درباره وولک

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that وولک contributed 545 entries already.

نوشته های وولک

,

داستان کودکانه تله ای برای موش ها

      یکی بود یکی نبود. توی یک خونه قدیمی که حیاط بزرگی داشت سه تا موش کوچولو زندگی می کردند به اسم های موشی و موشا و موشک . اونها شیطون و بازیگوش بودند و هر روز به همه سوراخ ها و گوشه و کنار حیاط سرک می کشیدند. یکی از روزها که […]

,

شبی که موش کوچولو بیدار ماند

داستان شبی که موش کوچولو بیدار ماند از این قراره که  یه روزی روزگاری یه موش کوچولو بود که با خونواده اش توی یه دشت بزرگ و سرسبز زندگی میکردن. موش کوچولو ده تا خواهر و برادر دیگه هم داشت و با مامان موشه و بابا موشه خوشحال و راضی زندگی میکردن. اما موش کوچولو […]

,

کاکا و مونی

      یکی بود یکی نبود روزی روزگاری روی یک درخت بزرگ و سرسبز که در کنار مزرعه های گندم قرار داشت یه گنجشک کوچولویی به اسم مونی زندگی میکرد. یه روز مونی گنجشکه توی لونش نشسته بود.اون مراقب سه تا تخم کوچولو خودش بود و منتظر بود که هر چی زودتر جوجه کوچولوها […]

,

داستان کودکانه عضو جدید و عجیب جنگل

    در جنگل هوا رو به تاریکی بود که شیر غرش کنان از پشت بوته ها بیرون پرید و با عصبانیت گفت:” چطور جرات می کنند به جنگل ما نزدیک بشن؟” خرگوش دوان دوان از سوراخش بیرون اومد و گفت:” چی شده شیر شاه؟ چرا انقدر عصبانی هستی؟” شیر که هنوز نفس نفس میزد […]

,

مشکل روباه کوچولو

    داستان مشکل روباه کوچولو از این قراره که مامان روباهه ، روباهه یک کتاب قصه بود و اتفاقا تو کار شکار کردن و گول زدن حیوونای دیگه استاد بود. اما این مامان روباهه یه مشکلی داشت ، هر روز و هر شب فکرش مشغول این مشکلش بود. مشکل روباه کوچولو این بود که  […]

,

قصه صوتی کودکانه سوفیا و راز خنده های شبانه

      صبح یکی از روزهای تابستانی بود که مامان با مهربونی گفت:” سوفیا ، دخترم بیدار شو .. صبح شده” سوفیا با خواب الودگی لای چشمهاش رو باز کرد و گفت:” مامان ! چرا انقدر زود باید از خواب بیدار بشم؟ من هنوز خوابم میاد !” مامان نگاهی به ساعت کرد و گفت:” […]

,

داستان کودکانه مسابقه تابستانی

      کم کم تابستان گرم از راه می رسید و بچه های قصه ما که اسمشون بود جیم ، آنی و رز به تعطیلات تابستانی نزدیک می شدند. اونها همیشه تابستانها به خونه مادربزرگ که در روستای سرسبزی زندگی می کرد می رفتند و کلی بهشون خوش می گذشت. بالاخره آخرین روز مدرسه […]

,

داستان کودکانه یک دردسر شیرین

      یکی بود یکی نبود در یک جنگل زیبا و قشنگ و بابی که یک توله خرس بامزه و پر انرژی بود به همراه پدر و مادرش توی یک کلبه ی زیبا زندگی می کرد. اون روز بابی خرسه مشغول دیدن سایت اینترنتی فروش عسل از روی لب تاپ پدرش بود.اون یک فروشگاه […]

,

قصه صوتی کودکانه دنی و ابر آبی

      یکی بود یکی نبود، بالای سر دنی کوچولوی قصه ی ما ابری آبی از ناراحتی و غصه اومده بود. اون نمیدونست چرا، ولی بعضی وقتا اون ابر آبی باعث میشد که دنی به گریه بیفته. بعضی از روزا ابر آبی به قدر یه آسمون بزرگ میشد.تو اون روزا دنی اصلا دلش نمیخواست […]

,

داستان کودکانه شیرشاه لجباز

  یکی بود یکی نبود توی جنگل قصه ما شیرشاه که پادشاه جنگل بود خیلی لجباز و سرسخت بود. اون وقتی تصمیم می گرفت کاری رو انجام بده باید هر طور که بود اون رو انجام میداد و به نتیجه اون کار فکر نمی کرد و به خاطر این عادتی که داشت خیلی از اوقات […]