یکی بود یکی نبود، داستان هفت جوجه اردک از این قراره که صبح آفتابی و قشنگی بود هفتا تخم اردک آروم آروم شروع کردن به ترک خوردن، یه دفعه سه تا جوجه اردک تخماشونو شکستنو سرشونو بیرون آوردند. بعد یکی دیگه و یکی دیگه ، خلاصه سه تای آخرم تخماشونو شکستنو بیرون پریدن.
مامان اردکه اون دورو ورا نبود. جوجه اردکا تو یه مزرعه ای به دنیا اومده بودن که رودخونه ی بزرگی ازونجا رد میشد. جوجه اردکا از دور برق نور خورشیدو توی آب می دیدن، ولی هنوز نمی دونستن که اون منظره قشنگ چیه؟ یکی از جوجه اردکا گفت:«کواک کواک، چه قدر قشنگه بیاین به اونجا بریم.» بقیه هم همه با هم گفتن:«کواک کواک، بله بریم… بریم…» همه به راه افتادنو به طرف رودخونه رفتن. چندتا مرغ کنار رودخونه میچرخیدن. جوجه اردکارو دیدن و گفتند: «قد قد قدااا مواظب باشید. نزدیک آب نرید خطرناکه.» جوجه اردکا توی یه ردیف ایستادنو با اشتیاق به آب نگاه میکردن. یکی از جوجه اردکا گفت :«کواک کواک، حرف مرغا رو گوش نکنید اونا ترسوان. بیاین بریم توی آب.» یکی دیگه می گفت:« نه نه باید به حرف خانم مرغ قدقدا گوش بدیم.» اونا همون طور که با هم حرف میزدنو کواک کواک میکردند، به لب آب نزدیک و نزدیک تر می شدن.
یه تخته ی کهنه توی گل کنار رودخونه افتاده بود،یکی از جوجه اردکا گفت:«بیاین بریم روی این تخته اینطوری دیگه برامون خطرناک نیست. »همه با خوشحالی فریاد زدن،کواک کواک چه فکر خوبی.
بعدم همه سوار تخته شدند،یه دفعه تخته شروع کرد به تکون خوردنو روی آب رودخونه به راه افتاد. جوجه اردکا از خوشحالی بالهای کوچولوشونو بهم میزدنو کواک کواک میکردند. مرغا هم با نگرانی کنار آب وایساده بودنو قدقد میکردن. «قد قد قدااااا، واااای حالا چه بلایی سرشون میاد. الانه که همشون غرق بشن. به اونا گفته بودیم که مواظب باشنو توی آب نرن.»مرغا نگران بودنو به اردکا نگاه میکردن با صدای بلند قدقد میکردنو به اونا میگفتن که برگردند. ولی جوجه اردکا اونقدر از خوشحالی جست و خیز می کردند، که یهویی تخته کج شدو جوجه اردکا، تالاپی افتادن توی آب. اونا دیگه نفهمیدن چی شد، که یه دفعه بدون اینکه خودشون متوجه باشن، پاهای زرد کوچولوشون مثل پارو به حرکت در اومدو شروع کردن به شنا کردن.
بله همه ی جوجه اردکا داشتن شنا می کردند. اردک کوچولوها یکم تعجب کردند. ولی خیلی زود شروع کردن به کواک کواک کردنو فریاد زدن. همه با هم می گفتند:« وااای آب بازی چه قدر خوبه، ما آب بازیو خیلی دوست داریم.» اونا شنا میکردند و این طرفو اون طرف میرفتند. کواک کواک میکردنو آواز میخوندند. خانم اردکه اونطرف تر وقتی رفت کنار تخماش دید، ای داد بیداد هیچ کدوم از تخماش جوجه ای توش نیست همه ی جوجه ها از توی تخما اومدن بیرون. واسه همین رفت دنبال جوجه اردکاش، اون میدونست که اردکا با آب دوستنو آبو دوست دارند. واسه همین سریع رفت سمت رودخونه، توی راه مرغا رو دید مرغا به خانم اردکه گفتند که چه اتفاقی افتاده و جوجه اردکا چی کار کردند. خانم اردکه خوشحال بود ازینکه بچه ها یاد گرفته بودند خودشون برن توی آب و شنا کنند ولی اون میخواست خودشو زودتر به بچه هاش برسونه تا مراقبشون باشه و یه وقت خدایی نکرده حیوونی اونا رو شکار نکنه. واسه همین سریع رفتو خودشو به جوجه هاش رسوند. این بود قصه زیبای هفت جوجه اردک .
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





عالی
تشکر
عالی خوب بود
تشکر
خوب بود