قصه جذاب و شنیدنی تایرون و تیم فوتبال دریاچه ی مرداب
4.3/5 - (71 امتیاز)

 

 

امسال برای بالی تو مدرسه سال خیلی بدی بوده،  تیم بالی و سه تا دوستش یعنی تری و استگو و استلا تو جدول بازی های فوتبال شهاب سنگ از همه تیم ها پایین تر بودن.اونا حتی به تعداد کافی برای تمرین هم بازیکن نداشتن. تقریبا بقیه ی دایناسورها عضو تیم فوتبال دریاچه مرداب شده بودن. رئیس تیم دریاچه مرداب بدترین دشمن بالی بود ،هیچکس به این اندازه با بالی بد نبود. بله بچه ها اون تایرون بود یا تایرون وحشتناک، معمولا اینجوری صداش میکردن. تایرون اولین قلدر و گردن کلفت دنیا بود و هدف مورد علاقه ش برای اذیت کردن و آزار رسوندن بالی بود.

 

 

تایرون در حالی که می خندید و بالی رو مسخره می کرد پای اون رو گرفتو بلندش کرد ، بعد گفت :” ببینین، یه دایناسور بدون هد بند تیم فوتبال ما ، چرا هنوز تو و دوستای ضعیف و بی عرضه ت عضو تیم فوتبال دریاچه ی مرداب نشدین  ، ملخای کوچولو؟”

بالی گفت:” برای اینکه ما هنوز عقل داریم و عاقلیم”

تایرون گفت :” آره؟ خب ، یادت باشه ما کاری می کنیم که تو و دوستات مجبور بشین عضو تیم ما بشین ، چون ما بهترین تیمیم”

بالی پرسید :” کی میگه شما بهترین هستین؟”

تایرون گفت :” من می گم ، چون من هر چی بگم همون می شه”

بعد تایرون با لبخند زشت و موذیانه ای از اونجا رفت.

 

استگو گفت :” شاید ما باید عضو تیم دریاچه ی مرداب بشیم وگرنه تایرون بدبخت و بیچاره مون می کنه”

بالی فریاد زد :” عضو تیم این بدجنسا و نادونا بشیم، مگه دیوونه شدی؟ ما کارهای خیلی بهتری می تونیم انجام بدیم تا  اینکه بخوایم به حرف های  یک قلدر و گردن کلفت گوش کنیم”

استگو دوباره گفت :” شاید تایرون اونقدر ها هم که نشون می ده بد نباشه، شاید ما بتونیم همه با هم دوست باشیم”

اما بالی به استگو گفت :” یادت باشه دوستا همدیگه رو مجبور نمی کنن تا کارایی رو که دوست ندارن انجام بدن”

استلا از بالی پرسید :” تو اصلا از هد بندای بانمک و بامزه شون خوشت نمیاد؟ همه دایناسورا اون هد بندارو به سرشون بستن.”

تری اضافه کرد :” به نظر می رسه که تیم  تایرون همیشه در حال سرگرمی و تفریحن”

بالی گفت :” چه سرگرمی و تفریحی؟ من فقط می بینم که اونا هر چیزی رو که تایرون بهشون می گه بدون فکر قبول می کنن و انجام می دن”

 

یکی از چیزهایی که تایرون و تیمش برای سرگرمی و تفریح انجام می دادن این بود که کارهای مسخره و شوخی های بی جا و نادرست می کردن. مثلا اون شب تایرون و تیمش یه عالمه صابون رو توی آب نمایی که در وسط جنگل برای همه  دایناسورها ساخته شده بود ریختن

و تا قبل از طلوع افتاب این شوخی زشت و مسخره برای همسایه ها تبدیل به یه عالمه حباب کثیف و شلوغ و در هم و برهم شد و اونا حسابی از این بی نظمی و نا مرتبی تعجب کردن و شگفت زده شدن.

