درباره وولک

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that وولک contributed 545 entries already.

نوشته های وولک

,

قصه کودکانه گردنبد گمشده

    یکی بود یکی نبود. توی یک شهر شلوغ و پر جمعیت کنار یکی از کوچه های باریک دو تا سطل زباله بزرگ به رنگهای سبز و آبی قرار داشت. پاکبان های شهر هر روز کوچه ها و خیابان ها رو جارو می کردند و زباله ها رو جمع می کردند و داخل سطل […]

,

داستان کودکانه خداحافظ مگس مزاحم

      بعضی از روزها روزهای خیلی خوبی هستن،آروم، پر از آرامش و شادی. خوکی قصه ی ما هم احساس خوبی داشت و داشت یک روز خوب و آروم رو سپری می کرد.خوک فقط به چیزهای مورد علاقه اش فکر می کرد.آفتاب، رنگین کمون و احساس خنکی گل تو یک روز گرم تابستونی.خوکی قصه […]

,

داستان کودکانه ده تا عروسک نرم توی تخت خیلی زیاده

      یکی بود یکی نبود ، شب شده بود و هنریتا عروسک های نرم و پشمالوی وقت خوابش رو توی تختخواب، کنارش چیده بود ، اون عروسکاش رو خیلی دوست داشت اونا واقعا بغل کردنی و بامزه بودن .خرس غر غرو ،گربه پشمالوی تپل ،خرگوش صورتی نرمالو،فیل آبی با گوشای بزرگ،شیر پشمالو ،زرافه […]

,

داستان کودکانه عملیات نجات بچه آهو

        روزی روزگاری در یک دشت بزرگ سرسبز گله ای آهو زندگی می کردند. آهو ها هر روز صبح به وسط دشت می اومدند و می دویدند و غذا می خوردند. میون آهوها آهو کوچولوی بازیگوشی هم بود به اسم حنایی ، که همیشه دوست داشت به این طرف و اون طرف […]

,

قصه کودکانه قهرمان کوهستان

    بوبو روباه کوچولوی قصه ما خیلی هیجان زده بود ،روز بعد قرار بود مسابقه بزرگ قهرمان کوهستان برگزار شود که قویترین حیوانات و شجاع ترین و دلیرترین مردم در اون شرکت می کردن.       بوبو می خواست مسابقه رو ببینه و مشهورترین و معروف ترین قهرمان های دنیا رو ملاقات کنه […]

,

قصه صوتی کودکانه یک پازل غول پیکر

      یکی بود یکی نبود. تابستان بود و تعطیلات تابستانی بچه ها شروع شده بود. یکی از روزها معلم هنر از بچه ها خواست که به  مدرسه بیان تا با هم یک کار جالب انجام بدن. بچه ها که دلشون برای مدرسه و کلاس هنر خیلی تنگ شده بود با ذوق و شوق […]

,

قصه صوتی برنامه ی تابستانی

      یکی بود یکی نبود. توی یکی از خیابون های یک شهر بزرگ و شلوغ یک ساختمون چند طبقه بود که چند تا خانواده اونجا زندگی می کردند. بچه های اون ساختمون همگی با هم دوست و همبازی بودند. فصل تابستون با روزهای گرم و بلندش رسیده بود و بچه های قصه ی […]

,

داستان کودکانه خانه جدیدی برای جغد

      یکی بود یکی نبود . روی یک درخت چنار بلند و سرسبز کلی پرنده زندگی می کردند. طوطی، گنجشک ، بلبل ، چکاوک و کلی پرنده دیگه ..صبح که میشد و خورشید طلوع می کرد پرنده ها هم بیدار می شدند و شروع به آواز خوندن می کردند. یکی از روزها جغد […]

,

قصه کودکانه ببری آشپز می شود

    روزی روزگاری توی جنگلی سرسبز و زیبا ببرکوچولویی زندگی می کرد که عاشق آشپزی کردن بود. اون عاشق درست کردن غذاها و کیک های خوشمزه بود.   یک روز ببر کوچولو تصمیم گرفت خوراکی هایی که درست می کنه رو به جنگل ببره و بفروشه. اون با لوبیا سبزهایی که داشت چند تا […]

,

قصه صوتی کودکانه دنیسا و خاطره خوب آرایشگاه

      سلام مثل بهاره ، گل و شکوفه داره عطر قشنگ دوستی همراه خود میاره سلام و صد تا سلام به عزیزای دلم.. دخترها و پسرهای گلم.. امیدوارم که هر جا هستید سالم و سرحال و خندون باشید.. میخوام براتون یه قصه جالب و شنیدنی تعریف کنم امیدوارم که از این قصه خوشتون […]