قصه جذاب و شنیدنی خرگوش و چاه آب
,

خرگوش و چاه آب

  یکی بود یکی نبود ، روزی روزگاری در یک دشت خیلی بزرگ و سرسبز حیوونای زیادی در کنار هم زندگی می کردن.بچه ها این دشت زیبا پر از جنگل و سبزه و کوه های بلند و قشنگ بود.در تمام طول سال آب از کوهستان به پایین دره و توی رودخانه …
قصه جذاب و شنیدنی سکه های طلا و مرد طمعکار
,

سکه های طلا و مرد طمع کار

  روزی روزگاری توی یک شهر بزرگ مرد طمعکار و خودخواهی به نام سم زندگی میکرد. سم مردی حریص و خودخواه بود. اون همیشه آرزو می کرد که پول زیادی داشته باشه و هیچوقت از گول زدن و فریب دادن بقیه برای پول درآوردن بیشتر ناراحت نمیشد. از…
قصه جذاب و شنیدنی پوپی ،جغدی که از تاریکی می ترسید
,

پوپی ، جغدی که ازتاریکی می ترسید

        روزی روزگاری در یک جنگل سرسبز و قشنگ جغد کوچولویی به اسم پوپی با مامان و باباش زندگی میکرد. پوپی یه شب رو کرد به مادرشو گفت :" من نمیخوام پرنده شب باشم، از تاریکی خوشم نمیاد ، شب زشته و اصلا هم …
قصه جذاب و شنیدنی اسب و حلزون
,

اسب و حلزون

  روزی روزگاری توی یک جنگل سرسبز و بزرگ اسب قهوه ای زیبایی زندگی میکرد. اسب قصه ما خیلی از خودراضی و مغرور بود و همش به زیبایی و سرعت زیاد خودش مینازید و فکر میکرد که از همه حیوونای جنگل بهتر و سریع تره.یک روز همینطور که دا…
قصه تصویری روباه کوچولوی شجاع
,

قصه تصویری روباه کوچولوی شجاع

  یکی بود یکی نبود، توی یک دشت ماسه ای بزرگ یه روباه شنی کوچولویی به اسم رابل با مادرش زندگی میکرد. چون روزا هوا خیلی گرم بود رابل هر روز عصر به مدرسه عصرونه ای که روی یک تپه بلند بود میرفت و درس و مشق یاد می گرفت ، اما ا…
قصه جذاب و شنیدنی بز پادشاه
,

بز پادشاه

  یکی بود یکی نبود ، روزی بود و روزگاری بود، توی یک مزرعه قشنگ و سرسبز حیوونای زیادی کنار هم زندگی می کردن. یه روز حیوونای مزرعه با هم تصمیم گرفتن برای اینکه نظم و انظباط بین حیوونا همیشه برقرار باشه و همه حیوونا با آرامش و راح…
قصه جذاب و شنیدنی دوستی خرس
,

دوستی خرس

  روزی بود و روزگاری بود. در زمان های قدیم، یک پیرمرد دهقان بود که تمام عمر خود شو در کار کشاورزی و باغبانی گذرانده بود و کم کم باغ بزرگی در خارج شهر خریده بود و توی اون باغ درختای میوه دار زیادی کاشته بود . پیرمرد دهقان می…
قصه جذاب و شنیدنی خرچنگ و مرغ ماهیخوار
,

خرچنگ و مرغ ماهیخوار

  روزی بود و روزگاری بود یک مرغ ماهیخوار بود که بر لب دریاچه کوچکی خونه داشت و از همه کارهای دنیا دلش به این خوش بود که هر روز یه ماهی بگیره و بخوره و شب همون جا بخوابه تا دوباره گرسنه بشه و باز روز ازنو و روزی ازنو. مدتها این…
قصه جذاب و شنیدنی روز شهربازی
,

قصه تصویری روز شهربازی

یکی بود یکی نبود ، توی یک شهر بزرگ و زیبا که پر از پارک و شهر بازی و خوراکی های خوشمزه بود سه تا موش کوچولو با مامان و باباشون زندگی میکردن. موش اولی اسمش موشی بود ، موش دومی اسمش موشک بود و موش سوم هم موش موشک. این سه تا داداش موشیا…