قصه جذاب و شنیدنی فرار لاک پشتی
4.2/5 - (12 امتیاز)

 

 

 

روزی روزگاری لاک پشتی در دریای آبی و زیبایی زندگی می کرد. یک روز صبح لاک پشت به لب ساحل اومد و سوراخ بزرگی روی شنها درست کرد و با احتیاط 4 تا تخم در اون گذاشت و روی سوراخ رو با شن و ماسه پوشوند. لاک پشت با خودش فکر کرد که خیلی خسته شده و بهتره بره کمی شنا کنه تا سرحال بشه. بعد هم به داخل دریا شیرجه زد و کلی شنا کرد. بعد از چند روز تخم ها کم کم ترک برداشتند و چهار تا لاک پشت کوچولوی بامزه از داخل تخم ها بیرون اومدند. مامان لاک پشت از دیدن بچه هاش خیلی خوشحال شد و با هیجان گفت:” بچه های عزیزم از دیدنتون خوشحالم ! به این دنیا خوش اومدین..”

چند روزی نگذشته بود که منظره آروم و دیدنی دریا بچه لاک پشت ها رو به شنا کردن علاقمند کرد. یکی از بچه لاک پشت ها به مامان گفت:” مامان، ما میتونیم با شما به دریا بیاییم و شنا کنیم؟ دریا خیلی جذاب به نظر میرسه و موجها هم خیلی هیجان انگیزن..” مامان با لبخند گفت:” بله عزیزانم دنبال من بیاین.”

 

بچه لاک پشت ها خزیدند و به دنبال مامان به داخل دریا رفتند. کوچکترین لاک پشت اسمش تیتو بود که از همه آرومتر راه می رفت و نتونست به بقیه برسه .. هیچ کس متوجه نشد که تیتو جا مونده. تیتو به سمت دریا رفت به امید اینکه مامان و خواهر و برادرهاش رو پیدا کنه. همون موقع تیتو یک خرچنگ رو دید که بدنش درخشان و کاملا شفاف به نظر می رسید. تیتو که تا حالا خرچنگ ندیده بود از دیدن خرچنگ شگفت زده شد و با خودش گفت:” چقدر همه چیز فوق العاده است.. زندگی داخل تخم خیلی خسته کننده بود.. چقدر چیزهای جالبی توی جهان برای دیدن وجود داره..”

سپس به جای اینکه به سمت دریا بره به سمت صدف ها رفت و مشغول تماشای اونها شد. صدفها صورتی رنگ بودند و تیتو از دیدن اونها واقعا هیجان زده شده بود.

لاک پشت کوچولو نمی دونست که وقتی در حال تماشای صدفها بود دوتا چشم تیز بین از آسمون به دقت اون رو نگاه می کرد و اون کسی نبود جز عقاب بزرگ و پرقدرتی که اتفاقا گرسنه هم بود و به دنبال شکاری برای نهارش می گشت.

عقاب پرنده بزرگ و خطرناکی بود که منقار تیز و بالهای بزرگی داشت و همه لاک پشت ها از اون می ترسیدند. اونها هر موقع عقاب رو در حال پرواز توی آسمون می دیدند سریع به داخل اب می رفتند .

عقاب با دیدن تیتو به سمتش پرواز کرد. تیتو با اینکه خیلی کوچولو بود ولی وقتی عقاب رو دید احساس خطر کرد.

تیتو با خودش گفت:” اون پرنده بزرگ به نظرم خطرناکه.. احتمالا اون لاک پشت های کوچولو مثل من رو می خوره! باید خیلی مراقب باشم!”

تیتو با این که کمی ترسیده بود سعی کرد شجاع باشه و با صدای بلند گفت:” سلام ، من منتظرت بودم!”

عقاب با تعجب گفت:” منتظر من بودی؟ چطور؟” تیتو گفت:” من شنیدم که تو نمیتونی روی پنجه پاهات راه بری!” عقاب با عصبانیت گفت:” کی بهت گفته؟ معلومه که میتونم روی پنجه هام راه برم!”

لاک پشت کوچولو لبخندی زد و گفت:” نه تو نمی تونی! من شنیدم که تو هر وقت می خوای روی شن ها راه بری مسخره و خنده دار میشی! درست مثل یه دلقک..”

عقاب با عصبانیت پاهاش رو به زمین کوبید و مقداری شن به هوا ریخت و گفت:” من اصلا شبیه دلقک نیستم!”  تیتو در حالیکه به دریا نگاه می کرد گفت:” خوب چرا به من نشون نمیدی که چطور راه میری؟” عقاب گفت:” بهت نشون میدم که چطوری راه میرم” بعد هم شروع به راه رفتن با پنجه هاش در مقابل تیتو کرد.

تیتو گفت:” بدک نیست! ولی آیا می تونی مثل ما لاک پشت ها روی ماسه ها پشتک بزنی؟ ” بعد هم خودش روی ماسه ها پشتک زد. عقاب با خوشحالی گفت:” بله که می تونم پشتک بزنم” اما وقتی می خواست پشتک بزنه توی شن ها گیر کرد و نتوست. عقاب در حالیکه نفس نفس می زد گفت: صبرکن من تمرین ندارم ، بگذار چند دقیقه تمرین کنم تا یک پشتک عالی رو نشونت بدم!”

تیتو در حالیکه آروم آروم به سمت دریا می رفت گفت:” باشه باشه اصلا عجله نکن ، من منتظرم تا بهم نشون بدی..” چند دقیقه بعد تیتو رو کرد به عقاب و گفت:” اصلا پشتک زدن روی شن ها رو فراموش کن ، تو میتونی توی آسمون پشتک بزنی و بچرخی؟ یا فقط می تونی پرواز کنی؟”

عقاب بزرگ خندید و گفت: ” چی؟ توی هوا بچرخم و پشتک بزنم؟ معلومه که می تونم! این کارها که برای من خیلی ساده و بچه گانه است..” تیتو با هیجان گفت: ” میشه لطفا به من نشون بدی؟ خیلی دوست دارم ببینم”

عقاب در حالیکه سینه اش رو بیرون می داد گفت:” بسیار خوب! خوب به من نگاه کن!” عقاب به آسمون پرواز کرد. اون توی آسمون پشتک میزد و خودش رو به سمت راست و چپ و بالا و پایین می چرخوند.. و بالهاش رو با سر و صدا تکون میداد.” یه کم بعد عقاب حسابی گرسنه شد و با خودش گفت: ” حسابی خسته و گرسنه شدم ..بهتره دیگه برم و زودتر اون لاک پشت کوچولو رو بخورم! ”

عقاب به سمت ساحل رفت ولی در کمال تعجب هیچ خبری از لاک پشت کوچولو نبود. اون با صدای بلند داد زد:” هی لاک پشت کوچولو کجایی؟ کجا قایم شدی؟ زودتر بیا بیرون!”

تیتو که با هوشیاری و زرنگی تونسته بود خودش رو به دریا برسونه پشت صخره ای داخل دریا پنهان شده بود. اون وقتی صدای عقاب رو شنید سرش رو از زیر آب بیرون آورد و با خنده گفت: ” کارت عالی بود عقاب بزرگ! تو خیلی خوب تونستی توی هوا پشتک بزنی و بچرخی! اما دیگه فکر نکنم بتونی مثل من توی دریا شیرجه بزنی و شنا کنی!”

تیتو سپس به داخل آب رفت و به سمت خانواده اش شنا کرد تا اونها رو پیدا کنه.. عقاب از اینکه نتونسته بود یک لاک پشت کوچولو رو شکار کنه احساس حماقت می کرد و با غر غر گفت:” یک بچه لاک پشت تونست من رو فریب بده!”  بعد هم با ناامیدی به سمت آسمون پرواز کرد شاید بتونه چیز دیگه برای ناهار پیدا بکنه..

 

بچه ها وولک پر از داستان کوتاه کودکانه جذاب و آموزنده برای شماست! خیلی راحت می تونید با مراجعه به صفحه قصه های وولک به همه ی داستان های وولک دسترسی داشته باشید…

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید



45 پاسخ
  1. امیرعلی 🔥🔥🔥🔥
    امیرعلی 🔥🔥🔥🔥 می گوید:

    عالی حرف نداشت ممنون از شما واقعا ممنوم 🥰🥰🥰🥰🥰🥰😍😍😍😍😍😘😘😘😘😘👍🏼👍🏼👍🏼👍🏼👍🏼👍🏼👍🏼

    پاسخ
  2. مامان علی کوچولو
    مامان علی کوچولو می گوید:

    ممنون قصه هاتون عالی هستن من همیشه میموندم واسه پسرم چه قصه هایی بگم اما از وقتی با قصه های شما آشنا شدم خیالم راحت شده

    پاسخ
  3. ناشناس
    ناشناس می گوید:

    بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد بد
    ببینین قصه هاتون خوبه ولی نباید جای نظر داشته
    باشه چون بچه ها با۶اش بازی می کنن

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      ممنون از اینکه نظرتون رو برامون نوشتین دوست عزیز، چون مخاطب این سایت بچه های نازنین و والدین مهربانشون هستن ما باید از نظرات و پیشنهادات این عزیزان مطلع بشیم

      پاسخ
  4. مسعود
    مسعود می گوید:

    سلام خانوم خالقی عزیز چند روز غیبت داشتیم به خاطر اینکه” امیر علی “داداش پرنیا گلی ما به دنیا اومده ممنون از داستانهای قشنگتون انشالله این بچه ها شبها با قصه های شما خواب های خوب ببینند.

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام دوست عزیز ، سپاس از همراهی ارزنده ی شما،تبریکات صمیمانه ی ما را پذیرا باشید ، با آرزوی سلامتی و تندرستی برای پرنیا و امیر علی عزیز

      پاسخ
  5. لیلا
    لیلا می گوید:

    سلام تشکر میکنم به خاطر داستان های جدید و عالیتون
    من از هر جا برای پسرم داستان میخوندم میگفت مامان همه رو خوندی تکراریه تا اینکه با قصه های وولک آشنا شدم یه دنیا ممنون

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام ممنون که وولک و همراهی می کنید!
      خیلی ممنونم برای نظر قشنگت هستی جان!

      پاسخ
  6. محمدماهان ملاحسن
    محمدماهان ملاحسن می گوید:

    چقدر خوب و جذاب قصه تعریف میکنی خاله صدف ممنونم ازت 🥰🥰🥰
    من ماهان هستم از قزوین😘😘😘

    پاسخ
  7. سارا نیکبخت زاهدانی
    سارا نیکبخت زاهدانی می گوید:

    شما باید جایزه گینس قصه گویی را ببرید مثل همیشه عالی خاله صدف ممنونم بدون وجود شما من تا عبد کابوس می دیدم

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *