بهش گفت :” خواهر بزرگتر من طلا و جواهرات خیلی زیادی داره ،تو فقط یه تیکه طلا داری که حتی مال خودت هم نیست،این برای مامانته”

 

 

وقتی ناتالی از مدرسه به خونه برگشت مادرش با هیجان گفت :” وای خدای من ، تو گلسر طلا زدی به سرت ، چقدر قشنگ و مناسبه برات”

 

 

ناتالیازتعریف مادرش خیلی خوشحال شد.اون با زدن گلسر خیلی احساس زیبایی می کرد،اون میخواست هر روز یه چیز جدید و تازه ای بپوشه و به مدرسه بره.

” مامان تو نمی تونی از  انگشتر و گردنبند و گلسر و گوشواره ی خودت برای من هم تهیه کنی؟”

 

 

پدر و مادر ناتالی می خواستن هر چیزی که دخترشون می خواست رو به اون بدن.به خاطر همین مادرش ناتالی رو به مغازه ی طلا فروشی برد.

 

 

روز بعد آقای طلاساز برای تحویل دادن طلاها به خونه ی ناتالی اومد. ناتالی همه ی طلاها رو پوشید.اون داشت واقعا می درخشید.اون در حالی که از سر تا پاش با طلا پوشیده شده بود به مدرسه رفت.

 

 

زنگ تفریح که شد ، همه ی بچه های مدرسه دور ناتالی جمع شدن.اونحسابی هیجان زده شده بود.یکی از دوستاش رو کرد به ناتالی و بهش گفت :” چرا برامون نمی رقصی ناتالی؟”

بعد همه شروع کردن به دست زدن و آواز خوندن و ناتالی هم شروع کرد به رقصیدن.

 

 

وقتی که مدرسه تعطیل شد ناتالی به همراهدوستاش به سمت خونه شون به راه افتاد که ناگهان بارون شروع به باریدن کرد. گلی که به خاطر ریزش بارون درست شده بود باعث شده بود که زمین سر و لغزنده بشه. اینطوری شد که ناگهان ناتالی لیز خورد و افتاد روی  زمین و گل سر زیبای طلاییش شکست.اون که خیلی ناراحت شد به سمت دوستش برگش و گفت :” چرا هولم دادی نینا؟” ، اما نینا حتی دستش هم به ناتالی نخورده بود.

 

 

ناتالی دیگه نمی خواست به طلاهاش آسیبی برسه و اونا یه موقعی خراب بشن. به خاطرهمین اون که از سر تا پاش رو طلا پوشونده بود ، در حالی که همه یدوستاش و هم کلاسی هاش بازی و ورزش می کردن همیشه کنار می ایستاد و با هیچکس بازی نمی کرد.

 

 

روزی ناتالی برای رفتن به حمام تمام طلاهاش رو دراورد و اون ها رو کنار هم گذاشت.وزن سنگین پابند طلا باعث شد که بعضی از قسمت های گل سر طلاییش بشکنه.

 

 

ناتالی به محض اینکه از حمام بیرون اومد متوجه شد که گل سر طلاش شکسته.اون خیلی ناراحت شد و با خودش فکر کرد که چه کسی تونسته کل سرم رو بشکونه؟

اون روز ناتالی به مدرسه نرفت ، به جاش اون به طلا فروشی رفت تا گل سر طلاش رو به آقای طلا ساز بده تا براش درستش کنه.

 

 

روز بعد اون یکی از گوشواره هاش رو گم کرد. ناتالی فکر می کرد که یکی از دوستاش گوشواره ش رو برداشته.خانم معلم از همه ی بچه های کلاس خواستتا اگر گوشواره رو پیدا کردن به ناتالی برش گردونن.

 

 

روز بعد یکی از النگوهای ناتالی شکست و اون پیش طلا فروش رفت تا براش درست کنه. اون دوباره به مدرسه نرفت و غیبت کرد.

 

 

یک روز آقا معلم از همه ی بچه های کلاس خواست تا یک نقاشی از ناتالی بکشن.ناتالی خیلی هیجان زده  و خوشحال شد. ناتالی دقیقا مثل یک مدل نقاشی رفت و روی صندلی نشست.هم کلاسی هاش خیلی سریع از ناتالی یه نقاشی کشیدن و اونو رو ی تخته چسبوندن. هر کدوم از نقاشی ها با بقیه فرق داشتن.

 

 

تو نقاشی ای که دوستش سارا کشیده بود ، دست های ناتالی با النگوهاش که مثل یه زنجیر دور دستاش پیچیده شده بود بسته شده بود.

 

 

جک ، یکی دیگه ازدوستاش تصویر ناتالی رو کشیده بود که پابند طلای ناتالی مثل زنجیر پاهاش رو به هم بسته بود.

 

 

ناتالی خیلی عصبانی بود اون فکر میکرد که طلاهاش اصلا اینطوری نیستن.آقای معلم گفت :” سارا ، جک ، اینا نقاشی های خیلی خوبی هستن.اونا تخیل خیلی زیادی رو نشون می دن”

 

 

روز به روز دوستای ناتالی وقت کمتری رو با اون میگذروندن و کمتر باهاش حرف میردن و بازی می کردن.این کار باعث ناراحتی و تنهایی ناتالی شد.اون خیلی عصبانی بود به خاطر همین رفت و تنهایی روی نیمکت آخر کلاس نشست.

 

 

تو زنگ تفریح ناتالی یه گوشه از حیاط تنهایی نشسته بود و تغذیه ش رو می خورد.اون به پرندههای توی آسمون نگاه می کردو با خودش می گفت :” این پرنده ها هم مثل من تنها و ناراحتن”

 

 

وقتی بچه ها برگشتن به کلاس آقای معلم نتیجه ی امتحانات رو به بچه ها اعلام کرد.گرچه ناتالی قبلا دانش آموز خوب و زرنگی بود ولی الان توی دو تا از درساش نمره ی خوبی نگرفته بود، اینطوری شد که ناتالی زد زیر گریه.

 

 

روز بعد مدیر مدرسه از ناتالی خواست که به دفترش بره. آقای مدیر به ناتالی گفت :” ناتالی تو خیلی شاگرد زرنگ و خوبی بودی و همیشه به موقع به مدرسه میومدی و درسات رو هم خوبو وبا دقت گوش می کردی.اما یک دفعه تو حواست رو پرت طلا ها و جواهراتت کردی و گول قشنگی و زیبایی اونا رو خوردی.اونا باعث شدن که تو تبدیل به یه آدم دیگه ای بشی و از دوستات فاصله بگیری و این رو هم  یادت باشه هر چیزی به جا و وقت مناسب خودش خوب و قشنگه. جای طلا توی مدرسه نیست و باعث میشه که تو از دوستات و از درسات عقب بمونی.طلاها نمی تونن دوستای خوبی برات باشن”

 

 

ناتالی به حرفای آقای مدیر خیلی فکر کرد و وقتی به خونه رسید با عصبانیت همه ی طلاهاش رو دراورد و پرت کرد روی زمین.

 

 

روز بعد ناتالی طلاهاش رو پیش طلا فروش برد و گفت :” میشه اینارو ذوب کنید و باهاش یه توپ  طلا درست کنین تا من اونو به مادرم بدم تا برام نگهش داره؟”

وقتی طلاها ذوب شدن طلا فروش توپ رو بهش تحویل داد و ناتالی هم توپ طلا رو به مادرش داد.

 

 

ناتالی اون روز بدون هیچ طلا و جواهری به مدرسه رفت.همه ی دوستاش اونو بغل کردن و بوسیدن و بعد مشغول بازی شدن.ناتالی خیلی خوشحال بود ، اون از اینکه دوستاش دوباره برگشته بودن پیشش خیلی هیجان زده بود و دوباره همون ناتالی زرنگ و مهربون قبل شده بود.اون فهمیده بود که ارزش آدما به طلا و جواهراتشون نیست و هیچ چیز جای دوستای خوب و مهربون آدم رو نمیگیره.

 

 

 

 

 



داستان کوتاه کودکانه یکی از روش های غیر مستقیم برای آموزش مفاهیم به کودکان و تسهیل تربیت آن هاست.

برای دسترسی به همه داستان های وولک می توانید به صفحه قصه های سایت مراجعه نمایید!


برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

56 پاسخ
  1. الما بهزادی
    الما بهزادی می گوید:

    🥰🥰😍😍😍🤩🤩🤩💖💖💖♥️♥️♥️❤❤❤😘😘😘🥳🥳🌹🌹🌹😚😚😊😊💖💖💖🥰🥰🥰🥰☺️☺️

    پاسخ
  2. یسنا
    یسنا می گوید:

    قصه عالی بود و خیلی آموزنده ، ولی تبلیغات وسط قصه زیاد هستن و حواس من را پرت میکنن
    ممنون از قصه قشنگتون🙋‍♀️❤❤❤❤❤💗💗💗

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      ممنونم از نظر خوبت دوست عزیزم، حتما سعی می کنیم تبلیغات وسط قصه ها رو کمتر کنیم

      پاسخ
  3. درسا
    درسا می گوید:

    خیییلی قصه ی شمارا دوست داشتم و آموختم که دیگه همراه خود طلا به مدرسه نبرم.❤️🌹🌺🥀😘😘

    پاسخ
  4. رامیلا
    رامیلا می گوید:

    👩‍🦰💁‍♀️👱‍♀️👸🧚‍♀️🧞‍♀️🌸🌸🌸❤❤❤❤❤💗💗💗💖💖💝💝🌹🌹🌼🌼🌹⚘⚘⚘🌷🌷🌷🌼🌼🌼🌼🌻🌻🌻
    خیلی ممنونم از داستانهای زیبا و آموزندتون

    پاسخ
  5. پارسازارع
    پارسازارع می گوید:

    سلام شبتون بخیر…بسیارقصه زیبایی بودمتشکراززحماتتون..ساعت2صبحه وپسرمن تاقصه های شماروبراش نخوندم نتونست بخوابه متأسفانه پارسای من تا الان بیدار موندم تامهمونامون برن ومن بتونم براش قصه بخونم وبخوابه

    پاسخ
  6. شهلا
    شهلا می گوید:

    سلام توروخدا بمن كمك كنيد من ديگه نميتونم توي سايت شما وارد بوقتي رمز هبور و شماره موبايلمو ميدم

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوست عزیز، به شماره 09333795618 پیام بدین و مشکلتون رو بنویسید تا از پشتیبانی باهاتون تماس بگیرند.

      پاسخ
  7. الما بهزادی ۹ ساله از اصفهان
    الما بهزادی ۹ ساله از اصفهان می گوید:

    سلام الما هستم جنسال پیش پیامدادم اما کلاس اول نرفته بودم ومیگ ممم عالی

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *