
وولک از خواب بیدار میشود
صبح خیلی زود یکی از روزهای پاییزی، وولک از خواب بیدار شد. هنوز هوا تاریک بود و خبری از خورشید توی آسمون نبود.
وولک از خودش پرسید : "چرا انقد زود از خواب بیدار شدم؟"
موهاشو خاروند و کمی فکر کرد. اما به هیچ جوابی نرسید.
پ…

داستان کودکانه ویولت در نمایش مدرسه
توی مدرسه همه در مورد نمایشی که قرار بود اجرا بشه حرف می زدند. همه بچه ها خوشحال و هیجان زده بودند، اما اوضاع برای ویولت فرق می کرد!
ویولت در حالیکه اخم کرده روی صندلیش نشست و از پنجره به بارون ریزی که می بارید نگاه کرد.. صدای زوزه باد به گوش می…

داستانه کودکانه جک دقت کن
جک از اتوبوس پیاده شد، صدایی پشت سرش شنید که میگفت :«هی جک! یو-هو، جک!»
جک می دونست که این صدای دوستش جیناست.اما کدوم یکی از اون شکلای درهم و برهمی که از اتوبوس پیاده می شد جینا بود؟
این چیزی بود که جک ن…

قصه کودکانه وقتی که خرس بزرگ مثل همیشه نبود
توی یک جنگل سرسبز و بزرگ خرس کوچولویی همراه خرس بزرگ زندگی می کرد. خرس کوچولو عاشق گشت و گذار و ماجراجویی توی جنگل با بهترین دوستش یعنی خرس بزرگ بود..
اونها در کنار هم روزهایی پر از خنده و تفریح و ماجراجویی رو می گذروندند.
…

قصه کودکانه جوراب سبز لیزا
یک روز گرم و آفتابی اردک کوچولویی به اسم لیزا برای گردش و پیاده روی از خونه بیرون رفت.
اون هنوز راه زیادی نرفته بود که چشمش به یک لنگه جوراب سبز زیبا که روی زمین بود افتاد. لیزا با خودش گفت:" عجب شانسی ! همیشه ممکن نیست که آ…

قصه صوتی دنیای مکث ها
بچه های عزیزم همونطور که می دونید ما برای قوی کردن بدنمون خیلی کارها می کنیم مثل خوردن غذاهای سالم، استراحت کردن، ورزش کردن و .. شما می دونیدکه ما می تونیم ذهنمون رو هم مثل بدنمون قوی کنیم ؟
ما برای قوی کردن ذهنمون می تونیم خی…

داستان کودکانه ژاکت سنجاب
زمستون شده بود و سنجاب کوچولوی قصه ی ما داشت تو جنگل به سمت لونه ش می رفت. پشت سرش دمش تکون می خورد و از این ور به اون ور می رفت.
وقتی که به لونه ش رسید با خودش گفت : « دیگه زمستون شده و من باید ژاکتم رو پیدا کنم تا تو این فصل حسابی …

قصه کودکانه دوستی ها
"قصه دوستی ها"
اون روز یه روز خاص و مهم بود. اولین روزی که مدرسه ها دوباره باز میشد و سوفیا قرار بود به مدرسه بره ! سوفیا امسال به کلاس دوم میرفت و از این موضوع خیلی خوشحال بود. .اون دیشب با ذوق و شوق به رختخواب…

داستان کودکانه داینا ، دایناسوری با شنل قرمز
روزی روزگاری در زمانهای خیلی قدیم جنگلی بود پر از دایناسورهای رنگ و وارنگ.. بین دایناسورها، دایناسور کوچولویی بود به اسم داینا که رنگش بنفش بود و یک تاج قرمز کوچولو روی پیشونیش داشت... اون همیشه یک ش…

داستان کودکانه ماجرای زرافه و پرنده
روزی روزگاری در کنار جاده ای که به جنگل میرسید روی سیم های تلفن پرنده ای زندگی می کرد. در همون نزدیکی زرافه ای هم زندگی می کرد که بیشتر وقتش رو کنار تیرهای بلند چراغ برق می گذروند.
راستش پرنده و زرافه قصه ما ا…