 

اما شگفتی واقعی زمانی بود که فردا صبح مدیر مدرسه اومد تا از کلاس دایناسور ها دیدن کنه. مدیر مدرسه چشماش خیلی ضعیف بود اما حس بویایی خیلی قوی ای داشت ، اون می تونست یک موش رو از بین هزار تا دایناسور اونم از راه دور بو بکشه و تشخیص بده.

آقای مدیر گفت :” من مطمئنم که هیچکدوم از شما دایناسورهای خوب و فرشته های خزنده این خرابکاری رو انجام نداده ”

بعد اون لبخند عجیبی زد که تمام دندونای تیز و زردش معلوم شد. بعد ادامه داد :” بنابراین من میدونم که همه شما مشتاق و علاقه مند به تمیز کردن آبنما هستین، من هم همراهتون میام و  تمام سعی و تلاش وکوشش شما رو از نزدیک نگاه می کنم و به کارتون نظارت می کنم.”

همه ناراحت و عصبانی بودن ، حتی تیم تایرون ، گرچه اونا به سختی تلاش میکردن تا خونسرد و بی گناه به نظر بیان.

گروه تایرون انقدر ناراحت و خسته بودن که تایرون سریع اونارو دور هم جمع کرد و شروع کرد باهاشون صحبت کردن. اون گفت :” ما باید این کار رو تلافی کنیم ، من میدونم باید چی کار کنیم”

 

بعد تایرون نقشه جدیدش رو برای دوستاش و هم تیمی هاش توضیح داد و براشون تعریف کرد که دقیقا باید چه کاری انجام بدن.

تایرون گفت :” ما باید به دیوار های خونه ی مدیر مدرسه رنگ بپاشیم و خط خطیشون کنیم ، جوری که وقتی میبینه چشماش از تعجب گرد بشه. اما ما باید این کار رو سریع انجام بدیم و ساکت باشیم تا گیر نیفتیم  و کسی متوجه کار ما نشه”

دوستای تایرون هم موافقت کردن و بعد قوطی های رنگ و اسپری ها رو برداشتن و رفتن تا مشغول کارشون بشن.یک خرابکاری درست و حسابی.

صبح روز بعد دوباره مدیر مدرسه از کلاس اونا دیدن کرد و گفت :” خونه ی من درطول شب ظاهر جدیدی پیدا کرده و کسایی که نمیشناسمشون روی در و دیوار خونه ی من رنگ پاشیدن ،از اونجایی که من مطمئنم که هیچکدوم از شما از رنگ ها و طرح های روی  در و دیوار خوشتون نمیاد ، برای اینکه خوشحال و راضی بشید فقط می تونید کل خونه ی منو از بالا تا پایین رنگ کنین.”

این دومین باری بود که بچه های کلاس به خاطر کاری که انجام نداده بودن سرزنش  و تنبیه می شدن.

دار و دسته ی تایرون بلند تر از بقیه ی بچه ها غر می زدن و اعتراض می کردن. شوخی  اونا دوباره نتیجه ی عکس داده بود.یکی از دوستای تایرون به بقیه گفت :” شاید نقشه ها و فکر های تایرون خیلی هم عالی نباشه.”

تایرون حرف دوستش رو قطع کرد و گفت:” منظورت چیه؟”

اون گفت :” حتما یکی ما رو لو داده و من فکر می کنم که بدونم کیاین کار رو کرده”

 

بالی باورش نمی شد که دوباره تو دردسر افتاده .اون فریاد می زد:” من لو ندادم ، من حرفی نزدم”

تایرون پرسید :” پس چه جوری مدیر مدرسه فهمید که کار ما بوده؟”

بالی گفت :” من نمی دونم ، شاید شما نمی تونین اونو گول بزنین، اون میتونه هر چیزی رو بو بکشه و بفهمه”

تایرون گفت :” من این دفعه میذارم که بری.ما امشب می خوایم مشکلمون با مدیر رو برای همیشه حل کنیم و حسابش رو برسیم.”

بالی گفت :” میخواین چی کار کنین؟”

تایرون گفت :” به تو ربطی نداره، توفقط از دور صداش رو میشنوی، ما برای مدیر پیر مدرسه وقتی فردا صبح پاشو از در خونه میذاره بیرون یک سورپرایز داغ داریم”

بالی با سرعت هر چه تمام تر دوید تا بره و کمک بیاره.اون استلا، تری و استگو رو از خونه هاشون بیرون کشید و هر چی که اتفاق افتاده و شنیده بود رو براشون تعریف کرد و گفت :” تایرون و گروهش زده به سرشون و دیوانه شدن.این شوخی بد و نامناسب مکنه واقعا به کسی آسیب بزنه.سنگ های گدازه و آتشفشانی چیزهای خیلی خطرناکین، اونا حتی می تونن جایی که میفتن رو بسوزونن،ما باید قبل از اینکه مدیر از خواب بیدار بشه هر چی زودتر یه کاری انجام بدیم”

اون شب بالی از پشت درخت حواسش به تایرون و گروهش بود و اونا رو نگاه می کرد. بالی می دید که اونا سنگ های بزرگ و داغ و  آتشین رو جلوی خونه ی مدیر مدرسه می ریزن.

بعد از اینکه تایرون و گروهش رفتن چهار تا دوست با دقت و احتیاط تمام سنگ های داغ رو توی چرخ دستشون ریختن ، اونا با بیشترین سرعتی که میتونستن کار می کردن  و سنگ ها رو جمع می کردن. تا اینکه بالاخره خطر از بین رفت و دیگه هیچ سنگی جلوی در خونه مدیر نموند.

بعد بالی آهسته به دوستاش گفت :”بیاین اینجا رو تمیز کنیم تا هیچ اثری از سنگ ها باقی نمونه ، من نمیتونم تا فردا صبح صبر کنم و قیافه ی تایرون رو وقتی که مدیرمون مثل همیشه سالم و سر حال به مدرسه میاد ، ببینم”

که ناگهان صدای زشت و ترسناکی رو از پشت سرش شنید که می گفت :” لازم نیست تا فردا صبح صبر کنی”

 

بله بچه ها اون تایرون بود ، اون در حالی که بالی رو با دست بلند کرده  بود  و زیر لب می غرید گفت :” ای بدجنس خرابکار ، میدونم باهات چی کار کنم”

ناگهان استلا گفت :”تایرون صبر کن ،اون فقط تلاش می کرد که تو رو از انجام دادن یک اشتباه بزرگ دور نگه داره”

تایرون گفت :” همتون برین کنار”

که در همین موقع صدای باز شدن در به گوششون رسید.

 

دستگیره ی در به سمت پایین رفت و در کاملا باز شد .تایرون که ترسیده بود وحشت زده از جاش پرید و به عقب پرت شد و در همین موقع ناگهان سرش به شاخه ی درخت برخورد کرد و چند لحظه بعد اون درست روی سنگ های بزرگ و آتشینی که توی چرخ دستی بود افتاد.

تایرون انقدر بلند فریاد کشید که تمام اهالی جنگل مرداب از خواب بیدار شدن.اون در حالی که دست و پا می زد و تلاش می کرد که روی پاهاش وایسه دوباره داد زد و فریاد کشید.بعد تایرون با بیشترین سرعتیکه می تونست از اونجا فرار کرد.این بار هم نقشه و شوخی بدشون نتیجه نداد و برعکس عمل کرد.

تا چند هفته بعد از این ماجرا تایرون نمیتونست سر کلاس روی نیمکت بشینه .ناگهان تمام هد بند های قرمز ناپدید شد.اعضای گروه دریاچه ی مرداب دیگه دوست نداشتن مثل تایرون لباس بپوشن.گذشته از همه ی اینها ،تایرون مجبور بود تا وقتی که دوباره خوب بشه ازاون  پوشک های کوچک راحت استفاده کنه .حالا کی می خواست الان مثل اون بشه؟

 

 

سایت وولک هر روزه قصه های صوتی و تصویری جدید برای کودکان شما دارد. با مراجعه به صفحه قصه کودکانه وولک می توانید داستان های جدید وولک را ببینید و لذت ببرید!


برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

54 پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      ممنونم از نظر لطفتون دوست عزیز، چشم حتما سعی می کنیم که قصه های بیشتری رو در سایت قرار بدیم

      پاسخ
  1. nasim
    nasim می گوید:

    عالی بود⁦❤️⁩
    من قصه های تایرون رو خیلی خیلی دوست دارم 🦖🦖🦕🦕🐲🐲🐉🐉
    سپاس فراوان بابت قصه های زیبای شما⁦🙏🏻⁩⁦🙏🏻⁩⁦🙏🏻⁩⁦🙏🏻⁩

    پاسخ
  2. تسنیم
    تسنیم می گوید:

    سلام ممنون از قصه های قشنگتون.پسر من قصه تایرون رو خیلی خیلی دوست داره،ولی به خاطر حرف زشتی که تو قصه صوتی تایرون هست مجبورم اجازه ندم که گوش کنه.او هم این قصه ها رو فقط صوتیش رو دست داره😯

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      درود بر شما دوست عزیز ممنون از نظر لطف و همراهی ارزشمندتون ، در متن تمام قصه ها سعی شده از کلمات نادرستی که محتوی زشت و زننده ای دارن یا درکش برای بچه ها نازنینمون سخت باشه استفاده نشه ، من ممنون میشم از شما که دقیقا بفرمایید کدوم حرف زشت در قصه ی تایرون مد نظر شماست🙏🌺

      پاسخ
        • وولک
          وولک می گوید:

          من از همراهی شما تشکر میکنم و اجازه بدین خواهش کنم که یک بار دیگه متن و فایل صوتی قصه رو گوش بدین چون کلمه ای که شما در موردش دچار سوء تفاهم شده بودین ” ضعیف ” هست دوست عزیز، در قصه نوشته شده ” ضعیف و بی عرضه” و در فایل صوتی هم همین هست ، طبیعتا ما از هیچ کلمه ی نامناسبی که محتوی زشت و زننده ای داشته باشه استفاده نخواهیم کرد.🙏

          پاسخ
  3. رامیلا
    رامیلا می گوید:

    سلام وولک عزیز؛ من یاد گرفتم که هیچ وقت قلدر نباشم چون وقتی آدم قلدری کنه سزای کارش خیلی بد میشه.
    من خیلی دوست دارم وولک جون.
    💝💝💝💎💎💎

    پاسخ
  4. رادمهر
    رادمهر می گوید:

    پسر کوچولوی ما میگه . زدن و آزار دادن اصلا خوب نیست و یکی میاد مثل بالی بقیه رو نجات میده

    پاسخ
  5. عسل
    عسل می گوید:

    سلام
    من از این قصه فوق العاده خوشم اومد و یاد گرفتم مثل بالی شجاع باشم و حرف دیگران که زور میگن رو گوش نکنم و اونها را به راه درست هدایت کنم.
    از وولک ممنونم

    پاسخ
  6. alara
    alara می گوید:

    عالیی هست❤️🥰🙏🏼💖💐🎂🌹😘😍🥰👏🏻👏🏻👏🏻🙏🏼🦄🌈💜❤️🧡🖤💛🤍💚🤎💙💗💓💞💝💕💖❣️

    پاسخ
  7. صدرا
    صدرا می گوید:

    ممنون از قصه های خوبتون لطفا ازنویسنده های کودک خارجی مثل اندرسون هم بزارین

    پاسخ
  8. بزسام
    بزسام می گوید:

    عالی من ۱۹بار گوشش دادم هر قصه ای رو میزارین من اون رو برای همیشه دانلود می کنم ۲۸گیگم رودر کردم

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *