
مرغک سرخه پا
یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود داستان مرغک سرخه پا از این قراره که توی یه مزرعه سبز و قشنگ یه خانم مرغه زندگی میکرد به اسم سرخه پا. سرخه پا خانم هر روز تو این مزرعه که مثل یه دشت بزرگ بود و پر از درخت و گلای …

تدی و ستاره آرزو
یکی بود یکی نبود قصه تدی و ستاره آرزو از این قراره که خرس کوچولویی بود به نام تدی ، تدی توی آخرین روز پاییز زیر درخت نشسته بود تا آخرین ستاره ی پاییز بیفته پایین.تدی توی یه کتاب خونده بود که اگه موقع پایین افتادن آخرین ستاره…

عمو آسیابان و سیبیلش
روزی روزگاری یه عمو آسیابانی بود که یه سیبیل خیلی خیلی گنده داشت.
سیبییلش از بناگوشش دررفته بود و وقتی توی آسیاب داشت گندما رو آرد میکرد، سیبیلاش از پنجره میومدن بیرون.
عمو آسیابان سیبیلاشو خیلی خیلی دوست داشتو مواظبشون ب…

برفی ، پنگوئن جهانگرد
یکی بود یکی نبود داستان برفی ، پنگوئن جهانگرد از این قراره که یه سرزمینی بود توی قطب جنوب که کلی پنگوئن باهم اونجا زندگی میکردن.
پنگوئن ها از دریا ماهی میگرفتن و میخوردن، روی یخ ها لیز میخوردن و باهم بازی میکردن و خلاصه حسابی خوشحال بودن.
برف…

جشن تولد آقا لاک پشته
یکی بود یکی نبود. داستان جشن تولد آقا لاک پشته از این قراره که یه آقا لاک پشتی بود که با پدر و مادر و خواهرش کنار رودخونه زندگی میکردن.یه روز خونواده ی آقا لاک پشته براش تولد گرفته بودن.پدر و مادرش همه ی دوستاشو دعوت کرده بود…

جادوی جادوگر بدجنس
یکی بود یکی نبود داستان جادوی جادوگر بدجنس از این قراره که یه جادوگر بدجنس و بد ذاتی بود که به هر جایی و هر شهری که می رسید به مردم اون شهر آزار می رسوند و مردمو اذیت میکرد. یه شب جادوگر بدجنس قصه ی ما به یه شهر بزرگ رسی…

جادوگر شهر از
داستان جادوگر شهر از از این قراره که روزی روزگاری، یه دختر یتیم به اسم دروتی باعمو و زن عموش زندگی میکرد. کلبه اونا تو یه چمنزار بزرگ و قشنگ بود....
یه روز طوفان تند و شدیدی از پشت تپه شروع کرد به وزیدن... عموجون سریع همه رو برد به ز…

پینوکیو
روزی روزگاری نجار پیری به نام ژپتو زنددگی میکرد. ژپتو همیشه آرزو میکرد که یه پسر داشته باشه. یه روزاون یه عروسک خیمه شب بازی ساختو اسم اونو پینوکیو گذاشت.پیرمرد تو دلش آرزو میکرد که ایکاش این عروسک یه پسر بچه واقعی بود. هم…

پرنده
داستان زیبای پرنده از این قراره که یه روز سوفیا تصمیم گرفت که با دوستش به پیاده روی برن.سوفیا یه ساندویچو یه سیب گذاشت داخل کیفشو کلاهشم برداشت گذاشت روی سرش.بعد دست دوستشو گرفتو با هم به سمت جنگل رفتن .داشتن تو راه میرفت…

پچ پچ
داستان زیبای پچ پچ از این قراره که یه شب نینو بالای کوچیکشو تکون دادو گفت: فردا میخوام پرواز یاد بگیرم .
شاهین پدر گفت: حالا زوده دخترم . چند روز دیگه صبر کن.
شاهین مادر گفت: از برادرات یاد بگیر.ببین چه ساکت نشستنو صدا…

