قصه جذاب و شنیدنی همه چیز ممکنه
4.6/5 - (36 امتیاز)

 

 

 

 

یکی بود یکی نبود یک روز موش کوچولوی قصه ی ما که اسمش موش موشک بود داشت توی جنگل بزرگ و سبز قصه قدم می زد که یهد فعه دید یه دونه سیب قرمز از درخت کنده شد و افتاد پایین.موش موشک با خودش فکر کرد:” آخ جون سیب! الان میرم اونو بر میدارم و با خودم به خونه می برم بعد هم میشورمش و میخورمش”

تا موش موشک سب رو از روی زمین برداشت ناگهان سر و کله ی گربه ی ناقلا پیدا شد و فوری خودش رو به موش موشک رسوند.” بهتره اون سیبو به من بدی”

موش موشک گفت :” نه نمیدم ، من اول پیداش کردم”

گربه ی ناقلا با لحن تهدید آمیزی گفت :” ببین موش موشک من امروز می خوام میوه بخورم،در غیر این صورت اول تو رو و بعد سیب رو می خورم”

موش موشک با خودش فکرکرد:” چه جوری به گربه ی ناقلا اعتماد کنم؟ اون ممکنه سیب روبخوره و بعدش هم منو بخوره”  و اینجوری شد که موش موشک پا گذاشت به فرار و شروع کرد به دویدن.گربه ی ناقلا هم به دنبال موش موشک دوید تا اینکه موش موشک به یک پل رسید. وقتی موش موشک رفت روی پل ، گرگ خاکستری رو دید که داشت از اون سمت پل به طرفش میومد.موش موشک شوکه شده بود بچه ها ، انگار که یخ زده بود.در همون موقع بود که گربه ی ناقلاهم به موش موشک رسید و بهش نزدیک شد.اون همونطور که به طرف موش موشک میومد بهش گفت :” حالاچه جوری میخوای خودتو نجات بدی موش کوچولو؟”

در همون موقع گرگ خاکستری گفت:” صبر کن! اگر می خوای موش مال تو، اما سیب رو بذار برای من،من یه مدته که چاق شدم و اضافه وزن دارم ، دکتر بهم گفته برای کم کردن وزنم باید میوه بخورم”

گربه ی ناقلا در حالی که خسته شده بود و نفس نفس می زد گفت :” دکتر من هم به خاطراضافه وزنم بهم گفته میوه بخورم،به خاطر همین من از خوردن این موش منصرف شدم، اون منو مجبور کرد که مسافت زیادی رو به دنبالش بدوم و حالا خیلی گرسنه هستم”

گرگ خاکستری گفت:” اگر میخوای موش رو برای خودت بردار و سیب رو بذار برای من،تو مسافت زیادی رو دویدی و حتما وزن کم کردی،بنابراین دیگه نیازی به خوردن سیب نداری”

گربه ی ناقلا گفت :” اگر اینطوریه که تو میگی پس من سیب رو بر میدارم و این موش رو آزاد می کنم.تو هم دنبالش کن و وزنت رو کم کن”

گرگ خاکستری که دیگه کم کم داشت کلافه می شد زیر لب غر غری کرد و گفت :” با من بحث نکن گربه ی ناقلا،خوب نیست اگر من عصبانی بشم”

گربه ی ناقلا جواب داد :” تو نمیتونی به من دستور بدی ، من از گرگ نادونی مثل تو نمی ترسم”

گرگ خاکستری که عصبانی شده بود گفت :” چطور جرات کردی به من بگی نادون؟حالا که اینطور شد هم این موش و هم اون سیب جفتشون مال منه”

بله بچه ها گرگ خاکستری اینو گفت و موش موشک رو به سمت خودش کشید.

گربه ی ناقلا گفت :” تو نمیتونی این کارو بکنی،من اول موش رو دیده بودم،به خاطر همین موش و سیب رو با خودئم می برم” و شروع کرد به کشیدن دست موش موشک.بله بچه ها اینطوری شد که گربه ی ناقلا و گرگ خاکستری بر سر موش موشک با هم دعواشون شد.

موش موشک در حالی که از درد دستاش داشت به خودش میپیچید گفت :” چرا بین خودتون تصمیم نمیگرین که من باید با چه کسی برم؟”

گربه ی ناقلا داد زد و گفت :”ساکت باش، حرف نزن”

موش موشک فریاد کشید :” هر دوی شما دارین منو میکشین و انتظار دارین که ساکت بمونم و حرفی نزنم”

اما بچه ها گربه ی ناقلا و گرگ خاکستری به موش موشک توجهی نکردن و به دعوا کردن و جنگیدنشون ادامه دادن.

موش موشک گفت :” جنگیدن هیچ نتیجه ای نداره،با هم صحبت کنید و یک راه حل پیدا کنین”

گربه ی ناقلا گفت :” موش موشک ما میدونیم که تو میخوای به ما کلک بزنی و از دستمون فرار کنی، اما ما اجازه نمیدیدم که این اتفاق بیفته”

موش موشک جواب داد :” من سعی نمی کنم شما رو فریب بدم و گولتون بزنم،من فقط نمیخوام که شما با همدیگه بجنگید و دعوا کنین”

گرگ خاکستری پرسید :” واقعا ؟ اونوقت چه جوری مشکل ما رو حل میکنی؟”

موش موشک پیشنهاد داد :” چرا با سکه شیر یا خط  نمیندازین و تصمیم گیری نمیکنین؟”


گرگ خاکستری موافقت کرد و گفت که این فکر و ایده ی خوبیه، گربه ی ناقلا هم گفت :” بیاین این کار رو انجام بدیم”

گرگ خاکستری گفت :” من شیررو  انتخاب می کنم”

گربه ی ناقلا هم گفت :” منم خط رو انتخاب میکنم”

بعد در همین موقع موش موشک پرسید:” اونوقت اگر نه شیر بیاد نه خط چی؟”

گربه ی ناقلا و گرگ خاکستری با تعجب به همدیگه نگاهی کردن و در حالی که گیج شده بودن پرسیدن:” منظورت چیه؟”
موش موشک دوباره پرسید:” اگر سکه ای که برای شیر یا خط میندازیم  عمود روی زمین قراربگیره و نه شیر رو نشون بده و نه خط رو اونوقت باید چی کار کنیم؟ ”
اونا پرسیدن:” چطور یه همچین چیزی ممکنه؟”
موش موشک پرسید:” بیاین اینطوری فکر کنیم که ممکنه همچین چیزی اتفاق بیفته.اونقوت باید چی کار کنیم؟”
گرگ خاکستری و گربه ی ناقلا به شوخی و تمسخر گفتن:” اونوقت ما به تو اجازه میدیم که  بری”

بعد موش موشک گفت :” پس بیاین به ساحل رودخونه بریم و یک سکه بندازیم”

گربه ی ناقلا پرسید :” چرا نمیتونیم همین جا این کار رو انجام بدیم؟”

موش موشک توضیح داد :” اگر ما سکه رو همین جا بندازیم ممکنه سکه ی من توی رودخونه بیفته و من هم سکه ی دیگه ای ندارم تا بتونیم دوباره پرتابش کنیم”

گربه ی ناقلا گفت :” پس حالا که اینطوره بیاین به ساحل رودخونه بریم”

بله بچه ها اینطوری شد که هر سه تاشون از پل پایین اومدن و به کنار ر ودخونه

رفتن.

وقتی به کنار رودخونه رسیدن موش موشک گفت :” من سکه رو به هوا می ندازم، اگر شیر باشه گرگ خاکستری برنده ست و اگر خط باشه گربه ی ناقلا می بره”

موش موشک این رو گفت و سکه رو به هوا پرتاب کرد.

در همین موقع گرگ خاکستری دوید تا ببینه شیر اومده یا خط.گربه ی ناقلا که دید گرگ خاکستری داره به سمت سکه می دوه فریاد زد:” صبر کن! من به تو اعتماد ندارم،تو ممکنه سکه رو یچرخونی تا خودت برنده بشی”

گربه ی ناقلا این رو گفت و بعد دست موش موشک رو رها کرد و به دنبال گرگ خاکستری دوید.وقتی اون دوتا سکه رو پیدا کردن دیدن که به خاطر اینکه خاک مرطوب و نرم بوده سکه به طور عمود روی ماسه ها قرار گرفته و نه از شیر خبری هست و نه از خط.

گرگ خاکستری گفت :”موش موشک راست می گفت ، حق با اون بود ، همه چیز ممکنه”

گربه ی ناقلا  به علامت موافقت سرش رو تکون داد.

در همین موقع ناگهان گرگ خاکستری فریاد زد:” نگاه کن ، موش موشک داره فرار میکنه”

گربه ی ناقلا گفت :” بذار بره،اگر ما اونو بگیریم دوباره باید بحث کنیم که چه کسی سیب رو برداره و چه کسی موش موشک رو به دست بیاره ”

گرگ خاکستری گفت :” حق با تو ا”

بعد هر دو نا امید و ناراحت به خونه هاشون برگشتن.

 

با خواندن داستان کوتاه کودکانه برای کودکان و گفتن پیام های متعدد قصه ها برای آن ها، همه ی غیرممکن ها را برای او ممکن سازید!

