
سینای دامپزشک
بچه ها میدونستید حیوانات هم وقتی مریض میشن باید برن دکتر! به دکتر حیوانات میگن دامپزشک. دوست دارید قصه کلی حیوون که مریض میشن و میرن پیش آقا سینا رو بشنوید؟
برای شنیدن قصه حیوانات مریض شهر که رفتن دامپزشکی روی دکمه زیر کلیک کنید و و…

زندگی بدون قانون چه شکلیه ؟
اسم من رکسه... من میخوام از ماجراهای عجیب و غریبی که هفته گذشته برام اتفاق افتاد براتون تعریف کنم.. شاید باورتون نشه چه هفته بدی رو گذروندم! ببینم شما تا حالا به قانون هایی که توی خونه ، مدرسه یا شهرتون وجود داره فکر کردید؟ به نظرتو…

صدای عجیب و غریب در چمنزار
توی یک چمزار وسیع و سرسبز مرغ کوچیکی زندگی می کرد به اسم مِری .. یک روز صبح وقتی مری از خواب بیدار شد شدیدا احساس گرسنگی می کرد. اون نگاهی به گاومیش هایی که توی چمن ها پرسه می زدند و غذا می خوردند کرد و با خودش گفت:" خوش به حال این …

دوچرخه سواری هیجان انگیز
صبح شده بود و خورشید آفتاب گرمش رو روی دشت پهن کرده بود. موش کور از صبح زود از خواب بیدار شده بود. اون خیلی هیجان زده بود چون اون روز قرار بود که وسط جنگل اردوی کتابخوانی داشته باشند. همه بچه ها قرار بود کتابهای مورد علاقشون رو با خود…

جعبه خاطرات ( با موضوع از دست دادن و سوگ )
اسم من جاناست .. من 8 سالمه .. امروز می خوام براتون ماجرای جعبه خاطراتم رو تعریف کنم . اینکه چطور شد که تصمیم گرفتم یک جعبه خاطرات داشته باشم .. من یک بار که داشتم با بادکنکم بازی میکردم باد شدیدی اومد . من نخ بادکنک رو محکم توی دستم گرفت…

زنگ داستان نویسی!
نیک عقب کلاس نشسته بود و حوصلش سر رفته بود. چشماش رو بست تا تصاویر جالبی تو ذهنش به وجود بیان. توی سرش با ماشین های مسابقه ای سریع،دایناسورها، دزدان دریایی و سفینه های فضایی مریخ پرشده بود.
زیر لب یواش زمزمه کرد و صورتش رو چرخوند. سپس کمی بلندترغرغر ک…

گروه موسیقی جغد و مارمولک
توی یک صحرای گرم که پر از کاکتوسهای کوچیک و بزرگ بود، جغدی در بالای یک کاکتوس بلند زندگی می کرد. جغد عاشق نواختن ویولون بود. شب ها که ماه توی آسمون پیداش می شد و آسمون روشن و مهتابی می شد، جغد سازش رو بر میداشت و شروع به ساز زدن می…

کوسه دنباله دوست میگرده
کوسه قصه ی ما ته دریا تو یه کشتی غرق شده زندگی می کنه. اون هیچ دوستی نداره و تنهای تنهاست. کوسه با خودش می گه: « خدایا من فقط چند تا دوست می خوام.»
یه روز که کوسه تنهایی نشسته و هیچ کی نیس که به حرفاش گوش بده…

راز زندگی کردن مورچه ها
یک روز شلوغ و پرکار دیگه شروع شده بود. در زیر زمین مورچه ها مثل هر رزو مشغول کار و فعالیت بودند. ناگهان فرمانده مورچه که در عمیق ترین قسمت لانه مورچه ها در زیر زمین بود با کمک حس قوی ای که داشت پیامی دریافت کرد که خطر بزرگی در راهه !
…

شب تابی که نور نداشت
توی یک باغ بزرگ و سرسبز که پر از حشره های جورواجور و حشره های شب تاب بود، شب تاب کوچیکی هم زندگی می کرد به اسم شبرنگ.. شبرنگ با اینکه کوچولو بود ولی خیلی سریع و زبل بود. اون به سرعت پرواز می کرد و با سرعت بالاش توی هوا دایره های کوچی…

