خوک کوچولو کارآگاه می شود
4.2/5 - (199 امتیاز)

 

 

 

توی یک مزرعه بزرگ خوکی به اسم پیگو به همراه خانواده اش زندگی می کرد. پیگو چند تا مرغ بزرگ داشت که هر روز به خوبی از اونها مراقبت می کرد و تخم مرغ های تازه رو به بازار می برد و می فروخت. یک روز عصر پیگو مثل همیشه آماده میشد که به سراغ مرغها بره تا تخم ها رو به بازار ببره ، همون موقع باران شدیدی شروع به باریدن کرد و تا شب باران بارید. پیگو اون روز نتونست به مرغهاش سر بزنه، ولی صبح روز بعد که پیگو برای جمع آوری تخم مرغ ها به مرغداری رفت اثری از تخم مرغ ها نبود. پیگو با دیدن جای خالی تخم مرغ ها شوکه شده بود. اون همه جا رو گشت اما خبری از تخم مرغ ها نبود که نبود..

پیگو ناراحت و غمگین به خونه برگشت. همون موقع دختر پیگو که یک خوک صورتی کوچولو بود با علاقه به سمتش دوید و گفت:” بابا فکر کردم که به بازار رفتی! چطور انقدر زود برگشتی؟” پیگو با ناراحتی گفت:” الان دلیلی برای رفتن به بازار ندارم..” پینکی با تعجب گفت:” چرا دلیلی برای رفتن به بازار ندارید؟ مگه چه اتفاقی افتاده؟ خواهش می کنم به من بگید..” پیگو گفت:” تخم مرغ هایی که قرار بود برای فروش به بازار ببرم ناپدید شده .. معلوم نیست چه کسی اونها رو برداشه ! همه جا در مزرعه دنبالشون گشتم اما نتونستم اونها رو پیدا کنم” خوک کوچولو گفت:” چی؟ چطوری این اتفاق افتاده ؟ بیایید دوباره به مرغداری برگردیم .. من بهتون کمک می کنم که تخم مرغ ها رو پیدا کنیم!”

بابا خوکه آهی کشید و گفت:” اگر دیروز بارون نمی اومد و به مرغداری می رفتم و تخم ها رو برمی داشتم این اتفاق نمی افتاد..” پینکی کوچولو به پدرش دلداری داد و گفت:” نگران نباش بابا .. ما هر طور شده می فهمیم که چه کسی تخم مرغ ها رو برداشته !”پیگو و پینکی به مرغداری رفتند. پینکی با دقت شروع به گشتن در اطراف مرغداری کرد. زمین اطراف به خاطر باران روز گذشته حسابی گل آلود بود. پینکی با دقت به گل ها نگاه می کرد. بابا خوکه با ناامیدی گفت:” اووه پینکی میدونم که تو به خوندن داستانهای پلیسی و دیدن این کارتونها علاقمندی ، اما این موضوع فرق میکنه این یک داستان کودکانه نیست و واقعا تخم مرغ های من گم شده و فکر نمی کنم هیچ وقت پیدا بشه ..”

اما پینکی سرش به کار خودش گرم بود و با دقت گل های خیس اطراف مرغداری رو نگاه می کرد. ناگهان گفت:” پدر اینجا رو نگاه کن! اینجا تعدادی رد پا و رد لاستیک روی گل ها وجود داره که از مرغداری به سمت بیرون رفته.. به نظر میاد که کسی تخم مرغ ها رو داخل یک گاری دستی گذاشته و از مزرعه بیرون رفته .. بابا خوکه که به پیدا شدن تخم مرغ ها امیدی نداشت گفت:” این سر نخ چه کمکی به ما می کنه؟” پینکی گفت:” ما می تونیم این ردپاها رو دنبال کنیم ، این ردپاها حتما ما رو به خونه کسی میرسونه که با گاری دستی تخم مرغ های ما رو برداشته !”

بابا خوکه کمی فکر کرد و سپس راضی شد تا به همراه پینکی ردپاها رو دنبال کنند. پس از مدتی اونها به قستی از چمن ها رسیدند که اثر لاستیک ها ناپدید شده بود. بابا خوکه با ناامیدی گفت:” حالا چیکار کنیم؟” پینکی گفت:” ما نباید ناامید بشیم پدر.. حداقل الان میدونیم که باید از این سمت بریم . بیایید جلوتر بریم و دنبال سرنخ های بیشتری بگردیم..”

کمی جلوتر پینکی و بابا خوکه به 3 تا گاری رسیدند که هر کدوم جلوی خونه ای بودند. پینکی با دقت به لاستیک گاری ها نگاه کرد و گفت:” لاستیک دو تا از این گاری ها شبیه رد لاستیک روی گل هاست. بین این دو تا گاری لاستیک های یکی از اونها کاملا تمیزه و اون یکی گلیه ! پس معلومه اون گاری گلی همونی هست که ما دنبالش هستیم! پس احتمالا کسی که توی این خونه زندگی می کنه همون کسی هست که تخم مرغ ها رو برداشته !”

بابا خوکه با عصبانیت گفت:” این خونه الاغ هست.. پس حتما برداشتن تخم مرغ ها کار الاغ بوده ..” بعد هم شروع به در زدن کرد. الاغ در رو باز کرد و بابا خوکه با ناراحتی گفت:” زود باش بگو تخم مرغ های من کجان؟ ” الاغ که ظاهرا از همه جا بی خبر بود با تعجب گفت:” کدوم تخم مرغ ها؟ در مورد چی حرف می زنید؟”  بابا خوکه گفت:” تو با اون گاری که جلوی در خونه ات هست تخم مرغ های ما رو برداشتی.. مگه اون گاری گلی برای تو نیست؟” الاغ گفت:” بله اون گاری برای منه ولی من الان چند روزه که مریضم و از خونه بیرون نرفتم ..”

بابا خوکه که انگار دوباره ناامید شده بود چیزی نگفت. پینکی به آرومی گفت:” پدر اون درست میگه .. ولی من یک سرنخ دیگه هم پیدا کردم ” و بعد از الاغ پرسید:” شما کسی رو نمی شناسید که پای چپش آسیب دیده باشه و به سختی راه بره؟”

الاغ با تعجب گفت:” نه من نمی شناسم.. ولی همین نزدیکی خونه دکتر خرسی هست. می تونید از اون بپرسید..” پینکی از الاغ تشکر کرد و به همراه بابا خوکه به سمت خونه دکتر خرسی رفتند.

بابا خوکه با تعجب گفت:” من که از کارهای تو سر در نمیارم پینکی .. چرا به جای تخم مرغ ها باید دنبال کسی بگردیم که پای چپش آسیب دیده؟ ” پینکی گفت:” پدر لطفا به من اعتماد کنید الان متوجه می شید..”

همون موقع اونها به خونه دکتر خرسی رسیدند و پینکی بعد از سلام کردن از دکتر پرسید:” ببخشید ما به دنبال کسی هستیم که پای چپش آسیب دیده و نمی تونه درست راه بره .. شما کسی رو می شناسید؟”

دکتر خرسی لحظه ای مکث کرد و گفت:” بله پای چپ کفتار زخمی شده، اون هر روز به اینجا میاد تا من پاش رو پانسمان کنم .. همین الان زمان اومدن کفتاره .. اگر کاری با اون دارید می تونید منتظر بمونید”

بابا خوکه که حسابی گیج شده بود رو کرد به پینکی و گفت:” چرا دنبال کسی می گردی که پای چپش آسیب دیده؟” پینکی گفت:” برای اینکه کفتار همون کسی هست که تخم مرغ های ما رو برداشته .. من از روی رد پاها متوجه شدم که پای چپش آسیب دیده و لنگ میزنه . چون رد یکی از پاها کاملا توی گل ها فرو رفته بود ولی پای دیگه روی گل ها کشیده شده بود.. پس معلوم بود هر کسی هست پای چپش آسیب دیده و نمیتونه درست راه بره ..” بابا خوکه از شنیدن حرفهای پینکی شگفت زده شده بود. و قبل از اینکه حرفی بزنه در باز شد و کفتار وارد خونه دکتر خرسی شد.

بابا خوکه با دیدن کفتار عصبانی شد و گفت:” تو تخم مرغ های ما رو برداشتی؟” کفتار که حسابی شوکه شده بود سرش رو پایین انداخت و گفت:” بله .. مگه اونها مال شما بود؟” بابا خوکه با صدای بلند گفت:” بله اونها تخم مرغ های من بود که قرار بود به بازار ببرم و بفروشم.. تو کار اشتباهی کردی که بدون اجازه اونها رو برداشتی!”

کفتار که خجالت زده شده بود گفت:” متاسفم آقا خوکه .. من نمی دونستم اون تخم مرغ ها صاحب دارند.. من خیلی گرسنه بودم و پام هم آسیب دیده بود و نمی تونستم دنبال غذا بگردم، وقتی اون تخم ها رو دیدم که گوشه ای رها شده بود اونها رو برداشتم و با گاری الاغ به خونم بردم تا برای چند روز چیزی برای خوردن داشته باشم .. من ازت معذرت می خوام..”

بابا خوکه حالا با فهمیدن ماجرا کمی آروم شده بود. اون وقتی پای آسیب دیده کفتار رو دید و ماجرا رو فهمید دیگه عصبانی نبود. بعد هم کفتار بابا خوکه و پینکی رو به خونه اش برد و سبد تخم مرغ ها رو به اونها داد و قول داد که دیگه بدون اجازه وسایل کسی رو برنداره..

بابا خوکه هم که از پیدا کردن تخم مرغ هاش حسابی خوشحال بود کفتار رو بخشید و به همراه پینکی به سمت خونه رفتند. بابا خوکه باور نمی کرد که با کمک و راهنمایی های پینکی بالاخره تونستند تخم مرغ ها رو پیدا کنند. اون پینکی رو محکم در آغوش گرفت و گفت:” ازت ممنونم دخترم! تو واقعا مثل یک کارآگاه زرنگ تونستی تخم مرغ ها رو پیدا کنی! من بهت افتخار می کنم و مطمئنم یک روز یک کارآگاه بزرگ میشی!”

پینکی هم از اینکه ناامید نشده بود و تونسته بود با دقت و خوب فکر کردن تخم مرغ ها رو پیدا کنه خیلی خوشحال بود.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

 

 

 

98 پاسخ
  1. النا
    النا می گوید:

    من که قصه اش را خیلی دوست داشتم خیلی ولی نمیدونم بقیه بچه ها دوست داشتن یا نه

    پاسخ
  2. 🙂😍آنیتا بنیتا
    🙂😍آنیتا بنیتا می گوید:

    سلام
    خوب من معمولا از وولک برای قصه هاش توی شب استفاده می کنم و به نظر من این قصه برای شب خیلی ترسناک هست اگر بخواهم توصیه‌ی خوبی بکنم خوب این هست که این قصه رو توی شب برای بچه های بالایی سال نخونید
    ممنون

    پاسخ
  3. Hi 👋 sorry 😞 I’m not going to be happy I love you
    Hi 👋 sorry 😞 I’m not going to be happy I love you می گوید:

    My name is Asha mohebfar kiss kissyou have time to call us to see if we need to call
    🫶🏿🪶🐖🐽🐷

    پاسخ
  4. ریحانه
    ریحانه می گوید:

    خیلی ممنون👰🏼‍♀️👰🏼‍♀️🥹🥹😅😇😇🥹☺️☺️😅😅😅😊😌😊😊😊😂😂😂😂😄😅😊😅😅😅😊😂😅😊😊😇😊😊😊😊😇😂😂😍😍😇😍😍😍😚🥰🙂😍😍😙😍🙂😚😚🙂🙂🥰😋😚😚😚😋😚😞🤪😚🤪🥸🙁🥶😰🤔😱🤯😭🥺😠😡🤯🥶😑😑🤥😬😮😬🙄😮😮😮😮😮😮😮😑😑😑😑😡🤤😧🥶😧😧😡😧😧😡😧😡😧😡😡

    پاسخ
  5. کیمیا
    کیمیا می گوید:

    فوقلعاده و جذاب و همینطور اموزنده
    (برای اینکه به هر چیزی که میخوایم برسیم باید مثل کاراگاه ها تلاش کنیم)
    عالییییییییییییییییییییییییییی!

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *