قصه جذاب و شنیدنی کبوتر و مورچه کوچولو
,

کبوتر و مورچه کوچولو

  یکی بود یکی نبود ، توی یک جنگل بزرگ و قشنگ که پر از چمنا و درختای سرسبز و تازه بود حیوونای زیادی کنار هم زندگی میکردن. قصه ما از یه روز گرم تابستونی توی این جنگل سرسبز شروع میشه بچه ها، بله عزیزای دلم تابستون بود و هوا خی…
قصه جذاب وشنیدنی محمد آقای برقکار
,

محمد آقای برقکار

      خانم قطبی پرستار ظهر یکی از روزها برای ناهار به خونه‌ی یکی از دوستان صمیمی‌ش یعنی رویا خانم آرایشگر دعوت داشت. اون بعد از اینکه آماده شد از خونه بیرون رفت و از گل‌فروشی برای رویا خانم یک دسته گل زیبا ت…
قصه جذاب و شنیدنی حسین آقای قناد
,

حسین آقای قناد

  یکی بود یکی نبود. برای جشن تولد پنج سالگی درسا کوچولو دختر آقا سعید آتش‌نشان همه چیز آماده بود. مادر درسا کوچولو همه جای خونه گل‌های زیبا و خوش‌بو گذاشته بود، میوه و شربت برای پذیرایی آماده کرده بود و از بادکنک‌های سفید و صور…
قصه تصویری جذاب هدیه تولد
,

قصه تصویری هدیه تولد

  یکی بود یکی نبود توی یک دهکده سرسبز و قشنگ یه لاکپشت کوچولو به اسم مایا با مامان و باباش زندگی میکرد ،دهکده ای که مایا توش زندگی میکرد نزدیک یه دریاچه خیلی زیبا و بزرگ بود، اون خیلی لاک پشت زرنگ و سخت کوشی بود ، مایا ه…
قصه جذاب و شنیدنی مهتاب خانم مربی
,

مهتاب خانم مربی

      یکی بود یکی نبود. بردیا کوچولو دیگه بزرگ شده بود و باید به مهدکودک می‌رفت. مامان و بابای بردیا یک روز اون رو به مهدکودک زیبای شهر بردن و بردیا رو اونجا ثبت نام کردن. فردای اون روز مادر بردیا اون رو به مهدکودک برد …
قصه جذاب و شنیدنی سگ ناراضی
,

سگ ناراضی

یکی بود یکی نبود ، یه روزی در یک خونه کوچیک و قشنگ که توی یه روستای سرسبز قرار داشت یه سگ کوچولو و پشمالویی به اسم کودی زندگی میکرد، اما بچه ها کودی اصلا از زندگی خودش راضی نبود و احساس خوشحالی نمیکرد.یه روز همینطور که توی باغچه دراز ک…
قصه جذاب و شنیدنی سعید آقای عطار
,

سعید آقای عطار

یکی بود یکی نبود. یک روز تابستانی که شایان کوچولو همراه پدرش علی آقای بنا به بیرون رفته بودن توی راه یک پرنده‌ی کوچیک رو دیدن که روی زمین بود و به نظر می‌رسید که نمی‌تونه پرواز کنه. شایان جلوتر رفت و دید که پرنده‌ی کوچولو چشم‌هاش …
قصه جذاب و شنیدنی آقا مهدی زنبوردار
,

آقا مهدی زنبوردار

  یکی بود یکی نبود. آقا مهدی زنبوردار به تازگی به همراه خانواده و زنبورهاش به شهر قصه‌ی ما نقل مکان کرده بودن. آقا مهدی زنبورهای زیادی داشت و هر روز صبح تا عصر توی باغ پروش زنبورش بود تا به اون‌ها رسیدگی کنه. آخه زنبورداری هم مثل…
قصه جذاب و شنیدنی آقا احسان شیشه بر
,

آقا احسان شیشه بُر

  یکی بود یکی نبود. مهتاب خانم یکی از ساکنین شهر صبح یکی از روزهای بهاری که هوا خیلی خوب و دلچسب بود از خواب بیدار شد و بعد از شستن دست و صورتش پنجره‌های خونه رو باز کرد تا هوای تازه به داخل خونه بیاد و صدای زیبای پرنده‌ها شنیده ب…
قصه جذاب و شنیدنی آقا رضا خیاط
,

آقا رضا خیاط

      یکی بود یکی نبود. برای عروسی سهیلا خانم و حسن آقای راننده، همه‌ی اهالی دعوت داشتن. شهلا خانم هم که از دوستای صمیمی سهیلا خانم بود تصمیم گرفته بود توی جشن شرکت کنه. برای همین به بازار رفت تا یک لباس خوب و ق…