قصه جذاب و شنیدنی کاکا و مونی
4.4/5 - (97 امتیاز)


 

 

 





یکی بود یکی نبود روزی روزگاری روی یک درخت بزرگ و سرسبز که در کنار مزرعه های گندم قرار داشت یه گنجشک کوچولویی به اسم مونی زندگی میکرد. یه روز مونی گنجشکه توی لونش نشسته بود.اون مراقب سه تا تخم کوچولو خودش بود و منتظر بود که هر چی زودتر جوجه کوچولوها پوسته تخم هارو بشکونن و از تخم بیرون بیان.
مونی با خوشحالی به گل های قرمز اطرافش داشت نگاه میکرد اما قبل از اینکه شروع کنه به جیک جیک کردن وآواز خوندن یک دفعه یه سایه سیاهی رو دید که داشت از دور بهش نزدیک میشد.بله اون قلدر و زورگوی دهکده کاکا کلاغه بود. بچه ها کاکا یه کلاغ بسیار مغرور و بدجنسی بود که به همه اهالی دهکده زور میگفت و همه رو اذیت میکرد.
کاکا همینطور که داشت قارقار میکرد به مونی گفت :” مونی برو کنار ، به خاطر اینکه من میخوام جوجه های تورو که هنوز توی تخم هستن رو بخورم”

 

مونی که گنجشک کوچولوی باهوش و زرنگی بود سریع جیک جیکی کرد و به کاکا گفت :” کی میتونه حرف تو رو قبول نکنه کاکا ؟ اما من از تو یه خواهشی دارم ، میشه قبل از اینکه این سه تا تخم کوچولوی من رو بخوری بری و منقار و نوکت رو بشوری؟ آخه خیلی کثیف به نظر میرسه”

کاکا از اونجا که خیلی به خودش می نازید و مغرور بود اصلا دوست نداشت که به نظر کثیف و بد ریخت به نظر بیاد و همیشه میخواست اینطور نشون بده که خیلی زیبا و تمیزه، به خاطرهمین به سرعت به طرف رودخونه ای که در اون نزدیکی بود پرواز کرد و همین که میخواست منقار خودش رو توی آب رودخونه بشوره ناگهان آب رودخونه فریاد بلندی کشید و به کاکا گفت :” کاکا صبر کن ، اگر تو منقارت رو در آب من فرو ببری تمام آب رودخونه کثیف میشه ، برو یه فنجون تهیه کن و اونو پر از آب کن بعد توی آب اون فنجون منقارت رو بشور”

 

کاکا که اینو شنید به سمت دهکده پرواز کرد، اون پیش مرد سفالگر روستا رفت و همینطور که قار قار میکرد بهش گفت :” سفالگر عزیز کاکا اومده اینجا. یک فنجون برای من درست کن که من اون رو پر از آب کنمو نوک خودم رو توی اون آب بشورم تا بتونم جوجه های گنجشک رو بخورم ، بعد با یه قارقار بلند به همه اجازه میدم که صدای منو بشنون و بدونن که من زیباترین و بهترین کلاغ هستم”
سفالگر گفت :” من خیلی خوشحال میشم که برای تو یک فنجون بسازم اما من برای درست کردن فنجون به گل احتیاج دارم”

بنابراین کاکا به سمت نزدیک ترین زمین اون اطراف پرواز کرد و به اون گفت :” زمین عزیز کاکا اومده اینجا.من ازت یک مقداری گل میخوام تا اونو به سفالگر بدم و اونم برام یه فنجون درست کنه تا من اون رو پر از آب کنم و منقار خودمو توش بشورم و بعد جوجه های گنجشک رو بخورم ، بعد هم با یه قار قار بلند به همه اجازه بدم که صدامو بشنون و بدونن که من زیباترین و بهترین کلاغ روی زمینم”
زمین به کاکا گفت :” من خیلی خشک و سفت هستم، آخه هنوز قصل بارندگی شروع نشده و هیچ بارونی هم از آسمون نباریده.تو باید یه وسیله تیزی رو بیاری تا بتونی یک تیکه از خاک منو بکنی و با خودت ببری”

 

کاکا از روی زمین پرواز کرد و به سمت جنگلی که اون اطراف بود حرکت کرد ، توی جنگل اون یه گوزن با شاخ های تیز دید ، به خاطر همین نزدیک گوزن رفت و بهش گفت :” ای گوزن دوست عزیز من کاکا اومده اینجا. میتونم شاخ تو رو بگیرم و یک مقداری از خاک خشک رو بکنم و برای سفالگر ببرم تا اون برام یه فنجون بسازه و من توی اون رو پر از آب کنم و منقارم رو بشورم تا بتونم جوجه های گنجشک رو بخورم؟ بعد من با یه قار قار بلند به همه اجازه میدم که صدامو بشنون و بدونن که من بهترین و زیباترین کلاغ هستم”
گوزن گفت :” اوه تو کلاغ زرنگی هستی ، چطوری میتونی شاخ منو ازم بگیری وقتی من هنوز زنده هستم؟”
کاکا که بسیار گرسنه بود با عصبانیت و آشفتگی زیاد اون دور و اطراف پرواز کرد تا اینکه چشمش به یک جفت سگ افتاد.

 

اون نزدیک سگها روی یک شاخه درخت نشست و گفت :” سگ های عزیز کاکا اومده پیشتون،من به کمک شما احتیاج دارم، من از شکار کردن گوزن میترسم ولی خب شاخ چه کسی رو میتونم بگیرم برای اینکه کمی خاک بکنم و  ببرم پیش سفالگر تا اون برام یه فنجون درست کنه و من توش رو پر از آب کنم و منقار خودم رو بشورم و بعد بتونم جوجه های گنجشک کوچولو رو بخورم؟ اونوقته که من میتونم با صدای بلند قار قار کنمو به همه اجازه بدم صدامو بشنون و بدونن که من بهترین و زیباترین کلاغ روی زمین هستم”
یکی از سگها غر زد و گفت :” توی این گرمای هوا این کار خیلی سختیه، ما باید خیلی قوی باشیم تا بتونیم گوزن رو شکار کنیم. برو و برای مایه کمی شیر بیار تا ما بخوریم و قوی بشیم”

 

کاکا به دهکده برگشت و یک راست پیش گاو وحشی رفت که داشت مقداری کاه و علف خشک میخورد.اون به گاو گفت :” گاو وحشی عزیز کاکا اومده اینجا، میتونم ازت یک مقداری شیر بگیرم تا به سگها بدم ؟ آخه اونا باید قوی بشن تا بتونن گوزن رو شکار کنن و بعدمن با شاخ تیز گوزن بتونم یک مقداری خاک از روی زمین بکنم و برای سفالگر ببرم تا اون بتونه یه فنجون برای من درست کنه، بعد من اون فنجون رو پر از آب کنم و منقارمو توش بشورم و بعدش سه تا تخم گنجشک رو بخورم ، اون موقع میتونم با یه قار قار بلند به همه بگم که من بهترین و زیباترین کلاغ هستم”
گاو گفت :” اگر تو بتونی به جای این علف خشک و بدون آب ، چمن آب دار و دوست داشتنی و لذیذ برای من بیاری منم حتما به تو مقداری شیر میدم تا برای سگها ببری”

کاکا که این حرف رو شنید به سرعت از اونجا پرواز کرد و به سمت نزدیک ترین چمنزار اون اطراف رفت بعد سریع روی چمنا نشست و گفت :” اوه چمن عزیز کاکا اومده پیشت ،لطفا با من بیا تا با هم پیش گاو گرسنه بریم تا تورو بخوره و بتونه به من شیر بده تا من اونو برای سگها ببرم تا بتونن گوزن رو برای من شکار کنن و من از شاخ اون برای کندن خاک استفاده کنم ، بعد خاک رو پیش سفالگر ببرم و اون برام یه فنجون درست کنه تا من بتونم فنجون رو پر از آب کنم و منقارم رو توی اون بشورم تا بتونم جوجه های گنجشک رو بخورم.اونوقت با یه قار قار بلند به همه میگم که من بهترین و زیباترین کلاغ این دنیا هستم”

چمن به کاکا گفت :” چه جوری میخوای من رو از روی زمین بچینی و ببری ؟ برو و از مرد آهنگر داس رو بگیر و بیار اونوقت میتونی منو بچینی و با خودت ببری”

 

کاکا که از گرسنگی بی طاقت شده بود پیش آهنگر رفت و بهش گفت :” آهنگر عزیز کاکا اومده اینجا،یه داس به من بده تا من چمنهارو ببرم و قطع کنم، من اونارو با خودم میبرم برای گاو وحشی که گرسنه است تا اون بتونه به من شیر بده،بعد من شیر اون رو برای سگها میبرم تا به من تو شکار گوزن کمک کنن تا من بتونم شاخ تیز گوزن رو بردارم و یک مقداری از خاک سفت رو با اون بکنم و برای سفالگر ببرم تا سفالگر یه فنجون برای من درست کنه که من اون رو پر از آب کنم و منقارم رو بشورم تا بتونم جوجه های کوچولوی گنجشک رو بخورم ، اونوقت با یه قار قار بلند به همه میگم که من بهترین و زیباترین کلاغ این روستام”

 

مرد آهنگر مثل بقیه دلش میخواست به مونی گنجشکه کمک کنه و تخمهای کوچولوی اون رو نجات بده،اون به بالا نگاه کرد و به کلاغ گفت :” کاکا لطفا به عقب برگرد و در کوره رو باز کن و این تکه آهن رو توی کوره قرار بده”

 

کاکا که خیلی خوشحال و هیجان زده شده بود و عجله داشت با سرعت زیاد در کوره رو باز کرد، وقتی که این کار رو انجام داد وزش ناگهانی باد تند و گرمی باعث شد که کاکا از عقب روی ذغالهای داغ و سوزان بیفته و دمش بسوزه.اون باصدای بلند قار قار میکرد و میگفت:” دم من سوخته دم من سوخته”

 

از اونجا که کاکا خیلی به خودش مینازید و دوست داشت بهترین ظاهر و قیافه خودش رو داشته باشه و فکر میکرد از همه بهتره ، تحمل اینکه همه اونو با دم سوخته ببینن رو نداشت. به خاطر همین اون از دهکده پرواز کرد و به جای دیگه ای رفت تا هیچ کسی اونو با دم سوخته نبینه و هرگز دیده نشه.

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید





74 پاسخ
  1. ثنا
    ثنا می گوید:

    سلام وولک ثنا هستم❤ قصه عالی بود و من خیلی دوست داشتم 🌺🌼🌷 ممنون از قصه های آموزندتون💐🌸🏵🌹🌻

    پاسخ
  2. امیر علی 🔥🔥🔥🔥🔥
    امیر علی 🔥🔥🔥🔥🔥 می گوید:

    💙💙💙😎😎😎😎عالی عالی عالی عالی 💙💙💙ممنون سپاس سپاس گزارم💙💙💙 خیلی دوستتون💙💙💙 من دوستون دارم 💙💙💙من امیرعلی از 💙💙💙خوی ۸ساله 💙💙💙

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام همراه عزیز وولک خوشحالیم که دخترتون قصه ها رو دوست داره. با آرزوی سلامتی

      پاسخ
  3. علی
    علی می گوید:

    سلام و خداقوت
    خیلی قصه هاتون رو دوست دارم علی الخصوص اونهاییش که جنبه تربیتیش خیلی ساده و قابل فهم تره برا بچه کوچولوها
    مثل دروغ نگفتن
    قلدری و اذیت نکردن
    خیلی ممنون بابت قصه های قشنگتون

    پاسخ
  4. ❤️🧡💛💚🤎🤍🖤💜
    ❤️🧡💛💚🤎🤍🖤💜 می گوید:

    ❤️🧡💛💚🤎🤍💜💜💓💗💗💖💝💞💔💕❤️‍🩹❤️‍🔥💘🥰😘😍
    🥳😍😻❣️💋💟

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      ممنون دوست خوب من، امیدوارم با تلاش بیشتر و کمک یه بزرگتر بتونی کاردستی مورد علاقت رو درست کنی. برای آموزش کارهای هنری از وولک خبرهای خیلی خوبی تو راهه.

      پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      ممنون از نظر خوب و همراهیتون با وولک
      این قصه ها طوری طراحی و تولید یشوند که بیشترین بازدهی رو در کمترین زمان برای بچه ها داشته باشند، تا بچه هایی که خیلی متمرکز نیستند، هم امکان بهره داشته باشند

      پاسخ
  5. 💛🧡❤نفس شعبانی کاربر وولک
    💛🧡❤نفس شعبانی کاربر وولک می گوید:

    😵‍💫😵‍💫😵‍💫دیشب بدونه عینک قصه رو خوندم چشام درد کرفت ممنوننننن عالی بود 💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫

    پاسخ
  6. آواز یزدی 😘😘
    آواز یزدی 😘😘 می گوید:

    عالی بود من آنقدر این قصه های شما را دنبال می‌کنند که نمی دانید☺️☺️😘😘🥰😇😊🫡

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
      اگر مشکلی در نصب برات پیش اومد، حتما به پشتیبانی پیام بده تا همکارانم برطرف کنند.

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *