قصه جذاب و شنیدنی بچه خرگوش شجاع
3.8/5 - (154 امتیاز)

 

 

 

 

یکی بود یکی نبود ، در یک جنگل سرسبز و بزرگ یه خرگوش کوچولوی بامزه ای به همراه پدر و مادرش زندگی می کرد.یکی از همین روزا خرگوش کوچولو زیر یک درخت بزرگ نشسته بود.اون نمیتونست روی هیچ چیزی تمرکز کنه و حواسش رو جمع کنه.دیگه کم کم وقت اون رسیده بود که از مدرسه به خونشون برگرده، اما خرگوش کوچولوی قصه ی ما اصلا دوست نداشت به خونشون بره بچه ها ،اون کوله پشتی مدرسه و ظرف ناهارش رو گذاشته بود جلو روش روی زمین،خرگوش کوچولو همینطوری بی هدف به اونا خیره شده بود و در همین موقع بود که اتفاقی که چند روز پیش براش افتاده بود به یادش اومد.

حالا اون اتفاق چی بود بچه ها؟ الان براتون تعریف می کنم…

یه روز خرگوش کوچولو توی جنگل مشغول گشت و گذار بود.علف ها و چمن های مورد علاقه ی خرگوش کوچولو بعد از اومدن یه بارون درست و حسابی ، یه عالمه رشد کرده  بودن و حسابی ترد و آبدار شده بودن. خرگوش کوچولو همینطور مشغول گاز زدن و خوردن علف ها بود که ناگهان یک انبه ی رسیده و خوشمزه از بالای درخت افتاد روی علف ها.خرگوش کوچولو اول ترسید و وحشت زده از جاش پرید اما وقتی فهمید که اون فقط یه انبه بوده که از درخت افتاده دهنش آب افتاد و دلش قیلی ویلی رفت.اون انبه رو از روی زمین برداشت و تمیز و با دقت اونو شست. خرگوش کوچولو تازه مشغول خوردن انبه شده بود که ناگهان یک روباه به سمتش خیز برداشت و پرید.

خرگوش کوچولو که حسابی ترسیده بود انبه رو انداخت روی زمین و سریع پشت بوته ها قایم شد. خب کیه که زندگی و جون خودش رو دوست نداشته باشه؟ اون در حالی که داشت از ترس نفس نفس می زد ، یواشکی از پشت بوته ها به روباه نگاه کرد.خرگوش کوچولو روباه رو دید که نشسته تا انبه رو بخوره.

بله بچه ها چشمای بچه خرگوش قصه ی ما پر از اشک شد.اون دلش می خواست جیغ بزنه و  فریاد بکشه و به روباه بگه که این انبه مال اون بوده و روباه حق خوردن انبه ی خرگوش کوچولو رو نداره ، اما بچه ها اون نتونست حتی یک کلمه به زبون بیاره و حرفی بزنه.روباه بدجنس بعد از خوردن انبه راهش رو کشید و رفت.اون حتی هسته ی انبه رو هم حسابی تمیز کرده بود و حتی یک تیکه ی کوچیک از انبه رو باقی نذاشته بود و همه ش رو خورده بود.

خرگوش کوچولو بعد از رفتن روباه از پشت بوته ها بیرون اومد و ناراحت و غمگین به خونه برگشت و وقتی رسید به خونه زد زیر گریه و حسابی گریه کرد.

خرگوش کوچولو جریان رو برای مادرش تعریف کرد.مامان خرگوش کوچولو تمام داستان رو با صبر و حوصله گوش کرد و بعد با محبت و مهربونی به خرگوش کوچولو گفت :” پسرم ، لازم نیست انقدر برای یک انبه گریه کنی و خودت رو اذیت کنی. من به میوه فروشی میرم و یک جعبه پر از انبه برات می خرم.اونوقت تو میتونی سر فرصت یک دل سیر انبه بخوری” ، اما بچه ها خرگوش کوچولو آروم نشد و حرف های مامانش نتونست دلداریش بده. اون به آرومی  به مادرش گفت :” مامان من برای این ناراحت نیستم که نتونستم انبه بخورم،من از این ناراحتم که اون روباه بدجنس چیزی که حق من بود و مال من بود رو برداشت و خورد ، چی میشد اگه چیزی رو که روباه  داشت می خوردو بر میداشتم و با خودم می بردم ؟ اینطوری خوب می شد؟”

مامان خرگوش کوچولو بهش گفت :” تو بدجنس و شرور نیستی پسرم،تو یک پسر شجاع و دلیری عزیزم، چرا باید یه همچین کار نادرستی رو انجام بدی؟”

خرگوش کوچولو آهی کشید و باناراحتی گفت:” این واقعیت نداره مامان  ، حقیقت اینه که من خیلی ضعیف و ترسوام ، من حتی از رفتن به مدرسه هم می ترسم ، توی این جنگل عدالت و انصاف وجود نداره ،لطفا به من نگو شجاع ،همه از موجودات شجاع و دلیر می ترسن، اما هیچکس از من نمی ترسه، اگر من شجاع بودم ،هیچکس جرات نمی کرد منو اذیت کنه و برام دردسر درست کنه و اونوقت همه از من می ترسیدن ”

مامان خرگوش کوچولو سرش رو با ناراحتی تکون داد.اون هیچ جوابی برای پسرش نداشت. در یکی از همون روزا خرگوش کوچولو بهترین دوستش یعنی آهوی خال خالی رو دیده بود که داشت برای نجات جونش به سرعت فرار می کرد،یه ببر دنبالش کرده بود تا اونو شکار کنه،خرگوش کوچولو پشت درخت قایم شده بود و داشت نگاه می کرد،آهو کوچولو موفق شده بود خودش رو نجات بده و تونسته بود از دست ببره فرار کنه ولی بعد از اون حسابی مریض شده بود ،ترس از ببر باعث شده بود که آهو کوچولو تب کنه و چند روزی بیمار بشه.

درست مثل خرگوش کوچولو، آهوی خال خالی هم فکر می کرد که یک حیوون ضعیفه و باید برای نجات زندگیش بجنگه و مبارزه و تلاش کنه.

هر دوی این اتفاق ها خرگوش کوچولو رو خیلی زیاد آشفته و ناراحت کرده بود و باعث شده بود که دیگه نتونه مثل قبل زندگی کنه.بعد از این ماجراها اون دیگه نمیتونست درس و کتاب بخونه یا اینکه بازی کنه و سرگرم بشه.

ترس از اینکه هر زمان مورد حمله ی ببر یا روباه قرار بگیره و اونا بهش حمله کنن باعث شده بود که خرگوش کوچولو به شدت از ترس بلرزه و وحشت کنه.اون بعضی اوقات با ترس و لرزپیش خودش فکر می کرد که پیش شیر شاه بره و حرف بزنه ولی خب از این کار هم خیلی می ترسید و تا حالا جرات نکرده بود انجامش بده.

بله بچه ها خرگوش کوچولو باور کرده بود که یک حیوون خیلی ضعیف و ترسوییه، اون گریه کرد و گفت :” من ترسو و بزدلم ،من خیلی ضعیفم من از هر کسی  می ترسم” ، بعد هم کوله پشتی مدرسه  و ظر ف غذاش رو از روی زمین برداشت و وایساد.اون آروم آروم به سمت خونه شون شروع به حرکت کرد.خرگوش کوچولو هنوز هم خیلی ناراحت و غمگین بود. توی راه مدرسه به خونه ی خرگوش کوچولو یه دریاچه ی کوچیک و قشنگ قرار داشت.خرگوش کوچولو تصمیم گرفت که برای پرت کردن حواسش از ناراحتیش و بهتر شدن حالش یه کم دور و اطراف اون دریاچه قدم بزنه و بگرده.

دریاچه خیلی جای امن و راحت و روشن و پر نوری بود،علاوه بر این هیچ حیوون وحشی و درنده ای هم تا حالا به اون دریاچه نیومده بود،بنابراین هیچ خطری در اطراف دریاچه وجود نداشت.

وقتی خرگوش کوچولو به دریاچه رسید چند تا  قورباغه رو اونجا دید که روی برگ های زنبق نشسته بودن و باخوشحالی و بلند بلند می خندیدن و غور غور می کردن.

در همون موقع باد خنکی هم شروع به وزیدن کرد.این باعث شد که خرگوش کوچولو احساس خوبی پیدا کنه و دلش بخواد یه کم بدوه و بازی کنه. به خاطر همین کوله پشتی مدرسه ش روبه شاخه ی درخت آویزون کرد و شروع کرد به دویدن.به محض اینکه خرگوش کوچولو شروع به دویدن کرد صدای شلپ شولوپ آب از همه جای دریاچه بلند شد و به گوش خرگوش کوچولو رسید ، اون سرش رو به طرف دریاچه چرخوند و دیدهمه ی قورباغه های توی دریاچه متوجه اومدنش شدن .قورباغه ها با ترس و وحشت داشتن به خرگوش کوچولو نگاه می کردن و برای اینکه در یک جای امن و بی خطری باشن دونه دونه توی آب شیرجه میزدن و می پریدن.

خرگوش کوچولو مات و مبهوت شده بود و داشت با تعجب به قورباغه ها نگاه میکرد.اون دست از دویدن برداشت و ایستاد.خرگوش گفت :” چی شده؟ هیچکس دیگه ای غیر از من اینجا نیست، یعنی این قورباغه ها از من می ترسن؟”

خرگوش کوچولو شروع  کرد به لبخند زدن.اون نمیتونست باور کنه که موجوداتی هم هستن که از اون می ترسن.خرگوش کوچولو وسایلش رو برداشت و با هیجان به سمت خونه شون به راه افتاد.وقتی که به خونه رسید دستش رو روی زنگ در گذاشت و تا موقعی که مامانش در رو باز کرد به زنگ زدنش ادامه داد.وقتی مادرش در رو باز کرد با خوشحالی و سرو و صدای زیاد گفت :” مامان ، من میخوام یه چیزی بهت بگم”

مامانش پرسید :” چی میخوای بهم بگی پسرم؟ تو مرتب داشتی زنگ در رو فشار می دادی، بچه های خوب فقط یک بار زنگ در رو میزنن عزیزم ”

خرگوش کوچولو با شادی مامانش رو بغل کرد و گفت :” حدس بزن چی شده مامان؟ من شجاعم،من خیلی شجاعم”

مامان خرگوش کوچولو در حالی که داشت با تعجب به اون نگاه می کرد پرسید:” بله خرگوش کوچولو من اینو میدونم، اما چی باعث شده یه دفعه تو این موضوع رو بفهمی؟”
خرگوش کوچولو در حالیکه داشت می خندید گفت :” همه ی قورباغه های توی دریاچه تا من رودیدن توی آب پریدن و شیرجه زدن ، من تنها بودم ولی اونا یه عالمه قورباغه بودن که از دیدن من وحشت کرده بودن و ترسیده بودن”

مامان خرگوش کوچولو به آرومی و با مهربونی گفت :” پسرم، تو الان میدونی که موجوداتی هستن که فکر میکنن از شما ضعیف ترن ، آیا الان دیگه به خودت نمیگی ضعیف و ترسو؟”

خرگوش کوچولو با لبخند گفت :” من دیگه هیچوقت خودم رو ضعیف و ترسو صدا نمیزنم و همچین فکری در باره ی خودم نمیکنم ”

مامان خرگوش کوچولو گفت :” آفرین ، خیلی خوبه،شما یک بچه خرگوش قوی و شجاع هستی،اما قورباغه ها رو همونجوری که روباه تو رو ترسوند نترسون عزیزم،قوی و شجاع بودن به این معنی نیست که بقیه رو بترسونی و کاری کنی که دیگران از دیدنت وحشت کنن،بلکه این به معنی محافظت و مراقبت از کسانیه که از شما ضعیف تر هستن،همین الان به دریاچه برو و با قورباغه ها دوست شو،اینجوری اونا دیگه از تو نمیترسن و میان تا با تو بازی کنن”

خرگوش کوچولو در حالی که داشت با خوشحالی از در خونه بیرون می رفت گفت :” من همین کار رو انجام میدم مامان”

بعد خرگوش کوچولو به دریاچه رفت و با قورباغه ها که حالا دیگه ازش نمی ترسیدن و وحشت نمی کردن دوست شد و بازی کرد.

خرگوش کوچولوی قصه ی ما فهمید که شجاعت به معنی نبودن ترس یا ترسوندن دیگران نیست ،بلکه به معنی پیروزی و غالب شدن بر اون ترس هست.

 

بچه ها! بچه ها!
وولک بیش از 300 داستان کوتاه کودکانه آموزنده و متنوع داره که با رفتن به صفحه قصه های کودکانه وولک، می تونید به همه ی این داستان ها دسترسی داشته باشید!

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید



70 پاسخ
  1. پارسازارع
    پارسازارع می گوید:

    سلام شبتون بخیر،،قصه آموزنده ای بودومثل همیشه محتوای زیبایی داشت،،که برای بچه ها بسیار مناسبه،،مخصوصاپسرمن،که هشت سالشه،،بازم ممنون ازتمامی زحمات شما

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام دوست عزیز شب شما هم بخیر ، ممنونم از نظر لطفتون و خوشحالم که از قصه ها راضی هستین

      پاسخ
  2. کیانا
    کیانا می گوید:

    عالی ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

    پاسخ
  3. ماهان
    ماهان می گوید:

    قصه‌ی زیبا و آموزنده‌ای بود، ماهان هم تشکر می‌کنه.🙏 مانا باشید و سبز وولک جان ❤🌹💚

    پاسخ
  4. سها
    سها می گوید:

    سلام وولک جان شما همیشه قصه هاتون قشنگه این قصه ها خوشگل بود ها آموزنده ممنون از قصه های خوبتون

    پاسخ
  5. آروین
    آروین می گوید:

    سلام شبتون بخیر تو داستانه این خرگوشه فقط یه تعجبی کردم روباه مگ انبه میخوره آروین هستم هفت ساله ام

    پاسخ
  6. النا
    النا می گوید:

    سلام درسته مانبایدترسوباشیم یابه خودمون ترسوبگیم اوّل بایدبه کارامون فکرکنیم بعدببینیم شجاییم یانه.راستی داستان خیلی خوب وآموزندیی بود.❤️❤️❤️❤️❤️🌹🌹🌹🌹🌹🧡🧡🧡🧡🧡💛💛💛💛💛💚💚💚💚💚💙💙💙💙💙💜💜💜💜💜👸👸👸👸👸👸👸👸👸👸🧚🧚🧚🧚🧚🧚🧚🧚🧚🧚🧚🧞🧞🧞🧞🧞🧞🧞🧞🧞🧞🧞🧙🧙🧙🧙🧙🧙🧙🧙🧙🧙🧙

    پاسخ
  7. تیارا
    تیارا می گوید:

    سلام ممنونم از قصه های خوبتون من هرشب برای خواهر کوچیکم میخونم و خیلی لذت میبره❤

    پاسخ
  8. ملینا زاهدی اول💋
    ملینا زاهدی اول💋 می گوید:

    ♥️مثل♥️همیشه♥️عالی♥️بودی💋وولک💋دوست💋دارم💋
    🥰فقت🥰جواب🥰منم🥰بده😍عالی😍میشه😍ممنون😍

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      ممنونم از شما ملینای عزیز ، بله حتما به کامنت های شما و همه ی دختر ها و پسر های نازنینم جواب خواهم داد

      پاسخ
  9. علی
    علی می گوید:

    سلام. من از این داستان فهمیدم که نگویم که ترسو هستم بلکه بگویم که شجاع هستم.
    💐🙏🌺🌹

    پاسخ
  10. پارسینا
    پارسینا می گوید:

    😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕

    پاسخ
  11. هلنا
    هلنا می گوید:

    عالیییییییییی 💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕

    پاسخ
  12. نسرین
    نسرین می گوید:

    قصه ما به سر رسید… کلاغه به خونش نرسید. فردا هم یه قصه دیگه میخونم هوراااا شب بخیر
    . آنیا 🍩

    پاسخ
  13. ملورین
    ملورین می گوید:

    قصه ی صوتی خیلی زیبا وآموزنده برای من بود از شما خاله وولک مهربان برا قصه های زیبا و آموزنده‌ای که برای ما میزارید ممنون 😍❤️🙏🌹

    پاسخ
  14. رکسانا
    رکسانا می گوید:

    عاااااااااااااااااااااالی❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️💛💛💛💛💛❤️💛💛❤️💛❤️💛❤️🧡💜💛💛🧡❤️💛💚💙💛😘🧡💚💚💛💜🧡

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *