4.1/5 - (103 امتیاز)

زمستون شده بود و سنجاب کوچولوی قصه ی ما داشت تو جنگل به سمت لونه ش می رفت. پشت سرش دمش تکون می خورد و از این ور به اون ور می رفت.

وقتی که به لونه ش رسید با خودش گفت : « دیگه زمستون شده و من باید ژاکتم رو پیدا کنم تا تو این فصل حسابی گرم بمونم.»

اون وسایلش رو بیرون ریخت و بالاخره ژاکتش رو پیدا کرد

«ایناهاش!»

سنجاب کوچولو ژاکتش رو تنش کرد و دستاشو تو آستینای ژاکتش به زور جا کرد.

سعی کرد ژاکت رو روی سرش بکشد.

اما هر کار می کرد از یه جایی بدنش بیرون می زد.

ژاکت به سختی شکمش رو می پوشاند!

سنجاب رو به روی آینه ایستاد و گفت : « وای ژاکتم چروک شد! چرا اینطوری شده تو تنم؟ حتی شکمم توش جا نمی شه.»

سنجاب کیفش رو برداشت و  به سوی جنگل دوید.

اون نمی دونست باید چی کار کنه.

سنجاب به گوزن رسید و گفت : «سلام آقای گوزن، شما همیشه زیباترین تزیینات را درست می کنید. و تخصصتون گرم شدن تو فصل زمستونه!»

گوزن در حالی که به بالا روی درخت نگاه می کرد گفت: “متشکرم، سنجاب.”

بعد گفت : « ای وای! چرا ژاکتت اینطوری شده؟»

سنجاب از خجالت سرخ شد. به آقای گوزن گفت : «ژاکت مورد علاقه ام واسه م کوچیک شده. می تونی درستش کنی؟»

گوزن یکمی فکر کرد. از تو سبدش هر چی که داشت رو در آورد و گفت «اگه بتونیم یکم از این ساقه ها بهش اضافه کنیم چه طور میشه؟ یا اگه یکم روبان بهش ببندیم شاید شکمت رو بپوشونه و تو رو گرم نگه داره.»

 

 

گوزن کلی ساقه و چوب درخت کاج به ژاکت سنجاب چسبوند تا روی شکمش رو بگیره.

سنجاب بهش گفت : «ازت ممنونم گوزن عزیزم. امشب می بینمت.»

سنجاب به مسیرش ادامه داد.

زمستون بود و جنگل یه عالمه پیچ های سرد و یخی داشت.

سنجش روی یخ ها سر خورد و همه ی سافه های درخت کاج که به ژاکتش آویزون بودن ازش جدا شدن.

شکمش از ژاکت بیرون افتاد و سردش شد.

سنجاب کوچولو به سمت غاری رفت که خرس اون جا بود.

«سلام آقا خرسه. این پارچه هایی که این جا جمع کردی واسه اینه که تو زمستون خودتو گرم کنی؟»

خرس گفت: «نه. من فقط یکم پارچه جدید اضافه می کنم تا برای زمستون یه جای دنج و راحت واسه خودم درست کنم. من برای یک چرت طولانی زمستانی اون تو می خزم.»

سنجاب با ناراحتی گفت : « آقا خرسه. می شه ژاکتم را واسم درست کنی؟»

خرس سرش رو کج کرد . گفت : «شاید با این پارچه هایی که جمع کردم بشه . بیا  امتحان کنیم»

 

همانطور که خرس پارچه ها و پشم ها رو به ژاکت سنجاب می دوخت، سنجاب وول وول می کرد و می خندید. و کمی بعد  از شدت خنده روی زمین غلت می زد.

«این پارچه ها خیلی آدمو قلقلک می دن آقا خرسـه.»

خرس گفت : «اما اینها لونه ی منو خیلی دنج می کنن. امشب تو برنامه ی بازی های زمستونی می بینمت. »

سنجاب لیز خورد و به داخل لانه جوجه تیغی افتاد.

گریه کنان به جوجه تیغی گفت : «وای! مسیر خونه ی تو کمی یخ زده است، جوجه تیغی.»

جوجه تیغی گفت : «اونا یخ نیست سنجاب. اونا مهره هستند!  تمام صبح داشتم اونا رو زمین می ریختم. ژاکتت چی شده؟»

سنجاب گفت: «کوچیک شده. یا شایدم من بزرگ شدم. می‌خوم اونو امشب برای بازی های  زمستانی بپوشم. میشه کمکم کنی درستش کنم؟»

جوجه تیغی چند تا ازتیغ های  اضافی اش را برداشت و گفت : «شاید بتونیم از اینا استفاده کنیم و ژاکتت را بکشیم پایین تا شکمت رو بپوشونه.»

اوناا با زحمت ژاکت سنجاب رو کشیدند و کشیدند و کشش دادند و وااااااییی!!!! ژاکت پاره شد!

لب های سنجاب کوچولو می‌لرزید. با ناراحتی گفت : « مامان بزرگم این ژاکت رو وقتی که فقط یک بچه بودم برای من بافت. فکر می کردم همیشه اندازه م باشد.»

جوجه تیغی دست سنجاب رو گرفت و گفت :«مامان بزرگت تو قلبت زندگی می کنه. و در ضمن سنجاب کوچولو تو بزرگ شدی و واسه همین لباست دیگه اندازه ت نیست. »

سنجاب برای لحظه‌ای فکر کرد و گفت: «راست می‌گی جوجه تیغی، امشب تو مراسم بازی های زمستونی می‌بینمت.»

سنجاب با عجله به لانه اش برگشت. ژاکتش رو برای آخرین بار بغل کرد، بعد با احتیاط دو تا قلب پارچه ای ازش جدا کرد.

اون قلبا رو بافت و  با روبان  به هم وصلشون کرد.

از همه ی وسایلی که دوستاش بهش داده بودن استفاده کرد و یه بالش قلبی بزرگ درست کرد.

وقتی زمان بازی های زمستانی رسید، سنجاب نمی تونست صبر کند تا چیزی که درست کرده را به بقیه نشون بده.

سنجاب کوچولو به دوستاش گفت : «این بالش منو یاد مامان بزرگم و شما دوستای عزیزم می اندازه. دوستی و محبت شماست که قلبم رو گرم می کنه. اونم تو فصل بازی های زمستونی. دوستای خوبم ممنونم که بهم کمک کردین. درسته که لباسم دیگه اندازه م نمی شه ولی با دیدن این بالش هر دفعه به یاد شما می افتم و از این که دوستای به این خوبی دارم خوشحال می شم.»

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

 

41 پاسخ
  1. بابای آویتا
    بابای آویتا می گوید:

    سلام. خیلی ممنون از تیم وولک مخصوصا خانوم خالقی. من از صمیم قلب از شما تشکر میکنم. قصه های خوب و آموزنده ای پخش میکنید. خدا خیرتان دهد.

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوست عزیز وولک. سپاس از لطفتون. باعث خوشحالی ما هست که از محتوا راضی هستید.

      پاسخ
  2. هانیکا
    هانیکا می گوید:

    سلام خیلی قشنگ جذاب بود
    متشکرم
    ببخشید خاله صدف یه سوال داشتم اینکه شما چند سالتونه؟؟

    پاسخ
  3. آویتا
    آویتا می گوید:

    عالی بود آویتاکلاس اولی عاشق قصه های شماست و هرشب باقصه های شما به خواب میره سپاس فراوان💞

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خیلی خیلی خوشحالم که آویتا دوست و همراه ماست. ممنون که به قصه ها گوش میدید

      پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      به زودی خبرای خوبی برای بچه ها و بزرگتراشون داریم. رکسانا یکم دیگه منتظر بمونه اعلام می کنیم

      پاسخ
  4. فاطمه
    فاطمه می گوید:

    قشنگ بود ، ممنون ، من عاشق قصه های شب هستم و برای دخترم هر شب قصه میگم
    ممنون از قصه های قشنگتون

    پاسخ
  5. آینازحسین نازنین زهرا 🧡🧡🍃🍃🍃🍂🦄🦄🦄🦄🍂🍂😂
    آینازحسین نازنین زهرا 🧡🧡🍃🍃🍃🍂🦄🦄🦄🦄🍂🍂😂 می گوید:

    عالی بود تشکر از لطف شما 🍂🦁🦄🦄🦄🐷🤧🐅🐅🤧🤧🤧🤧🤔😚🐴😚😄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🐴🐴🐴🐴🦄🤨🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄

    پاسخ
  6. آلارا
    آلارا می گوید:

    خاله صدف سلام گوشی من سامسونگ است و من تمیتوانم اپلیکیشن وولک را نسب کنم آنجا فقط گزینه ی آیفون و اندروییت است من را راهنمایی کنید ممنون میشم

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوست عزیزم. باید روی گزینه اندروید بزنی، اگر باز هم مشکلی بود به شماره 09354250253 پیام بده.

      پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوست خوبم. ممنونم که همراه ما هستی. قصه های بیشتر و متنوع تر توی اپلیکشین ما هست.

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *