روزی روزگاری توی یه روستای کوچیک و دورافتاده ای، شخصی به نام وینسنت زندگی می کرد. وینسنت نقاش ماهر و مرد درستکاری بود. اون دیوار خونه ها و قایق هارو رنگ می زد و نقاشی می کرد و کارشو با سختکوشی و صداقت انجام می داد.
مشتری: “وینسنت چندتا حصار دارم که خیلی زود باید رنگ بشن وگرنه زنگ میزنن.”
وینسنت: “باشه همین الان شروع می کنم.”
مشتری: “فقط…فقط یه مشکلی هست. نمیتونم بیشتر از 4 سکه ی برنزی بهت بدم. میدونم خیلی کمه ولی فقط همینقدر پول دارم. اگه حصار ها زنگ بزنن خرج بیشتری رو دستم میذارن.”
وینسنت: “مشکلتونو می فهمم خانوم. رنگ کردن وظیفه و کار منه. هیچکس نباید به کار نه بگه.”
وینسنت خودش مرد خیلی فقیری بود حتی بعضی شب ها گرسنه به خواب می رفت اما براش مهم نبود و هیچوقت از مشتری هاش پول بیشتری نمی خواست. اون همه ی روز رو سخت کار می کرد و به هرچیزی که بدست می آورد راضی بود. یروز خوب تاجر ثروتمندی به دیدن روستا اومد. اون و خونوادش تصمیم داشتن تا مدت کوتاهی توی روستا بمونن.
تاجر با کالسکه گرون قیمتی وارد روستا شد و چندتا درشکه دیگه هم دنبالش اومدن. همه ی اونها پر از میوه و لباس بودن. روستایی ها با دیدن اونها که داشتن از جلوی خونه هاشون رد میشدن تعجب کرده بودن! روز بعد تاجر از وینسنت خواست به خونش بره. در بین راه وینسنت دوستش تام رو دید.
تام: “هی وینسنت چطوری؟ کجا داری میری؟”
وینسنت: “سلام تام. دارم میرم خونه ی اون مرد تاجر. انگار یه کاری برام داره.”
تام: “واقعا؟ گوش کن! اون خیلی پولداره. موقعیت خیلی خوبیه. بیشتر از اون پولی که از بقیه میگیری ازش بگیر. خیلی هم عادلانست. مطمئنم اصلا هم براش مهم نیست که قراره چقدر بهت بده.”
وینسنت: “نه تام! کجاش عادلانست؟ چطوری بیشتر از بقیه ازش پول بگیرم؟ این کار کلاهبرداریه. اگه کارمو دوست داشته باشه اونموقع خودش میتون هپول بیشتری بهم بده اما من باید صادق باشم و قیمت واقعی رو بهش بگم.”
تام: “هی وینسنت…من دوستتم صداقت تو قابل احترامه اما صداقت که نمیتونه شکمتو سیر کنه. تو خیلی سخت کار میکنی اما آدم های این روستا هیچوقت پول کافی ندارن که بهت بدن. به حرف من گوش کن! تو حداقل باید پنج سکه ی طلا واسه ی کاری که ازت می خواد ازش بگیری.”
وینسنت: “پنج سکه ی طلا؟؟؟ نه من تاحالا از هیچکس پنج سکه ی طلا نگرفتم. من نگرانی تورو درک می کنم دوستم. ممنونم که بهم توجه کردی و نگرانی اما خداروشکر از درآمدی که دارم خیلیم راضیم.”
تام: “باشه! وظیفم بود بهت بگم دیگه خود دانی.”
وینسنت با دوستش خداحافظی کرد و به راهش ادامه داد…می دونست که تام فقط می خواست کمک کنه. همین که وینسنت وارد خونه ی مرد تاجر شد، هوش از سرش پرید! اون خونه مثل یه قصر بزرگ و زیبا بود.
تاجر: “سلام! تو باید وینسنت نقاش باشی درسته؟”
وینسنت: “بله آقا خودمم. باید برام کاری داشته باشین…”
تاجر: “خب آره. نگهبان قایق من به مرخصی رفته و فردا غروب برمیگرده اما تو باید قایقم رو رنگ کنی. میتونی امشب رنگش کنی وینسنت؟”
وینسنت: “آره میتونم! قایق کجاست؟ همین الان می خوام شروع کنم.”
تاجر: “خوبه اما نگفتی چقدر برام تموم میشه وینسنت؟”
وینسنت: “واسه یه رنگ کردن قایق، چهار سکه ی برنزی می گیرم. کمتر از این نمیتونم قیمت بدم.”
تاجر: “چهار سکه ی برنزی؟؟ فقط همین؟ خب مطمئن باش یه پنی هم کمتر از چیزی که خواستی بهت نمیدم. همین الان چهار سکه ی برنزی رو بهت میدم بفرما. قایق نزدیک رودخونست هروقت کارت تموم شد خبرم کن.”
وینسنت پول رو گرفت و به فروشگاه رفت و رنگ خرید…اون بدون اتلاف وقت به سمت خونه ی تاجر رفت اما همین که خواست کارشو شروع کنه متوجه ی یه سوراخ بزرگ شد که درست در وسط قایق قرار داشت…
وینسنت: “وای این خیلی خطرناکه! اول باید این سوراخو پر کنم.”
وینسنت سوراخ رو پر کرد و شروع کرد به رنگ زدن و ساعت ها بدون این که چیزی بخوره کار کرد… بالاخره رنگ آمیزی قایق تموم شد و وینسنت رفت تا تاجر رو خبر کنه که بیاد و قایق رو ببینه…
تاجر: “وای این خیلی فوق العادست. کارت عالیه وینسنت. بیا این چهار تا سکه ی نقره هم بگیر. واقعا لیاقتشو داری. اگه چیز دیگه ای واسه رنگ زدن داشته باشم فقط به خودت میگم.”
وینسنت: “شما مرد بزرگواری هستید. با اجازه من مرخص میشم.”
صبح روز بعد خانواده ی تاجر به قایق سواری رفتن…تاجر کنار رودخونه با اونها خداحافظی کرد و به خونه برگشت. همین که به خونه رسید نگهبان قایق رو دید که داشت به طرفش می رفت…
نگهبان قایق: “آقا یه هفته زودتر اومدین اینجا؟”
تاجر: “آره خوانوادم اصرار کردن بیان روستارو ببینن. حالا هم رفتن اولین سفرشونو با قایق تجربه کنن.”
نگهبان قایق: “چی؟؟ نه اونها همین الان باید برگردن!”
تاجر: “چرا نگرانی؟ بهترین قایقرانو خبر کردم تا اونهارو اطراف روستا بچرخونه. همه چی خوبه…”
نگهبان قایق: “شما متوجه نیستید آقا یه سوراخ بزرگ درست وسط قایق هست. خوانوادتون غرق میشن. من امروز می خواستم تعمیرش کنم.”
تاجر: “چی؟؟؟؟ نه! همسرم! بچه هام!”
تاجر و نگهبان قایق با سرعت به طرف رودخونه رفتن اما قایق از نظر ناپدید شده بود…اونها ساعت ها گشتن و گشتن…
تاجر: “جیمز! لیلی….”
نگهبان قایق: “خانوم صدای من رو میشنوین؟”
اما هیچ جوابی نیومد…تاجر همونجا زانو زد و گریه کرد.
تاجر: “من چیکار کردم؟؟ خونوادم! نباید هیچوقت اجازه می دادم سوار قایق بشن.”
همونطور که تاجر اونجا نشسته بود و خودشو سرزنش می کرد، همسر و بچه هاش با همون قایق برگشتن.
همسر تاجر: “عزیزم چیشده؟ چرا داری گریه می کنی؟”
تاجر: “ای وای! همتون سالمین؟؟؟ خیلی نگرانتون بودم! یه سوراخ بزرگ تو قایق بود فکر کردم همتونو از دست دادم و غرق شدین.”
قایقران: “هیچ سوراخی تو قایق نیست آقا مثل یه قایق نوئه…”
تاجر: “خیلی خوشحالم که همتون سالمین اما متوجه نمیشم که چطور ممکنه؟ من می دونستم که یه سوراخ بزرگ درست وسط قایقه اما قبل رفتنم فرصت نکردم تعمیرش کنم اخه پس کی تعمیرش کرده؟؟؟”
تاجر یکم فکر کرد و خیلی زود فهمید جریان از چه قراره و چه اتفاقی افتاده…این بوده که فورا یک نفر رو فرستاد دنبال وینسنت نقاش. وینسنت به خونه ی تاجر اومد…
تاجر: “وینسنت…اینو بگیر دوست من.”
وینسنت: “این چیه؟؟”
تاجر: “این پاداش توئه. صد سکه ی طلا.”
وینسنت: “چی؟؟؟ پاداش برای چی؟؟”
تاجر: “پاداش صداقت و سختکوشیته. تو جون خوانواده ی منو نجات دادی وینسنت. تو سوراخ قایق رو درست کرده بودی. اون وظیفه ی تو نبود و اصلا هم برای اونکار پول بیشتری ازم درخواست نکردی.”
وینسنت: “اما…آقا صد سکه ی طلا برای پر کردن سوراخ کوچیک توی قایق خیلی زیاده.”
تاجر: “وینسنت! صد سکه ی طلا در مقایسه با زندگی هایی که نجات دادی چیزی نیست. خواهش می کنم قبولش کن.”
وینسنت نمی تونست سرنوشتتو باور کنه. تا دیروز فقط نقاش ماهری بود که می تونست اندازه ی سیر کردن شکمش پول دربیاره و امروز صاحب کلی طلا شده بود. از اون روز به بعد وینسنت دیگه هیچوقت گرسنه نخوابید چون پاداش صداقت و سختکوشیش رو گرفته بود.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)




سلام خیلی قصه قشنگی بود 🌹
لطفا قصه های جادویی هم بگذارید ممنون میشم😘😘😍😍😍😍♥️♥️♥️♥️
سلام خیلی ممنونم از نظر و پیشنهاد خب شما
سلام عالی بود خسته نباشید.
ولی چند وقته چرا داستانهاتون عکس ندارن دخترای من خیلی عکساشون دوست داشتن
و اینکه اگر میشه اسم شخصیت هارو اسم ایرانی بزارید تا بچه های کوچیک بهتر درک کنن ممنونم
در قصه های کارتونی بچه ها می تونن فیلم قصه رو دنبال کنند و نیازی به عکس نیست، اما قصه های صوتی عکس دارند و میتونید از قصه های صوتی وولک برای کودک خودتون استفاده کنید
عععععععععععععععااااااااااااااااااااااااااااااااااااللللللللللللللللللللللللللللللییییییییییییییییییی
تشکر
سلام خانم خالقی جون شبتون بخیر قصه ی امشب واقعا عالی بود ،فهمیدم که صداقت پاداش داره و باید هر چقدر میتونیم صادق باشیم
بسیار عالی
خیلی برداشت خوبی داشتی آفرین ساینای عزیز
عالی بود تشکر از شما 🌹🌹🌹🌹🌹
ممنون از همراهیتون با وولک
قصه ی امشب خیلی خیلی عالی بود😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍❤️❤️💖💖
خیلی ممنونم از نظر خوب شما
عالی بود
تشکر
خیلی خوب بود،ممنون
ممنون از همراهی شما
عالی
تشکر
داستان بسیار آموزنده ای بود. 🙏🌹🌺💐
خیلی ممنونم از نظر و لطف شما
بله واقعا
عالی بود
تشکر
قصه تصویری نمیاره
حدود 10 تا 15 ثانیه صبر کنید تا پلیر نمایش داده بشه
ممنون از صبر و همراهیتون دوست عزیز
تبلیغش هم دیدم ولی نمیاره
مشکل بررسی میشه
ممنون که برامون نوشتی
خیلی قصه ی خوبی بود ممنونم 😘☺😍😍😘
ممنون از همراهی شما
عالی
تشکر
سلام، بسیار عالی
میشه نویسنده داستان هم بفرمایید برای داستان خوانی پسرم برای مدرسه لازم دارم. ممنونم
سلام و تشکر از همراهی شما
تمامی داستان های ما توسط تیم وولک برای شما عزیزان تولید میشوند.
شما عالی هستید
تشکر النای عزیزم