قصه جذاب و نیدنی سنجاب کوچولو دیگه تنها نیست
4.4/5 - (95 امتیاز)

 

 

یک روز صبح فندق ، سنجاب کوچولوی قصه ما بیشتر از روزهای دیگه تو رختخوابش موند ، اون اصلا دوست نداشت از جاش بلند بلشه بچه ها، اون هیچ کاری نداشت که انجام بده و از همه بدتر فندق هیچ دوستی نداشت تا باهاش بازی کنه. اون با خودش فکر کرد :” ممکنه همینطوری به خوابیدنم ادامه بدم” سنجاب کوچولو همینطور که داشت با خودش فکر می کرد ناگهان متوجه شد که خونش داره به شدت می لرزه و تکون میخوره. اون با خودش گفت : ” وای زلزله” و بلافاصله بیدارشد و از رختخوابش بیرون پرید.

 

 

 

اما… هیچ زلزله ای در کار نبود بچه ها ، اون فقط موریس ، سمور دریایی شیطونی بود که از شاخه درختی که فندوق روش لونه داشت ، آویزون شده بود و داشت تاب می خورد.

 

فندق با عصبانیت به موریس گفت :” تو دیوونه ای ، صبح به این زودی یه همچین سر و صدایی راه میندازن آخه؟”
موریس جواب اد :” مشکل چیه؟ چت شده؟ تو چرا نمی تونی بیای بیرون و بازی کنی؟”
فندق جوابی نداشت چون که نمی خواست موریس بدونه که اون هیچ دوستی برای بازی نداره.

 

 

موریس همونجور که داشت پوست تنش رو خشک می کرد گفت :” من فکر کنم بدونم مشکل تو چیه، توفقط از وضعیت خودت خسته شدی و حوصله ات سر رفته که گاهی اوقات برای همه ما اتفاق میفته، آیا تا به حال فکر کردی که چرا ما سمورها همیشه شاد و خوشحالیم؟ به خاطر اینکه ما هر روز یک دوست جدید و تازه پیدا می کنیم”
فندوق با شک و تردید به موریس نگاهی انداخت و گفت :” پس اینجوری باید بیشتر از صد تا دوست داشته باشی”
موریس گفت :” اوه ، شاید حتی بیشتر از این ،با من بیا تا بعضی از دوستا و رفیقام رو بهت نشون بدم”
فندق اون لحظه نتونست حرفای موریس رو باور کنه ولی به اندازه کافی برای رفتن با اون کنجکاو شده بود ، پس با هم به راه افتادن.

 

 

موریس وسط یک تکه زمین پر از گل پرید و گفت :” اینجارو نگاه کن ، اینا بعضی از دوستای من هستن”
فندق با صدای بلند گفت :” ولی اینا فقط یه تعدادی گل بی عقل و زبون بسته و ساکت ان ، اینا که دوست نیستن”
موریس با اصرار گفت :” چرا نیستن ؟ آیا اونا با بوی خوبشون دوست داشتنی نیستن؟ به اونا نگاه کن ، به نظر میاد که همشون دارن به ما لبخند می زنن.کسی که به من لبخند می زنه دوست منه.”

 

 

بعد موریس گفت :” حالا بیا تلاش کنیم تا پروانه ها رو بگیریم،اونا میتونن دوستای خیلی حقه باز و کلکی باشن”
فندق هنوز هم فکر می کرد که موریس کم عقل و نادونه و رفتارای بچه گانه انجام می ده، امابا این حال فندق دنبال پروانه ها دویدن و گرفتنشون رو خیلی دوست داشت. هر وقت موریس یه پروانه رو می گرفت ، سریع ازادش میکرد و اجازه می داد که دوباره پرواز کنه و بره. موریس با خنده گفت :” ما نباید دوستامون رو زندانی کنیم” و با صدای بلند خندید.

 

 

 

بعد از بازی با پروانه ها اونا رفتن و رفتن تا به یه رودخونه رسیدن. موریس یک ردیف سنگ رو نشون داد که از این طرف رودخونه به اون طرف رودخونه چیده شده بودن. موریس گفت:” این دوستام بیشتر از یک پل سرگرم کننده و بامزه هستن” اما فندق خیلی هم مطمئن نبود که واقعا اینطوری باشه.

فندق دونه دونه از روی سنگا به روی سنگ بعدی پرید، اون تقریبا به اون طرف رودخونه رسیده بود که ناگهان لیز خورد و به داخل آب افتاد.
همونطوری که فندوق با پوست و دم خیس که آب ازشون چکه چکه می کرد به لب رودخونه رسید،با عصبانیت فریاد زد :” من فکر می کردم که آب هم یکی از دوستای تو باشه”
موریس با خنده گفت :” البته که هست ،دلیلی نداره که ناراحت باشی ،آب می تونه خیلی هیجان انگیز و سرگرم کننده باشه، با من بیا تا بهت نشون بدم”

 

 

موریس که داشت زیر یه آبشار کوچولو آب تنی میکرد رو کرد به فندق و گفت :” من عاشق آبم ،اون منو قلقلک میده و حسابی خنکم می کنه”
حالا فندق مجبور به خندیدن شد.اون از اینکه تا به حال متوجه این همه قشنگی و زیبایی در اطرافش نشده بود و اصلا به اونا دقت نکرده بود کمی احساس خجالت و نادونی کرد.
بعد از اینکه آب تنی موریس تموم شد، آب قطره قطره داشت ازهر دوتای اونا چکه می کرد وحسابی خیس و مرطوب بودن. اونا خودشون رو تکوندن و قطره های آب رو به این ور و اون ور پرتاب کردن. بعد موریس تندی از تپه بالا رفت و دستهاش رو از دو طرف باز کرد. اون گفت :” حالا بیا اجازه بدیم دوستم باد پوست بدنمون رو خشک خشک کنه” و اینطوری شد که پوست بدنشون کاملا خشک وپاکیزه شد.

 

 

بعد موریس به فندق گفت :” بیا بریم اون طرف زیر نورخورشید دراز بکشیم”
تابش نور گرم افتاب روی پوست شکمشون، احساس خیلی خوبی رو تو فندوق و موریس به وجود اورد. فندق با خودش گفت :” من فکر میکنم که خورشید یکی از بهترین دوست هایی هست که ما داریم ” اما به موریس حرفی نزد. بعد از مدتی موریس گفت :” من خیلی گشنمه” ، حالا فندوق بود که داشت حرف می زد و می گفت :” با من بیا ، من کسی رو میشناسم که می تونه به ما مقداری خوراکی برای خوردن بده”
موریس گفت :” منظورت یه دوسته؟” ، فندوق با خنده گفت :” آفرین درست گفتی” و بعد به سرعت دویدن واز اونجا دور شدن.

 

 

فندق به موریس درخت سیبی رو نشون داد که پر از سیب های قرمز رسیده و آبدار بود. موریس با خنده گفت :” من از دوستت خیلی خوشم اومد” فندق هم جواب داد :” منم همینطور”

 

 

بعد اون دوتا روی شاخه درخت سیب نشستن و به ابرهایی که تو آسمون در حال عبور بودن نگاه کردن.حالا دیگه خورشیدداشت کم کم غروب می کردو وقت اون شده بود که فندق و موریس به خونشون برگردن.

 

 

فندوق زیر لب و با خجالت پرسید :” آیا دوست جدیدت رو برای امروز پیدا کردی؟”
موریس گفت :” نه ، پیدا نکردم ، من همه چیز رو فراموش کردم، ما امروز خیلی سرمون شلوغ بود و مشغول بازی بودیم.” بعد اون لبخندی زد و گفت :” تو چطور؟ دوست داری دوست جدیدم باشی؟”
فندق از این فکر و پیشنهاد موریس خیلی خوشش اومد وکلی خوشحال شد، وهمونطور که در حال پارو زدن و حرکت به سمت خونه بودن فندوق موریس رو محکم بغل کرده بود.

 

 

 

بعد از اینکه به خونه رسیدن هردوتا دوست به هم شب بخیر گفتن . موریس گفت :” فردا صبح زود میبینمت ، من دلم میخواد تو دوست های دیگه منومثل خرسا ، خرگوشا و راکون ها رو هم ببینی و باهاشون آشنا بشی” و بعد از روی شاخه درخت سر خورد وتوی آب نا پدید شد.

 

 

اون شب فندق خیلی زود به رختخوابش رفت.اون ساعت بالای سرش رو کوک کرد تا خیالش راحت باشه که فردا خواب نمیمونه و می تونه صبح ، زود و به موقع از خواب بیدار بشه. از همه اینا گذشته اون دلش نمیخواست دوستانی که فردا منتظر دیدنش بودن رو نا امید کنه.

 

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

71 پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      ممنون از نظر خوبتون دوست عزیز ، چشم حتما از این به بعد اسامی راحت تری انتخاب و یا جایگزین می شود

      پاسخ
  1. هلیا
    هلیا می گوید:

    سلام خیلی قصه ی جذاب بود💐💐💐💐🌷🌷🌷🌹🌹🌹🌹🌹🌹❤❤❤❤❤❤❤❤💎💎💎💎💎💖💖💖💖💖💖💖💖

    پاسخ
  2. Ail🥰🥰🥰🥰🥰😍😍😍😍😘😘😝😝😘😗😗😗😗😜😛😛😛😛
    Ail🥰🥰🥰🥰🥰😍😍😍😍😘😘😝😝😘😗😗😗😗😜😛😛😛😛 می گوید:

    💛💛💛💛😛😛😛💝💝💝💝💝💖💖💖💖🖤🖤

    پاسخ
  3. Jci○kbvbnjbkvx}●{{●●●}}●idireuurudr8iigggrggffggfg
    Jci○kbvbnjbkvx}●{{●●●}}●idireuurudr8iigggrggffggfg می گوید:

    🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🍉🥝🥝🥝🥝🥝🥝

    پاسخ
  4. بارانا
    بارانا می گوید:

    دختر من قصه های شما رو خیلی دوست داره هرشب قبل از خواب ازم میخواد تا براش بخونم ، ممنونم از شما

    پاسخ
  5. امین
    امین می گوید:

    سلام و خسته نباشید
    سوالی از شما داشتم ممنون میشم راهنمایی کنین
    شما این داستان ها رو از کجا پیدا میکنین؟ منبع خارجی هست؟ و اگه داخلی هست از مترجم این داستان ها ، حق استفاده اش رو میخرین یا چون معمولا داستان ها کوتاه و ساده هستن نیازی نیست.ممنون میشم راهنمایی کنین

    پاسخ
  6. پارمیسا
    پارمیسا می گوید:

    ععععععععععععععععععععااااااااااااااااااااااااااااللللللللللللللللللللللللیییییییییییییییییییییییییییییییییییی

    پاسخ
  7. پارمیسا
    پارمیسا می گوید:

    خیلی خوب خاله صدف ممنونم و عیدتان مبارک❤❤❤❤❤❤❤❤❤💋😡😵🤣🤣😜🗿🗿😵😜😜🗿🗿🤹‍♂️🤹‍♂️🤹‍♀️🤹‍♀️🕳💦💦👓🕶🧤🧥🧣

    پاسخ
  8. ۱۲۳
    ۱۲۳ می گوید:

    پسرم میگه قصه ی خیلی قشنگی بود
    نقاشی هاش هم بسیار قشنگ کشیدین و انتخاب کردین
    خیلی عالی بود متشکر

    پاسخ
  9. محمد صدرا
    محمد صدرا می گوید:

    سلام. ممنونم ازتون. من وقتی بچه بودم دوست پیدا کردن برام خیلی سخت بود. پسرم وسطش خوابید و من ادامه دادم و از خوندن این قصه خودمم لذت بردم. گاهی چقدر با بهانه های کوچیک میتونیم با هم دوست بشیم. 😍😍

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *