قصه جذاب و شنیدنی عملیات نجات خرسی
3.6/5 - (31 امتیاز)

 

تعطیلات تابستونی شروع شده بود و خانواده خرسی ها تصمیم داشتند برای دیدن مامان بزرگ و بابابزرگ به شهر اونها برن. خرس کوچولوها که اسمشون قهوه ای و فندقی بود خیلی خوشحال بودند و برای خداحافظی با دوستهاشون به لب رودخونه رفته بودند. بابا خرسی چمدونها رو داخل ماشین گذاشت و گفت :” ساعت 10 هست ، باید زودتر راه بیفتیم راه زیادی در پیش داریم. راستی قهوه ای و فندقی کجان؟ آماده شدند؟”

مامان خرسی گفت:” اونها از صبح زود بیدار شدند و برای دیدن دوستهاشون به لب رودخونه رفتند . خرسی ها دوست داشتند قبل از رفتن با دوستهاشون خداحافظی کنند چون تا بعد از تعطیلات دیگه اونها رو نمی بینند.”

بابا خرسی با ناراحتی گفت:” چرا دیروز این کار رو نکردند؟ راه خیلی زیادی در پیش داریم و باید هرچه زودتر راه بیفتیم که قبل از تاریک شدن هوا به اونجا برسیم. حالا باید تا کی منتظرشون بمونیم؟”

مامان خرسی با مهربونی گفت:” بله درسته ولی اونها  دو تا دوست جدید پیدا کردند که خیلی دوستشون دارند. بچه های سمور دریایی که خیلی هم مهربون هستند. دیگه باید کم کم برگردند”

بابا خرسی یه کم فکر کرد و گفت:” من یک فکر بهتری دارم! همه وسایل رو داخل ماشین می گذاریم و به لب رودخونه میریم و خرسی ها رو برمیداریم و راه میفتیم..”

مامان و بابا همه وسایل رو داخل ماشین گذاشتند و به لب رودخونه رفتند. از دور قهوه ای و فندقی رو دیدند که در حال صحبت با دوستهاشون بودند. مامان خرسی و بابا خرسی به نزدیکشون رفتند. بچه خرسی ها از دیدن مامان و بابا خوشحال شدند و گفتند:” بابا اینها دوستهای خوب ما هستند .نگاه کنید اونها برای ما هدیه هم آوردند” بعد هم بچه سمورها و لاک پشت و اردک کوچولو رو به بابا خرسی نشون دادند.

بابا خرسی گفت:” خوشحالم که دوستهای خوبی دارید! حالا زودتر بیایید که راه طولانی در پیش داریم” . قبل از اینکه خرسی ها راه بیفتند مامان و بابای بچه سمورها در حالی که بسته ای تو دستشون داشتند به اونها نزدیک شدند.

مامان سمور گفت: “بچه سمورها به ما گفتند که شما امروز سفر طولانی در پیش دارید. ما براتون مقداری غذای دریایی آماده کردیم که توی راه بخورید. امیدوارم که دوست داشته باشید..”

بابا خرسی که از دیدن ماهی ها هم تعجب کرده بود و هم خوشحال شده بود آب دهانش رو قورت داد و گفت:” واقعا ممنونم، من عاشق ماهی هستم . امیدوارم که برای درست کردنش به زحمت زیادی نیفتاده باشید..”

مامان سمور با مهربونی گفت:” نه اصلا ! ما اینجا غذاهای دریایی زیادی داریم. این هدیه رو از طرف ما قبول کنید..”

بابا خرسی تشکر کرد و به سمت ماشین رفت تا غذاها رو داخل ماشین بگذاره. اون با خودش فکر کرد که خانواده سمورها خیلی مهربون هستند و بچه خرسی ها حق داشتند که برای خداحافظی با اونها به لب رودخونه اومدند.

بابا خرسی وقتی به ماشین رسید متوجه شد که یکی از لاستیک ها پنچر شده . اون حالا مجبور بود که لاستیک پنچر شده رو عوض کنه. بابا خرسی سریع جک و وسایل پنچرگیری رو در آورد و مشغول پنچر گیری شد. بابا سمور هم برای کمک به بابا خرسی اومده بود.

بابا خرسی لاستیک پنچر رو عوض کرده بود که ناگهان از صحنه ای که می دید شوکه شد. یک تمساح خیلی بزرگ از داخل رودخانه بیرون اومده بود و به سمور نزدیک می شد.

اون باید سریع فکر می کرد و کاری می کرد. بابا خرسی سریع جک ماشین رو برداشت و با سرعت زیاد به طرف تمساح دوید.

بابا سمور حیرت زده خرسی رو نگاه می کرد. اون تازه تمساح وحشی رو دید که داره به طرفش میاد. سمورکه ترسیده بود شروع به دویدن کرد . خوشبختانه  حالا دیگه بابا خرسی به دهان تمساح رسیده بود و جک ماشین را داخل دهان تمساح کرد.

تمساح وحشی که جک داخل دهانش بود هرچقدر تلاش کرد نتونست دهان خودش رو ببنده و بابا سمور تونست فرار کنه و به بقیه خبر بده .

تمساح که ناامید شده بود به سمت رودخونه رفت و بعد از تلاش زیاد بالاخره تونست اون جک رو از دهانش بیرون بندازه و به داخل آب بره .

بابا سمور و بقیه از اینکه از دست تمساح نجات پیدا کرده بودند خیلی خوشحال بودند. بابا سمور به بابا خرسی گفت: ” ما از تو ممنونیم. تو تونستی با شجاعت اون تمساح رو فراری بدی و منو نجات بدی ..” بابا خرسی خندید و گفت : ” شما دوستهای ما هستید و ارزش دوستی به همین کمک کردن هاست. خیلی خوشحالم که قهوه ای و فندقی باعث شدند که ما با هم آشنا بشیم”

قهوه ای و فندقی و بچه سمورها از اینکه حالا دوستی شون به یک دوستی خانوادگی تبدیل شده بود خیلی خوشحال بودند. بعد از همه این ماجراها بالاخره خانواده خرسی ها از خانواده سمورها خداحافظی کردند و به سمت خونه مادربزرگ راه افتادند.

برای دسترسی و شنیدن بقیه داستان های وولک می توانید به صفحه قصه های وولک مراجعه نمایید!

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید



62 پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام آروین عزیز ، خوشحالم که قصه رو دوست داشتی، اسم قصه ای که در نظرت هست رو برام می نویسی ؟

      پاسخ
  1. مسعود
    مسعود می گوید:

    ممنون خانوم خالقی انشالله خدا شما رو حفظ کنه قصه تون خوب و آموزنده بود پرنیا حنیفه راده

    پاسخ
  2. هلینا
    هلینا می گوید:

    ممنون بابت داستان زیباتون …
    اگرامکانش هست داستان درباره احترام به بزرگترهابرامون بزاریدمناسب بچه های بالای ۵ سال

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      ممنونم از شما که به قصه های وولک گوش میکنی دوست خوبم، چشم حتما قصه ای درباره ی احترام به بزرگتر ها هم حتما در سایت قرار خواهیم داد

      پاسخ
  3. النا
    النا می گوید:

    سلام من از قصه های وولک و خیلی دوست دارم من ۱۲ سالمه با اینه بچه نیستم ولی مشتاقم که گوش کنم ممنون

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام دوست مهربانم، ممنونم از شما که به قصه های وولک گوش میکنی و مرسی از اینکه عکس زیبات رو برامون فرستادی عزیزم

      پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      ممنونم از شما امیر علی عزیز که به قصه های وولک گوش میکنی ، چشم حتما باز هم از تنبلی قصه خواهیم داشت

      پاسخ
  4. 💫امیرطاها 💫
    💫امیرطاها 💫 می گوید:

    سلام خاله صدف من هرشب برای داداش ۷ ساله من قصه های ولک را میزارم خیل ممنون از قصه های آموزنده

    پاسخ
  5. تارا
    تارا می گوید:

    سلام این واقعا عالی هستش آنقدر خوب بود من از روش نوشتم خیییلی خوب بود من واقعا دوستش داستم

    پاسخ
  6. سارینا
    سارینا می گوید:

    عالی ترین و بهترین قصه ها قصه های شما هستن🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡💯🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡🧡

    پاسخ
  7. محمد و محدثه
    محمد و محدثه می گوید:

    سلام ما محمد و محدثه هستیم از مشهد.ما هر شب یک قصه از وولک رو مامان برامون میخونه.این هم قصه ی قشنگی بود اگه میشه قصه ی کلاغ و روباه رو بزارین.ممنون

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *