قصه جذاب و شنیدنی سوفیا و گربه اش به یک مهمانی عجیب و غریب می روند
4.2/5 - (285 امتیاز)

 

 

 

سوفیا یه دختر کنجکاو و ماجراجو با موهای فرفری قرمزه. اون به مهمونی تولد دختر عمه اش -سامانتا – دعوت شده ولی اصلا دوست نداره به این مهمونی بره. روز مهمونی سوفیا درحالیکه مامان موهای فرفرییش رو شونه می زد با بی حوصلگی گفت: ” ولی اخه من دوست ندارم به تولد سامانتا برم،  اون خیلی از خود راضی و مغروره ، به نظرم تولدش خیلی کسل کننده است” ” مامان گفت: “ولی عزیزم سامانتا با مهربونی تو رو به جشنش دعوت کرده ، ممکنه از رفتار نامناسبش پشیمون شده باشه. به نظرم بی ادبانه است که به تولدش نری”

سوفیا  که انگار هنوز علاقه ای به رفتن نداشت آهی کشید و گفت: ” نمیدونم شاید هم اینطوری باشه..”  بعد هم پیراهن چین چینی زرد رنگش رو پوشید. مامان کلاه آفتابی که پاپیون بزرگی داشت رو روی سرش گذاشت و گفت: “مطمینم اگه بری بهت خوش میگذره. میدونی که باید از کدوم مسیر بری! مسیر جنگل رو مستقیم میری تا به جشن تولد برسی. عمه به من گفت که مسیر تولد رو با روبانهای آبی تزیین کردند تا مهمونها به راحتی مسیر رو پیدا کنند. میتونی با دوچرخه ات بری. فراموش نکن که از این مسیر خارج نشی و روبانهای آبی رو دنبال کنی” بعد هم در حالیکه یک پاکت طلایی رو به سوفیا می داد گفت: “این کارت دعوتت هست مراقب باش که اون رو گم نکنی ”

سوفیا سعی کرد حرفهای مامان رو خوب به خاطر بسپره بعد هم مادرش رو بوسید و ازش خداحافظی کرد.  اون دوچرخه قرمز آلبالویی رنگش رو که یک سبد حصیری سفید به جلوش وصل بود رو از انبار درآورد و به سمت جنگل راه افتاد.  شروع به رکاب زدن کرده بود که گربه نارنجی رنگ پشمالوش که اسمش پیشو بود سرش رو از سبد بیرون آورد. سوفیا با تعجب گفت: ” نه پیشو تو نباید دنبال من بیای! اونجا جای تو نیست” پیشو به نشونه اعتراض شروع به میو میو کردن کرد.

سوفیا با خودش فکر کرد شاید اومدن پیشو خیلی بد هم نباشه و اون کمتر حوصلش سر بره، بعد هم پیشو رو ناز کرد و دوباره توی سبد گذاشت و به سمت جنگل راه افتاد.

سوفیا همیشه عاشق جنگل بود. اون می تونست اونجا آزاد و رها باشه. اونجا بزرگ و سرسبز و وسیع بود و درختهاش انقدر بلند بودند که سوفیا فکر می کرد میتونه از اونها بالا بره و به ابرها برسه . سوفیا هر وقت که به جنگل می رفت لابه لای درختهای بزرگ و سرسبز راه می رفت و کلی خیال پردازی و رویابافی می کرد.

مدت زیادی نگذشته بود که سوفیا روبان های آبی که به تنه درختها بسته شده بودند رو دید. اون به دنبال روبان ها به اعماق جنگل رفت.

کلی از راه رو رکاب زده بود ولی هنوز به مهمونی نرسیده بود. سوفیا حالا دیگه واقعا خسته شده بود و طاقتش تموم شده بود، اون دلش میخواست برگرده و به اون تولد کسل کننده نره.

همون موقع چیز عجیبی توجه سوفیا رو جلب کرد. درست در مقابل سوفیا یک دوراهی وجود داشت، توی راه اصلی درختها با روبانهای آبی دیده می شدند که احتمالا سوفیا رو به تولد سامانتا می رسوندند و لی توی راه دوم که بارک تر بود درختها با روبانهای قرمز تزیین شده بودند.

سوفیا در حالی که شگفت زده شده بود گفت: “پیشو نگاه کن ! چقدر عجیبه! من تا حالا بارها به جنگل اومدم ولی این راه دوم رو ندیده بودم. درهر حال من عاشق ماجراجویی و کشف اتفاقهای تازه هستم پس این راه رو انتخاب می کنم تا ببینم به کجا می رسه!”

پیشو میو میویی کرد تا موافقتش رو نشون بده.  اونها به طرف راه دوم که درختهایی با روبانهای قرمز داشت و به سمت پایین می رفت حرکت کردند.  به محض اینکه اونها وارد راه دوم شدند ، اتفاقهای عجیب و غریبی افتاد.

درختهای کاج همیشگی به درختهای بلند و پیچ خورده تبدیل شدند و به نظر می رسید رنگ آسمون که آبی کمرنگ بود حالا بنفش شده. همون موقع هوا به شدت سرد شد و سوفیا شروع به لرزیدن کرد و دونه های درشت برف از آسمون بنفش شروع به باریدن کردند. سوفیا با تعجب گفت: “وای من اصلا لباسم مناسب این هوا نیست! اخه برف وسط تابستون چه معنی ای میده؟”

یه کم جلوتر راه باریک تموم شد و دیگه از درختهای با روبان قرمز خبری نبود. همونجا سوفیا بزرگترین درختی که تا حالا توی عمرش دیده بود رو جلوی خودش دید. اون درخت از یک خونه هم بزگ تر بود. سوفیا چشمهاش رو مالید تا مطمین بشه که خواب نمیبینه ، بعد گفت :” انگار اینجا واقعا یک خونه است”

یک در قرمز رنگ با دستگیره طلایی بیرون درخت قرار داشت. ناگهان دستگیره در خود به خود تکون خورد و در باز شد.  پیشو شروع کرد به میو میو کردن و از سبد دوچرخه بیرون پرید و به داخل درخت رفت. سوفیا با نگرانی داد زد: “پیشو برگرد، برگرد” ولی خبری از پیشو نبود.

سوفیا با دقت به داخل نگاه کرد به نظر می رسید اونجا  یک تونل زیر زمینی هست که معلوم نیست به کجا می ره . تونل تاریک بود و پله های باریک و پیچ در پیچی داشت که به سمت پایین می رفت .سوفیا باید هر طور شده بود پیشو رو پیدا می کرد و هرچه زودتر به مهمونی سامانتا می رفت.


برای دسترسی به همه ی داستان ها، می توانید به صفحه قصه های کودکانه وولک مراجعه نمایید!


برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

116 پاسخ
  1. حلما
    حلما می گوید:

    ممنون مرسی بابت داستان دخترم خیلی خوشحال میشه به داستانهای وولک گوش بده
    فقط مشکل اینه که اگه از لایه ووک بیایم بیرون صدا قطع میشه بعد چند ثانیه نمیشه هم قصه را گوش داد هم تو صفحه ای دیگه ای با گوشی کاری انجام داد

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام دوست عزیز ممنون از نظر لطفتون ، زمانی که در صفحه ی قصه هستین و قصه در حال پخش شدن هست اگر دکمه ی back رو بزنین پخش قصه متوقف میشه، ولی در حال پخش قصه صفحه رو minimize کنین تا بتونین با موبایلتون کار انجام بدین.

      پاسخ
  2. نیکی
    نیکی می گوید:

    سلام من نیکی هستم خیلی قصه هاتون دارم ۵ سال و هرشب قصه هاتون را میخونم
    خیلی جالب بود
    مگه میشه یه درخت از خونه بزرگتر باشه🏕

    پاسخ
  3. ماهان
    ماهان می گوید:

    درود بر شما، وولک جان بابت قصه‌های جدید صمیمانه سپاسگزاریم …🙏🌹 من و ماهان هم مثل هر شب خوندیم و لذت بردیم و البته ماهان با شنیدنِ قصه خوابید 😴 مانا باشید و سبز 💚

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      از نظر لطف و پر از مهر شما ممنونم دوست عزیز و از همراهی ارزشمند شما تشکر می کنم

      پاسخ
  4. زهرا و علی
    زهرا و علی می گوید:

    سلام ممنونم که هر شب قصه ی جدید میزارین و من برا زهرا و علی بچه های گلم میخونم ،

    پاسخ
  5. كيميا❤🌸
    كيميا❤🌸 می گوید:

    سلام .خیلی ممنون از اینکه هرشب واسمون قصه میزارین.کیمیا مدتهاست که هرشب قصه هاتون دنبال می کنه ولذت میبره .
    مرسی 🌸پاینده باشید🌸

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سپاس از نظر لطفتون دوست عزیز و خوشحالیم که کیمیا جان قصه های وولک رو دوست داره

      پاسخ
  6. حلما
    حلما می گوید:

    ☺ سلام😇H6حلما جون میگه من قصه هاتونو خیلی دوست دارم وهر شب قصه هاتونو گوش میدم وفکر میکنه گربه توی درخت باشه🌳😴😄😃☺😊😀😁😂😆😇😉😶😍😋😙😘😚😎😌😏😻😺😽❤💙💚💛💜💓💕💖💗☺😊😀😁😂😃😄😅😆😇😉😶😋😙😘😚😎😌😻😹😸😺😼😽🙎👼👱👸👰👯💛💛💛💜💜💜💕💓💓💓

    پاسخ
  7. مهیاس
    مهیاس می گوید:

    سلام دختر من مهیاس میگه قصه های شما خیلی خوبه ولی بااینکه اصلا قصه صوتی دوست نداره ولی جالبه که قصه های شما رو دوست داره🥰

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام دوست عزیز ، ممنونم از لطفتون و خوشحالم که مهیاس نازنین از قصه های وولک خوشش اومده و اونارو دوست داشته

      پاسخ
  8. ماندانا
    ماندانا می گوید:

    سلام خاله خوبی
    قصه های شما عالیه همیشه از قصه های شما گوش میدیم خواهرم خیلی خیلی قصه تون و شما را دوست داره
    مرسی که این قصه ها را میگین

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام ماندانای مهربان، ممنونم از اینکه شما و خواهر گلت به قصه های وولک گوش میکنین عزیزم، منم شما رو خیلی دوست دارم🌹🌹

      پاسخ
  9. رونیکا رحیمی
    رونیکا رحیمی می گوید:

    من رونیکا رحیمی ۶ ساله هستم خیلی دوست داشتم این داستان رو🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹❤❤❤❤❤❤❤🌹🌹🌹🌹❤❤

    پاسخ
  10. ریحانه
    ریحانه می گوید:

    خیلی🕺🏻👨‍👧‍👧👨‍👧👩‍👧👨‍👨‍👧👩‍👩‍👧👨‍👩‍👧👨‍👩‍👦👨‍👧‍👧👨‍👩‍👧👨‍👩‍👧‍👧👨‍❤️‍💋‍👨🧵🧵🪡🦺🥼🥼👩‍👩‍👦‍👦👩‍👩‍👧‍👧👨‍👧‍👧👩‍👧‍👧👩‍👩‍👧‍👧👩‍👩‍👧‍👧👨‍👩‍👧‍👧 عالی🤰🏻👼🏿👨🏻‍🍼🫄🏼🫃🏻🧖🏻‍♀️💃🏼💆🏼‍♀️💅🏼👯🕺🏻

    پاسخ
  11. سوفیا
    سوفیا می گوید:

    سلام
    واقعا ممنونم ازشما
    دخترم ،سوفیا،هرشب با قصه های شما میخوابه
    قصه هاتون واقعا اموزنده و جالب ودر عین حال برای قبل از خواب خیلی عالی هستش
    ممنونم

    پاسخ
  12. ارغوان
    ارغوان می گوید:

    سلام ارغوان و الیسا هستیم از قایمشهر خاله جون من و خواهرم از قصه هاتون لذت می بریم مرسی شب بخیر

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      زهرا جان خیلی ممنونم که نظرت رو برامون نوشتی و همراه ما هستی
      این قصه دو قسمت هست و با شنیدن قصه دوم یتونی پایانش رو هم گوش بدی

      پاسخ
  13. آسمان گلبهاری
    آسمان گلبهاری می گوید:

    سلام من از قصه های شما راضی هستم. من شما رادوست دارم .شما خیلی مهربان هستید.من شمارا یک دنیا دوست دارم.

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوست عزیزم
      منم شما رو خیلی دوست دارم و خیلی خوشحالم که دوست قشنگی مثل شما قصه های ما رو همراهی میکنه عزیزم

      پاسخ
  14. آسمان گلبهاری
    آسمان گلبهاری می گوید:

    سلام خاله جون من ،خواهرم هر شب به قصه های شماگوش می کنیم من شمارا دوست دارم .من وخواهرم7سالو داریم

    پاسخ
  15. مایتی
    مایتی می گوید:

    سلام ممنون دستتون درد نکنه عالی بود اگه زحمت نشه قصه ی سونیک رو هم بزارید
    💜🙏💙🙏🧡🙏💛🙏💚🙏❤🙏

    پاسخ
  16. الهه
    الهه می گوید:

    من و دختر ۴ ساله م هاناجون، خیلی قصه هاتونو دوست داریم‌ . منم یه مادر ۳۹ ساله هستم که با قصه هاتون پرت میشم به دوران کودکی🥰🥰

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خیلی خوشحالم که قصه رو دوست داشتی عزیزم
      برای شنیدن قصه های بیشتر میتونی به وولک پلاس هم سر بزنی

      پاسخ
  17. سارا
    سارا می گوید:

    و راستی سلام بر شما جناب وولک اسم من سارا است من هر شب قصه های شمارو گوش میدم عالی بود ♥️

    پاسخ
  18. اسرا سلطانی نژاد
    اسرا سلطانی نژاد می گوید:

    سلام دختر من اسرا سلطانی خیلی قصه های شما را دوست داره هر شب موقع خواب گوش میده خسته نباشید ممنون

    پاسخ
  19. هلنا
    هلنا می گوید:

    خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی ممنونم از شما

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *