قصه جذاب و شنیدنی من همانم
2.9/5 - (23 امتیاز)


یکی بود یکی نبود.  زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچ کی نبود .داستان زیبای من همانم از این قراره که یه نفر بود به اسم حاج بابا، اون تنهایی توی خونه زندگی میکرد توی خونه ی اون یه جیرجیرک هم زندگی میکرد که شبا آواز میخوند و حاج بابا را از تنهایی و بی حوصلگی در می آورد. حاج بابا حسابی سر گرم میشد کلی هم لذت میبرد ، صبا که لباسشو می پوشید کلاشم میذاشت سرشو عصاشم دستش میگرفتو میرفت تو پارک میشست.

جیرجیرکم زرنگی میکرد و یواشکی رو عصاش میشست و همراه حاج بابا می رفت پارک .

توی پارک وقتی حاج بابا رو نیمکت میشست و به فواره های خیلی قشنگ و سبزه های خیلی زیبای وسط پارک نگاه می کرد ، جیرجیرک از عصا می پرید پایین و می رفت تو چمنا و سبزه ها حسابی بازی می کرد.

بعدم که  نیم ساعت می گذشت جیرجیرک دوباره برمیگشتو میشست رو عصا تا برگرده خونه .اما بچه ها میدونین چیه

حاج بابا اصن خبر نداشت که عصاش شده وسیله ی نقلیه ی جیرجیرک آواز خون، اصلا روحشم خبر نداشت که جیرجیرک میشینه رو عصاش.

یه روز که مثل همیشه حاج بابا لباس پوشیدو کلاشو گذاشت سرشو عصاشو برداشت جیرجیرک طبق معمول پرید رو عصا و باهاش رفت.

حاج بابا توی پارک روی یه نیمکت نشست و شروع کرد طبق معمول به فواره ها نگاه کردن.

جیرجیرک هم پرید لای سبزه ها رفت کلی گردش کرد و خوش گذروند اون روز حاج بابا همون طوری که روی نیمکت نشسته بود و داشت فواره ها رو نگاه میکرد یهویی یادش اومده که وااااای سماورو خاموش نکرده ، حالا اگه اب سماور تموم بشه چی میشه ، سماورش میسوزه ، وای نکنه یهو آتیش بگیره، حسابی دلش افتاد به شور زدن، خلاصه برای همینم زودتر از همیشه راه افتاد برگشت خونه.

نیم ساعت بعد جیرجیرک که فکر میکرد طبق معمول و سر وقت برگشته اومد دم نیمکت اما حاج بابا نبود که نبود هی اینور پرید هی اون ور پرید همه حا رو نگاه کرد اما حاج بابا نبود که نبود. ازون طرف حاج بابا رسید خونشو دید که به به خیلی به موقع رسیده ، سماور هنوز یه کوچولو دیگه اب داره سریع سماورو خاموش کرد و شروع کرد به کتاب خوندن، نهار خورد، خوابید |،بلند شد عصرونه خورد، روزنامه خوند شام درست کرد با پسر دخترش حرف زد، شام خورد ، تلویزیون نگاه کرد ،یکم رفت توی حیاط قدم زد ، بعد اومد ظرفاشو شست، یکم خونشو مرتب کرد ، خلاصه دیگه  دیر وقت شده بود و وقت خواب، اما حاج بابا هر چه قدر منتظر موند صدای آواز جیرجیرک رو نشنید.

گفت هی جیرجیرک،  دوست قدیمی ، دوست خوش صدا ،تو منو گذاشتی و رفتی تو هم مثل دختر و پسرم رفتی دنبال زندگی خودت، خلاصه بچه ها شب حاج بابا با غصه ی خیلی زیاد خوابید ،صب که شد مثل همیشه لباس پوشید ، کلاشو گذاشت سرشو، عصاشو گرفت دستشو رفت توی پارک دیروزی و رو نیمکت نشست اما امروز فواره ها به نظرش به قشنگی دیروز نبودن ، چون یه عالمه غصه داشت به نظرش همه ی دنیای اطرافش تیره و تار بود،اون فکر می کرد جیرجیرک تنهاش گذاشته و رفته.

هی چند دقیقه یبار  آآآه ، آه میکشید ودوباره خیره می شد.

ازون طرف بشنوید از جیرجیرک اونم خیلی ناراحت بود ولی مطمین بود که فردا دوباره حاج بابا میاد تو پارکو  میشینه رو این نیمکت . بخاطر همین تمام شب روکنار نیم کت منتظر موند صب وقتی حاج بابا اومد جیرجیرک خوشحال شد. سریع پرید روی عصای حاج بابا ، اینقدر منتظر موند تا نیم ساعت بگذره و حاج بابا پاشه بره خونش.

نیم ساعت گذشت بچه ها ، اما همین که حاج بابا خواست بلند بشه یهو نگاش به عصاش افتاد و جیرجیرک و دید

هه هه یه خنده ای کرد و گفت چه عجیب چه زود یه جیرجیرک دیگه برام اومد ، سلام دوست عزیز.

بعدم با خوشحالی برگشت خونش.

شب حاج بابا شام درست کرد،  به پسر دخترش زنگ زد،

شام خورد رفت توی باغ  قدم زد ، بعد اومد ظرفاشو شست و خلاصه دیر وقت شد و موقع خواب همون موقع بود که صدای آواز خوش جیرجیرک همه ی خونه رو پر کرد حاج بابا خوشحال شد. خندید و گفت: صدا چه قدر شبیه جیرجیرک قبلیه .

جیرجیرک هم با آواز گفت: من هموووونم من همووونم من هموووونم.

اما حاج بابا که معنی آواز جیرجیرکو نمی فهمید فقط خوشحال بود که یه جیرجیرک تو خونشه و دوستش داره و اونم خیلی جیرجیرکو دوست داره جیرجیرک یه ساعت تموم برای حاج بابا خوند که جاج بابا خوابش ببره. جیرجیرک همش می خوند با این که خبر نداری من همووونم من همووونم با این که خبر نداری من هموووونم من همووونم.

 

بچه ها قصه ی ما به سر رسید حاج بابا به جیرجیرکش رسید. این بود قصه زیبای من همانم .

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

 

4 پاسخ
  1. اوینا سلیمانی
    اوینا سلیمانی می گوید:

    سلام
    من خواهرم برام میذاره
    نظر خواهرم اینکه:
    قصه گو قصه های دیگه بهتر بود
    آرام میگفت و حس داشت
    تشکر
    نظر خودم :
    ممنون خاله ها
    اوینا 4ساله و نیم

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دستای قشنگم، خیلی ممنونم که نظرتون رو برای ما نوشتید و خیلی خوشحالم که با وولک همراه هستین

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *