“قصه دوستی ها”
اون روز یه روز خاص و مهم بود. اولین روزی که مدرسه ها دوباره باز میشد و سوفیا قرار بود به مدرسه بره ! سوفیا امسال به کلاس دوم میرفت و از این موضوع خیلی خوشحال بود. .اون دیشب با ذوق و شوق به رختخواب رفته بود و تا صبح خواب مدرسه رو دیده بود. صبح زود سوفیا با هیجان بیدار شد و به سراغ مامان رفت. مامان توی آشپزخونه مشغول آماده کردن صبحانه بودو با دیدن سوفیا گفت:” صبح بخیر عزیزم، بیا صبحانه تو بخور که با انرژی اولین روز مدرسه رو شروع کنی!”
سوفیا با دیدن پنکیک گفت:” آخ جوون ، صبحانه مورد علاقم!” مامان خندید و گفت:” بله عزیزم ، چون امروز یک روز خاص و هیجان انگیزه منم برات صبحانه مورد علاقت رو درست کردم!”

سوفیا صبحانه اش رو خورد و همراه مامان راهی مدرسه شد. توی راه مدرسه سوفیا خیلی هیجان زده بود و مدام در مورد مدرسه و دوست سال قبلش نیلا حرف میزد. سوفیا گفت:” امیدوارم نیلا هم پیراهن بنفشی که سال گذشته می پوشید رو بپوشه .. اینطوری لباسهای هردومون بنفش میشه !” مامان لبخندی زد و گفت:” چقدر خوب که از سال گذشته یک دوست داری …”

وقتی سوفیا به مدرسه رسید با دقت به اطرافش نگاه کرد تا نیلا رو پیدا کنه ، ولی نیلا رو ندید.

توی کلاس سوفیا از آقای معلم پرسید:” نیلا کجاست؟” آقای معلم با مهربونی گفت: ” نیلا امسال توی یک کلاس دیگه هست.. تو می تونی تا ساعت نهار صبر کنی تا اون رو توی حیاط ببینی!”

سوفیا به فکر فرو رفت. از اینکه مثل سال قبل با نیلا توی یک کلاس نبود غمگین شد. اون دلش می خواست هر چه زودتر نیلا رو ببینه !

زمان نهار سوفیا با اشتیاق به سمت سالن غذاخوری رفت تا هرچه زودتر نیلا رو ببینه .. وقتی به سالن رسید نیلا رو دید که کنار یک دختر دیگه که لباس قرمزی تنش بود نشسته بود. سوفیا با خوشحالی به طرف نیلا رفت و گفت:” سلام نیلا .. خیلی دنبالت گشتم!” دختری که پیراهن قرمز تنش بود با دقت به سوفیا نگاه کرد بعد با لحن تمسخرآمیزی گفت:” چه لباس بدرنگی! لباست مثل بچه کوچولوهاست!”

سوفیا از حرفهای اون دختر شوکه شده بود ولی چیزی نگفت و از کنار اونها رد شد.

موقع زنگ تفریح سوفیا دوباره نیلا رو دید و از دور براش دست تکون داد. نیلا هم برای سوفیا دست تکون داد و از دور فریاد زد:” بیا با ما طناب بازی کن سوفیا” سوفیا با علاقه به طرف اونها دوید .

اما باز هم دختر با لباس قرمز با بی تفاوتی به سوفیا نگاه کرد و گفت:” فکر نکنم اون بتونه خوب طناب بازی کنه ، خودمون دوتایی بازی کنیم بهتره ، ما به کس دیگه نیازی نداریم!”

نیلا چیزی نگفت. سوفیا هم سرش رو پایین انداخت و بدون اینکه چیزی بگه از اونها دور شد. اون مدام با خودش فکر می کرد که چرا نیلا ساکت بود و چیزی به اون دختر نگفت !
اون شب موقع شام مامان سوفیا رو صدا زد و گفت:” سوفیا بیا بشقاب ها رو ببر ، شام اسپاگتی داریم که خیلی دوست داری!”

سوفیا سر میز شام همینطوری که توی فکر بود گفت:” من گرسنه نیستم .. شام میل ندارم”

صبح روز بعد وقتی مامان به اتاق سوفیا اومد تا اون رو بیدار کنه ، سوفیا از زیر پتو گفت:” من حالم خوب نیست.. نمی خوام امروز به مدرسه برم!”

مامان که متوجه شده بود سوفیا از چیزی ناراحته کنار تخت سوفیا نشست و با مهربونی گفت:” سوفیا ! چی شده عزیزم؟” ولی سوفیا دلش نمی خواست چیزی بگه .. برای همین شروع به گریه کرد… مامان با مهربونی سوفیا رو در آغوش گرفت و چیزی نگفت.

موقع صبحانه وقتی که مامان پنکیک ها رو جلوی سوفیا می گذاشت گفت:” حالا وقتشه که با هم حرف بزنیم .. دوست دارم حرفهاتو بشنوم ..”

سوفیا اول ساکت بود. بعد کمی فکر کرد و بعد همه ماجرا رو برای مامان تعریف کرد و گفت:” من نمیفهمم چرا نیلا از من طرفداری نکرد و هیچ چیزی به اون دختر نگفت!”
مامان سرش رو تکون داد و گفت:” می فهمم که خیلی ناراحتی سوفیا، تو انتظار داشتی که نیلا در برابر اون دختر از تو حمایت کنه درسته؟” سوفیا سرش رو تکون داد و حرفهای مامان رو تایید کرد. مامان گفت:” منم یک بار همچین تجربه ای رو داشتم و از کسی که فکر می کردم دوستمه انتظار داشتم که از من حمایت کنه ! اما یک چیزی رو می دونی سوفیا ؟ ” سوفیا با تعجب گفت:” نه ، چه چیزی؟ ” مامان گفت:” بعدا فهمیدم که اون آدم از اول هم دوست من نبوده و من به اشتباه فکر می کردم که ما با هم خیلی صمیمی هستیم ..”

سوفیا با تردید گفت:” ولی آخه من و نیلا با هم دوست بودیم ..” مامان گفت:” بله عزیزم میفهمم، ولی باید بدونی که خیلی وقتها دوستی ها تغییر می کنه و دوستی های جدید درست میشه …تو این وسط فقط کافیه که خوش برخورد و مهربون باشی و با آغوش باز از دوست های جدید استقبال کنی!”
این چیزی بود که سوفیا نمی دونست و تا حالا بهش فکر نکرده بود. اون روز سوفیا سعی کرد همونطوری باشه که مامان گفته بود.. کار سختی نبود. اون به گرمی و با مهربونی با همه صحبت می کرد و سعی می کرد رفتار دوستانه ای داشته باشه..

زنگ تفریح توی حیاط مدرسه دو تا از بچه ها با سوفیا مشغول صحبت شدند. سوفیا با ادب و مهربونی و بدون خجالت سوالهاشون رو جواب می داد و باهاشون حرف می زد. بعد به پیشنهاد سوفیا هر سه سراغ وسایل ورزشی رفتند و تمرین آویزون شدن از میله ها رو کردند.

انگار مامان درست می گفت. سوفیا به راحتی تونسته بود دوستهای جدیدی پیدا کنه و لحظات خوبی رو با اونها تجربه می کرد. سوفیا فهمید که باید بپذیره که بعضی وقتها یک رابطه دوستانه زودتر از چیزی که فکر می کنه تموم میشه .. ولی مهم اینه که هر موقعی که بخواد می تونه دوستی های جدیدی رو تجربه کنه .. فقط کافیه که با مهربونی و روی باز از دوستهای جدید استقبال کنه ..
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)




خوب بود
تشکر
عالی من آلارا ی ۹ ساله
سلام آلارای عزیزم، خیلی خوشحالم که با وولک همراهی دختر گلم
خداااا چه قصه ناز بود!!!!!
خوشحالم که دوست داشتی کیمیای عزیزم
عالییییییییییییییییییییییییییییییییئیییییییییییییییییییییییی
تشکر
منم کلاس دوم میرم
چه عالی
مرسی از قصه قشنگتون.
ما هرشب به صفحه تون میایم و قصه گوش میدیم
چه عالی
خیلی خوشحالم که با وولک همراهی هانای عزیز
عالی بود وولک خیلی ممنونم
ممنون که با وولک همراهی دوست قشنگم
سلام
من اینو نمیدونستم چون من الان کلاس پنجمم و هنوز همکلاسی های کلاس اولم همکلاسیم هستن و هنوزم خیلی باهم دوستیم من هیچوقت با همکلاسی هام بدرفتاری نکردم و حتی از غذا هامم بهشون میدادم و اگر هم وسیله اپی نیاز داپشتن بهشون قرض میدادم من همیشه سعی سعی میکنم همین دوستامو داشته باشم
ممنون خاله جون قصه خیلی آموزنده و دوست داشتنی بود.
جه عالی آفرین هانیکا
خیلی قشنگ❤️❤️
ممنونم از نظرت پارسای عزیز
معرکسسس من کلاس سوم هستم
چه عالی ممنونم ازنظرت یسناجان
عالیییییییی بود تشکر از شما🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐ما آلارا و دلارا دخترعموی هانیکا هستیم قبلا هم خودمون معرفی کردیم😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😋😋😋😋😋😋😋😋😋😋😋😋😋😋😋😋😋😋😋😋
تشکر دوستای عزیزم خوشحالم که همراه ما هستید.
سلام خانوم خالقی خیلی ممنون از شما. مثل همیشه عالی بود.من هر شب قصه های شما رو برای دخترم پخش میکنم.
سلام همراه عزیز وولک. باعث افتخار و خوشحالی ما هست.
عالی بود ممنون امشب دخترم با این قصه خوابید
باعث خوشحالی من هست که در لحظه های شما کوچولوهاتون شریک هستم
سلام
دخترم امشب با قصه ی زیبا و اموزنده شما خوابید
ممنون عزیزم🌷
سلام خواهر عزیزم. این پیام ها از ته خوشحالم میکنه. ممنون که همراهمون هستید.
زنده باشی عزیزم🌷
من این اتفاق هم واشه من افتاده ولی هنوز رابتم با دوستم خوب نشوده😪😪😪🤧😪😪
امیدوارم به زودی یا رابطت با دوست قبلیت بهتر شه، یا مثل سوفیا دوستای جدید و خوب پیدا کنی.
😂😂😚😶😙😙😊😁😉😉😀😀😀😀😀😉😉😉😀😀😀😀🤓🤑😦😦🚻🚾
عالی بود مرسی از وولک 🌹
تشکر محیا عزیزم
من روژان اسحاقی هستم و دوسال شبها با قصه های وولک می خوابم .
سلام روژان عزیزم خیلی خوشحالم که همراه ما هستی دوست خوبم.
آوا&من گوش ندادم اما فکر میکنم بهترین داستان است
نغمه&پیامی ندارد
آوا و نغمه عزیزم امیدوارم بعد از اینکه قصه رو گوش دادید ازش خوشتون اومده باشه
بسیار زیبا بود
خوشحالم که دوست داشتی همراه عزیز
عالی بود👏👏
ممنونم از نظرت عزیزم
عاللللی
ممنونم از نظرت دوست خوبم
با سلام خیلی خوب بود من دوسش داشتم عااالی بود
خیلی خوشحالم که دوست داشتی عزیزم