یکی بود یکی نبود ، در یک شهر بزرگ و زیبا پسر کوچولویی به نام فرید به همراه پدر و مادرش زندگی می کرد.فرید خیلی خوشحال بود بچه ها آخه فردا تولدش بود و اون هفت ساله میشد.فرید با خودش فکرکرد:” من میخوام دوستامو به جشن تولدم دعوت کنم” و بعد از خونه بیرون رفت.دوستاش وقتی دیدن که فرید داره میاد فریاد زدن:” فرید اومده ”
بعضی از دوستاش گفتن:” اون باید تو تیم ما بازی کنه” و بعضی دیگه از اونا گفتن:” نه، اون با ما بازی میکنه”
بچه ها جونم با اینکه فرید ازهمه کوچکتر بود اما از همه ی دوستاش سریع تر می دوید و از همه هم بهتر توپا رو پاس می داد.

یکی از دوستای فرید که اسمش سامی بود اصرار کرد:” فرید بمون و با ما بازی کن”
رامین گفت:” بله ، لطفا بمون”
فرید با خودش فکرکرد:” دوست دارم بمونم اما شاید مامانم به کمک من نیاز داشته باشه” بعد اون به دوستاش گفت:” من فقط اومدم تا شما رو به جشن تولدم که فرداست دعوت کنم”
یکی از دوستای فرید گفت:” خب اگر تولدت فرداس پس چرا انقدر برای برگشتن به خونه عجله داری؟”
فرید جواب داد:” آخه تو خونه منتظرمن”
در همون موقع سامی خندید و گفت:” پسرا میتونن بیرون بمونن و بازی کنن”
رامین با تمسخر و پوزخند گفت:” نگو که می خوای بری و تو کارای خونه کمک کنی”
در همین موقع دوستاش با صدای بلند خندیدن و گفتن:” فقط دخترا کارای خونه رو انجام میدن”

بله،فرید گیج و آشفته شده بود بچه ها.اوندر حالیکه متعجب شده بود با خودش فکر کرد:” چرا اینا به من می خندن؟”
فرید گفت:” قراره برم با دختر عمم شیلا بازی کنم، من می خوام اونو به جشن تولدم دعوت کنم”
درهمین موقع بود که دوستاش یه بار دیگه زدن زیر خنده.سامی در حالی که می خندید با تعجب پرسید:” تو با دخترا بازی میکنی؟”
فرید با خودش فکرکرد:” چرا من نباید با دخترا بازی کنم؟من متوجه نشدم که دختران کارهایی را انجام می دهند که پسرها انجام نمی دهند.”
فرید همیشه تو کارهای خونه به مامانش کمک می کرد و از این کار لذت می برد بچه ها.اما امروز دوستاش باعث شدن که اون یه جور دیگه فکر کنه.

وقتی فرید به خونه رسید ، تصمیم گرفت که طرز فکرش رو تغییر بده و یه جور جدیدی رفتار کنه.اون در رو باز کرد و صدا زد:” مامان کجایی؟ من گرسنمه”
مامانش جواب داد:” من اینجام، تو آشپزخونه، بیا پیش منو ناهارتو بخور” ولی درعوض فرید به اتاق نشیمن رفت.اون فریاد زد:” من می خوام اینجا غذا بخورم”
فرید اخیرا خوب غذا نمی خورد به خاطر همین مامانش به حرفش گوش کرد و کاری که می خواست رو انجام داد.اون غذای فرید رو توبشقاب ریخت و براش اورد.

فرید یه کم غذا خورد وبعد بشقابش رو گذاشت کنار.اون دستور داد:” این بشقابو برگردون تو آشپزخونه”
مامانش متوجه گستاخی اون شد و فهمید که چقدر داره بی ادب وزشت حرف میزنه.اون گفت:” من سرم شلوغه،لطفا خودت اون بشقاب رو به اشپزخونه ببر”
فرید محکم گفت:” من بشقابمو تو آشپزخونه نمیبرم،فکر میکنی من دخترم؟”
مامانش جاخورد و تعجب کرد.” کی بهت گفته که پسرا بشقابارو نمی برن تو آشپزخونه؟”
فرید گفت:” هیچ کس بهم نگفته،خودم می دونم”

درست در همون لحظه بابای فرید از سر کار اومد و یک راست به آشپزخونه رفت.اون گفت:” به به عالیه، خورشت قیمه، من سالادو درست میکنم”
فرید حسابی تعجب کرد.” اگر پسرا کارای خونه رو انجام نمیدن،پس چرا بابا می خواد سالاد درست کنه؟”
درهمون موقع بابا صدا زد:” پس فرید که دوست داره کمک کنه کجاس ؟”
مامان گفت:” اون میاد، بهش فرصت بده تا دستاشو بشوره”
فرید معمولا از کمک کردن تو کارای خونه و آماده کردن غذا لذت می برد اما امروز نگران بود که کسی اونو ببینه.فرید فکر کرد:” بابام تو آشپزخونه کمک میکنه،اون یه مرده اما به نظر میرسه که براش اهمیتی نداره،شاید پس کمک کردن تو آشپزخونه اشکالی نداشته باشه”

فرید به باباش کمک کرد،اما تمام مدت نگاهش به بیرون بود.اون فکر کرد:” اگه دوستام منو ببینن چی؟”
باباش پرسید:” چی شده فرید؟ چیزی نگرانت میکنه؟”
فرید جواب داد:”اگه کسی ببینه که تو آشپزخونه مشغول کار کردن هستیم چی؟”
بابا لبخند زد.” این چیزیه که داره تو رو اذیت میکنه و آزار میده؟”
فرید گفت:” نه…یعنی بله”
بابا پرسید:” درست کردن سالاد و آماده ردن غذا چه اشکالی داره؟”
فرید آهسته زیر لب گفت:” این کارا دخترونه س”
باباش به شوخی گفت:” شاید ما به یه دختر بچه احتیاج داریم تا کارای خونه رو برامون انجام بده”

فرید به این فکرکرد.”زندگی با یه خواهر کوچولو چه طوریه؟آیا با اون بازی می کنم؟آیا میذارم تا تمام کارای خونه رو خودش به تنهایی انجام بده؟میذارم تا بره بیرونو بازی کنه؟شاید داشتن یه خواهر خوب باشه،همه چی متفاوت میشه و فرق میکنه اما حتماجالب خواهد بود”
بعد از اینکه غذا خوردن ،بابا به فرید گفت:” آماده شو، میریم به عمه ت یه سری بزنیم”
فرید همیشه عاشق این رفت و آمدها بود ولی الان مطمئن نبود که می خواد این کار روانجام بده یا نه.اون با خودش فکر کرد:” من نمی خوام با دخترا بازی کنم،حتی بادختر عمه م شیلا”
پدرش متوجه تردید و دودلی فرید شد، اون گفت:” با رفتن به خونه ی عمه ت مشکلی داری فرید؟”

وقتی فرید و پدرش به خونه ی عمه رسیدن ،شیلا و پدرش رو دیدن که تو حیاط خونه مشغولا باغبونی بودن.شیلا با هیجان فریاد زد:” فرید، بیا ببینو سورپرایز شو” و با دست به زمین اشاره کرد.” میخوای مثل من یه درخت سیب بکاری؟میتونی اونو کنار درخت من بذاری”

شیلا در کاشتن درخت به فرید کمک کرد.بعد هم به نوبت به درختا و گیاهان آب دادن.فرید با اینکه داشت حسابی از این کار لذت می برد اما تصمیم گرفت که احساسش رو نشون نده.
شیلا مرتب از فرید می پرسید:” از خودت و کاری که انجام میدی لذت میبری؟” و فرید هم هربار بدون شوق و ذوق جواب میداد:” فکر میکنم اینطور باشه”
اما وقتی بچه هاشروع به آب پاشیدن به همدیگه کردن ، فرید تصمیمش رو فراموش کرد.اون نتونست خوشحالیش رو پنهان کنه و با تمام وجودش داشت لذت میبرد و کیف می کرد.حتی پدرش که اون طرف باغ بود میتونست صدای خنده هاش رو بشنوه.

وقتی پدر و فرید به خونه برگشتن ، مادر رو در حال آماده کردن خونه برای جشن تولد دیدن.اون گفت:” چقدر خوب که اینجایین، من به کمکتون احتیاج دارم، فرید لطفا کمکم کن تا با هم کیکرو درست کنیم”
پدر گفت:” من چی کار کنم؟”
“شما تو نقاشی کردن مهارت داری، میتونی وقتی کیک آماده شد اونو تزئین کنی”
فرید به پدرش نگاه کرد که داشت اسم اونو با شکلات روی کیک می نوشت.فرید گفت:” بذار کمکت کنم”
پدر با لبخند گفت:” نمیترسی که کسی تو رو ببینه؟”
فرید در حالی که می خندید گفت:” دیگه نه”

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





عالییییییی وای خیلی قشنگ بود
ممنون وولک
ممنون از همراهی شما
خیلی خوبه ممنون
تشکر
ممنون
تشکر
عالی
تشکر
ممنون
ممنون از همراهی شما
عالی بود تشکر از شما
ممنون از همراهی شما
سلام خانم خالقی عزیز شب بخیر قصه ی امشب عالی بود
سلام ساینای عزیز
ممنون از این که نظرتو برام نوشتی دوست خوبم
ممنون بابت قصه های قشنگتون.🌹….ببخشید یه سوال داشتم شما هر شب قصه های جدید می زارید؟🌸
ممنون از همراهی با وولک دوست من
بله عزیزم؛ ما هرشب یک قصه جدید براتون داریم، یک شب قصه صوتی و یک شب هم قصه های تصویری و کارتونی
سلام خانم خالقی عزیز🌹
شبتون بخیر🌑
قصه ی امشب عالی بود.
سلام حنانه جان ممنونم از نظرت عزیزم
عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی ♥🧡💛💚💙💜💗
تشکر
سلام خانم خالقی من از این داستان قشنگ ممنونم😇😇😇😇🙏🙏🙏🥰🥰😁😁😁😁
سلام دوست خوبم
منم از نظرت قشنگت و همراهی با وولک ازت تشکر می کنم
عالی من همیشه قصه هایشما گوش میدهم
چه عالی
ممنونم که با ما همراهی دوست من
همیشه قصه های شما فق الادس
ممنونم از نظر قشنگت نیکای عزیز
قصه های خیلی خوبی دارین ولی انقدر تبلیغات هست متن قصه به زحمت دیده میشه
خیلی ممنونم از همراهیتون با وولک
سعی کردیم پلیر قابل نمایش و واضح باشه براتون، بازم ممنون از اینکه نظرت رو نوشتی عزیزم
داستان خیلی زیبا و آموزنده ای بود. 🌹💐🌺🙏
تشکر میکنم از نظر قشنگت دوست خوبم
خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خوب😊😊😊😊😊
ممنونم از همراهی و نظر خوب شما
سلام عالی بود
تشکر
عالی 💕🤪🤪🤪😍😍😁😁😁🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤑🤪🤪🤪😝😝🤪😗😗😗😉😉😁
تشکر
عالی بود تشکر از وولک و قصه گوی محترم
تشکر از همراهی شما
مثل همیشه عالی و دوستاشتنی بود ممنون خاله صدف جونم😙😙😙
خیلی ممنونم از همراهی و انرژی خوبت دوسن من
خوب بود ممنون از قصه گو
ممنون از همراهی شما
عالی من برای داداشم موندم خیلی زود خوابش برد
چه عالی
ممنونم که با ما همراهی
عالی مثل همیشه من عاشق داستان های شما هستم خیلی دوستون دارم خانم خالقی♡♡♧♧♤◇♡♤■□●○•°¤▪☆
چه عالی
منم خیلی شمارو دوست دارم دوست خوبم
عالی بود واقعا ازتون تشکر میکنم بچه هام خیلی دوسدارن
چقدر خوب!
ممنونم از همراهی شما و انتخاب وولک
عا لی
تشکر
خیلی خوب بود از داستانتون خوشم اومد😇😇😇
چه عالی
ممنون که نظرتو رو برامون نوشتی دوست خوبم
سلام خیلی عالیییییی بود
تشکر
خخییللییی خخخوووببب
ممنونم از نظرت زینب جان
منم کمک می کنم به صدف قصه گو بهترین قصه گو او
❤️👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻
چه عالی ممنونم کیمیاجان
🥰🥰🥰🥰🥰❤❤❤❤⚘❤⚘⚘⚘⚘⚘💋💋💋🌺
همیشه قصه ها آموزندس
چون وسیله ها و کل نعمت های خدا برای همه است دختر پسر نداره
کاملا درسته
آفرین دوست خوبم
عالی بود ممنون🥰
تشکر دوست خوبم
تشکر آیه عزیزم
سلام خاله صدف عزیزم داستان شما قشنگ ترین بود ممنون که برای بچه ها زحمت میکشید خیلی خوشحالم که در سایت وولک میتونم کلی قصه ی قشنگ گوش بدهم واقعا مرسی از همکاران خوبتون هم تشکر کنین خدانگدارتون خاله صدف عزیزم😘❤😙💕
خواهش میکنم دوست عزیزم
آخجون کیک شکلش که قشنگ بود خدا کنه مزش خوشمزه باشه ممنون وولک جان یه پسر بادختر