قصه کودکانه بدن شلوغ من
نصفه شب بود و تارا مثل همه بچه های دیگه توی رختخوابش دراز کشیده بود و خوابیده بود ، ناگهان تارا صداهای جالب و بامزه ای شنید. مثل این بود که یه عده داشتن با هم راجع به مسئله ای صحبت می کردن. تارا از تختش پایین اومد و چراغ اتاقش رو […]

