یک روز گرم و آفتابی اردک کوچولویی به اسم لیزا برای گردش و پیاده روی از خونه بیرون رفت.

اون هنوز راه زیادی نرفته بود که چشمش به یک لنگه جوراب سبز زیبا که روی زمین بود افتاد. لیزا با خودش گفت:” عجب شانسی ! همیشه ممکن نیست که آدم یه لنگه جوراب به این قشنگی روی زمین پیدا کنه !

” بعد هم جوراب رو پاش کرد و به راهش ادامه داد.

کمی جلوتر لیزا به گربه های قهوه ای رسید که برادر بودند. اونها همیشه دوست داشتند لیزا رو اذیت کنند و سر به سرش بگذارند. لیزا با دیدن گربه ها با خوشحالی گفت:” ببینید چی پیدا کردم!”
یکی از گربه ها با خنده گفت:” یه لنگه جوراب؟ عجب اردک کله پوکی! مگه نمی دونی که جوراب ها جفت هستند، پس لنگه دیگه اش کو؟”

لیزا یه کم فکر کرد و گفت:” اووه درسته ! اونها باید دو تا باشند ! باید بگردم و لنگه دیگه اش رو پیدا کنم ..”

لیزا از بلندترین درخت چمنزار بالا رفت. اون می تونست از اون بالا همه جا رو به خوبی ببینه .. اوه خیلی بد بود . اون هر چقدر تلاش کرد نتونست لنگه دیگه جوراب رو ببینه..

اون حتی سایه جوراب رو هم نمی دید.. لیزا با ناراحتی گفت:” می دونم ..حتما لنگه دیگه جوراب توی دریاچه افتاده !” بعد هم به سرعت از درخت پایین اومد و به طرف دریاچه رفت.
لیزا سرش رو به داخل آب فرو برد . ماهی کوچیکی در حال شنا کردن توی آب بود . لیزا با دیدن ماهی گفت:” سلام ماهی کوچولو! تو این ورا یه لنگه جوراب ندیدی؟” ماهی گفت:” نه ، من فقط یک شانه و یک آب پاش توی آب پیدا کردم !” لیزا آهی کشید و گفت:” چه چیزهای عجیب و غریبی توی آب پیدا کردی! حیف فقط از جوراب من خبری نیست!”

لیزا با ناامیدی به طرف خونه رفت.

مامان با دیدنش گفت:” چرا ناراحتی عزیزم؟” لیزا گفت:” من یک لنگه جوراب پیدا کردم.. ولی یک لنگه جوراب تنها به چه دردی می خوره؟”
مامان گفت:” درسته ! جوراب ها باید جفت باشند مثل کفش ها ،حالا اون جوراب رو به من بده تا بشورمش ، نمیشه جورابی که از روی زمین پیدا کردی رو بپوشی چون کثیفه..”

مامان لنگه جوراب رو شست .

لیزا منتظر موند تا جوراب خشک بشه .. همین طور که لیزا نشسته بود و به لنگه دیگه جوراب فکر میکرد دوستش موشی از راه رسید و گفت:” سلام لیزا، اون کلاهته؟” لیزا گفت:” اون کلاه نیست ، جورابه!” موشی گفت:” اووه، من همیشه آرزو داشتم که یه کلاه اینطوری داشته باشم ، میشه امتحانش کنم؟ ”

لیزا شانه هاش رو بالا انداخت و گفت: اره می تونی اگر دوست داری”

موشی جوراب رو روی سرش گذاشت. لیزا شروع به خندیدن کرد و گفت:” انگار جوراب من خیلی بهت میاد ..” موشی گفت:” دیدی که جورابت می تونه یه کلاه قشنگ هم باشه !” لیزا گفت:” اگر دو تا داشتم یکیش رو به تو میدادم ..”

همینطور که لیزا و موشی مشغول حرف زدن بودند سر و کله گربه های قهوه ای پیدا شد. یکی از گربه ها در حالیکه لنگه دیگه جوراب رو توی دستش داشت با خنده گفت:” ببین چی پیدا کردم ! لنگه دیگه جورابت!”

لیزا با تعجب گفت:” ااا کجا بود؟” ولی گربه ها چیزی نگفتند و شروع به دویدن کردند. اونها جوراب رو توی هوا می چرخوندند و می گفتند:” اگه می تونی بیا جورابت رو بگیر!” لیزا و موشی هم به دنبال گربه ها می دویدند..

گربه ها به نزدیک دریاچه رسیدند و جوراب رو به داخل آب انداختند! بالاخره لیزا و موشی بهشون رسیدند و لیزا گفت:” جوراب من رو بده!” گربه ها خندیدند و گفتند:” چه جورابی؟ جورابت رو باد برد!” موشی گفت:” فراموشش کن لیزا ! اینها بدجنس هستند ، معلومه که دارن الکی میگن و اذیتت می کنند، بیا بریم خونه با همدیگه یه فکر دیگه بکنیم ..”

لیزا با ناراحتی گفت:” ولی این عادلانه نیست.. حالا نمی تونیم هر دومون کلاه داشته باشیم.. ” اونها به سمت خونه راه افتادند.

توی خونه مامان با یک سورپرایز بزرگ منتظرشون بود. مامان یک لنگه جوراب سبز دیگه بافته بود. درست مثل قبلی!

لیزا با دیدن لنگه جوراب جدید از خوشحالی جیغ زد و بالا پرید و مامان رو محکم بغل کرد..
مامان با خنده گفت:” توام می خواهی اون رو مثل موشی روی سرت بگذاری؟” چشمهای لیزا از خوشحالی برق می زد. نگاهی به لنگه جوراب جدید کرد و گفت:” بله منم می می خوام روی سرم بگذارم..”

موشی با خوشحالی گفت:” هورااا، حالا هر دومون کلاه داریم ..” بعد با همش شروع به چرخیدن و رقصیدن کردند..
موقع خواب لیزا در حالیکه که کلاهش روی سرش بود به تخت خواب رفت..

اون خیلی خوشحال بود چون مطمین بود که حتما دوستش موشی هم داره با کلاه جدیدش می خوابه !

اما اون شب کسی که از همه خوشحالتر بود ماهی کوچولو بود! اون خیلی خوشحال بود که به غیر از شانه و آب پاش حالا یک کیسه خواب سبز و راحت هم پیدا کرده بود ..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





سلام شب بخیر
خیلی زیبا و دوست داشتنی بود متشکرم خاله جون
سلام دوست من ممنونم
سلام ، شب بخیر، قصه هایی که شما می گویید قشنگ است و از شما متشکر هستم
سلام دوست عزیزم. من از تو متشکرم که همراه ما هستی.
عالی ممنون
تشکر دوست خوبم
عالی فقط کاش قصه ها بلندتر بود
سعی میکنیم هم قصه های کوتاه هم قصه های بلند براتون تهیه کنیم دوست خوب وولک.
عالی است خاله صدف وولک هم خیلی بامزه است من آلارا ی ۹ ساله قصه های شما همیشه عالی هستند
ممنون دوست من. بخاطر شما دوستای خوب تلاش میکنیم تا قصه های خوبی تهیه کنیم.
خاله صدف بزار بگم دیگه هی میگی ۵ روز دیگه بگو
خیلی زیبا بود من هر شب برای داداشم میخونم اونم خیلی دوست داره هر شب زود تر میگه بریم بخوابیم که یک داستان جدید بشنوه
نرسس از سایت خوبتون
ممنون
چقدر عالی و باعث خوشحالی من هست. ممنون که برامون نظرتون نوشتید.
خیلی بدبود😋😛😜😝😜
چرا الیسا جان قصه رو دوست نداشتی؟
مثل همیشه عالی 🌸
تشکر دوست خوبم.
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی دوست خوب وولک
منتظر جواب مسابقه هستیم
حتما عزیزم به زودی. مسابقه تا روز 30 مهر ادامه داره و بعدش قرعه کشی می کنیم و برنده رو اعلام می کنیم.
😜😶🤣😶😑🤣😅😜😛😒☺😜😛😂😅🙂😅😛😒😆😝🙃😅😝😁🤪😗😜😄🙂😁😅😄🤪😆😜😝😅😆😛😅😇😊😊😝😜🥰😍😁😍😀🤩😁😊🤩😍😀😇🙂😆😍😛😘🥰🙂😆😝😒🤩😛🤫🤪😶😃😋🤩🥰🤪🤩😇😜😆🤪😜😋😍😘😅😗😍😋😶😐😏😾😋😁😋🤣😄😁🤩😋🤣😆😘فقلاده و بینظیر بود
ممنون دوست خوبم
قصه عالیه عالیه عالی بود
من همیشه با داستان های شما خوابم میبره😄
خیلی خیلی خوشحالم که قصه رو دوست داشتی دوست خوب من و وولک
سلام خاله صدف
من الان این قصه رو برای دنیسا کوچولو خوندم خیلی از موشی خوشش اومد
ما یه موش خونگی سفید پشمالو داریم ماله دنیسا کوچولو که اسمش بیتی. دنیسا کوچولو وقتی این قصه رو شنید رفت جورابشو آورد گذاشت رو سر بیتی بیچاره
خیلی خنده دار شد😅😅😅😅
سلام عزیزم، چقدر بامزه منم کلی خندیدم. امیدوارم همیشه بخندید.
عالی بود خاله جون
ممنون دوست خوبم
خیلی عالی بود ممنون💛💛💛💛😚😚
ممنون که همراهمون هستید دوستای خوبم
قصه هاتون خیلی خوبن من هر شب برای دخترام میخونم نوبتی قصه انتخاب میکنن هر شب سرش دعوا دارن که نوبت کدومشونه ممنونم ازتون
باعث افتخار من هست دوست خوبم. امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشید.
آوا&منظره من عالی
نغمه& ( ˘ ³˘)❤
سلام شب بخیر قصههای وولک همیشه بهترین قصه های هستند 😍
سلام عزیزم خیلی ممنونم
چپ نکنها موتوری آخه موتورش ظعیف و کوچک است 🏍🏍🏍 🏹⚽️♟♟♟⛹🏻♀️🤾🏿♂️
خاله صدف این قصه خیلی عالی بود دوستون دارم خداحافظ 😍😍❤️🌷😘
خیلی خوشحالم که قصه رو دوست داشتی دینای عزیزم
عالی بود 👌🏻🙏🏻
تشکر
هر چقدر بگم کمه عالی
خوشحالم که دوست داشتی دیانای عزیزم
دیگه قصه نمیذارید خاله صدف
دیانای عزیز، ما هر روز در اپلیکیشن وولک حداقل یک قصه برای شما عزیزان آپلود می کنیم و با نصب اپلیکیشن میتونی از اون طریق همراهمون باش
در سایت هم هفته ای 2 قصه جدید براتون خواهیم داشت
سلام خاله جون قصه هاتون خیلی قشنگن مرسی
سلام سودای نازنین خوشحالم که قصه ها رو دوست داری قشنگم
ممنونم مهربون
ممنون که با وولک همراه هستین دوستای قشنگم
خاله جون من هر شب یکی از قصه های شما رو برای پسرام میزارم تا بخوابن. مرسی که هستید
چه عالی
خیلی خوشحالم که با وولک همراهی دوست عزیزم
خاله صدف مرسی خیلی قشنگ بود😍😍🤩🤩🥰🥰😘😘😘
سلام ممنون خیلی خیلی خوب بود ❤️❤️🌹😍🤩
سلام کیاناجان، خیلی ممنونم که نظرت رو برامون نوشتی
ممنون خاله صدف عالی بود من خیلی خیلی خیلی از شما تشکر می کنم قصه های شما از همه قصه گو ها بهتره ممممممممممننننننننننننوووووووووونننننن
خیلی ممنونم از نظر قشنگت لناجان
عالی بود.من همه قصه هاتون رو دوست دارم.
ممنونم ازت مهیار عزیز که به قصه هامون گوش میکنی