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید



 

97 پاسخ
  1. مامان عرفانه
    مامان عرفانه می گوید:

    محمد صدرا محمد حسین، می گویند: ما عاشق قصه های وولک هستیم وهر شب با قصه های شما به خواب می رویم

    پاسخ
  2. 🔶سلما🔶
    🔶سلما🔶 می گوید:

    سلام من سلما هستم من بازى ها قصه ها وكارتون هاى شمارا خَيلى دوست دارم لطفاً قصه هاى پند اموز بيشتر بذارين🌺😊😍🤗😙

    پاسخ
  3. عسل
    عسل می گوید:

    سلام
    من از این قصه بی نهایت خوشم اومده.من نتیجه گرفتم که کار با دعوا به جایی نمیرسه و منم موافقم که میشه با حرف زدن مشکل رو حل کرد نه با دعوا.

    پاسخ
  4. رونیکا
    رونیکا می گوید:

    سلام من رونیکا اِبراهیمی هستم
    خواستم از قصه ی زیبای شما تشکر کنم
    ممنون که قصه های زیبا برای ما می گذارید.😀😃😄😁😆😅🤣😂🙂🙃😉😊😇🥰😍🤩♥️♥️♥️♥️♥️♥️🥳🥳🥳😭😭

    پاسخ
  5. امیرعلی احمدی
    امیرعلی احمدی می گوید:

    سلام من امیرعلی احمدی ۹ساله هستم.ممنون از قصه های قشنگتون.من وداداش۳سالم هرشب باقصه های شمامیخوابیم😍

    پاسخ
  6. مهدی
    مهدی می گوید:

    سلام ممنونم از قصه های خوبتون ملینا و ملیسای من فقط با قصه و صدای شما میخوابند خیلی صدای شما و لحن قصه گفتنتون را دوست دارند خیلی ممنون
    ای کاش امکانش بود هرشب قصه جدید میگفتید
    سپاس فراوان از زحماتتون

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      درود بر شما دوست عزیز ، بسیار ممنونم از نظر لطف و همراهی ارزشمند شما، چشم ما تمام تلاشمون رو انجام می دیدم تا هر شب با یک قصه ی جدید در خدمت بچه های خوب و دوست داشتنیمون باشیم

      پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سپاس از نظر لطفتون دوست عزیز، کتاب قصه های زیادی با موضوعات متفاوت و در رده های سنی مختلفی وجود دارن، بستگی به موضوع مورد نیاز و رده ی سنی کودک عزیزتون داره

      پاسخ
  7. یلدا
    یلدا می گوید:

    سلام اسم من یلدا است ۸ سالمه و برادرم محمد جواد ۱۰ سالشه هر شب یه قصه مامان جونم برامون میگه واقعا خیلی آموزنده و جذاب است ممنون از شما

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام یلدای عزیز! بسیار سپاسگزارم از اینکه قصه های وولک رو همراهی می کنید!

      پاسخ
  8. هاناخانوم❤🌹💗
    هاناخانوم❤🌹💗 می گوید:

    مرسی از تمام زحماتتون هر شب من باشما میخوابم و تا ۳ قصه گوش نکنم آروم نمیگیگیرم

    پاسخ
  9. آلارا
    آلارا می گوید:

    سلام من آلارا ی ۹ ساله هستم
    خواستم از قصه ی آموزنده و زیبا ی شما تشکر کنم
    ممنون از قصه ی آموزنده و زیبا

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خیلی خوشحال شدم و سپاسگزارم که نظرت رو برای ما نوشتی آلاراجان

      پاسخ
  10. آرینا🦋
    آرینا🦋 می گوید:

    درود وولک و صدف خالقی من آرینا هستم از آشنایی با شما خرسندم من ۱۴ سالمه ولی قصه ی شمارو گوش میدم من همیشه با خواهر کوچکم که ۸ سالشه گوش میدم ممنون که کاری میکنید که زود تر از همیشه خوابم بره
    قصه های ضرب‌المثل ها رو لطفا بزارید باز هم ممنون

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوست خوبم
      منم خیلی شما رو دوست دارم و خوشحالم که با وولک همراهی عزیزم

      پاسخ
  11. سلام من آرشین هستم
    سلام من آرشین هستم می گوید:

    سلام من عاشق قصه های شما هستم ومن ۹ سالم اما هنوز با قصه های شما به خواب میروم دوستنو دارم شما بهترین هستی تاز من وقتی بچه بودم کلی از قصه های شما گوش می کردم خداحافظ🌷🌷🌸🌸😍😍😍😘😘😘❤💖💖

    پاسخ
  12. مامان پارمین
    مامان پارمین می گوید:

    سلام صدف جان خوبی پارمین میگه به خاله صدف بگو منم شهریوری هستم خیلی مشتاق قصه هاتونه پارمین 😘😘😘❤️❤️❤️❤️❤️

    پاسخ
  13. کسرا ساعدی
    کسرا ساعدی می گوید:

    علی بود!
    ممنون♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️😀😀😀😀😀😀😀😀👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹😁😁😁😁😁😁😁😁😁😁😄😄😄😄😄😄😄😄😄😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *