4.4/5 - (93 امتیاز)

 

یکی بود یکی نبود . یکی از روزهای گرم تابستانی توی جنگل سرسبز  وقتی فیل خاکستری از خواب بیدار شد خیلی گرسنه بود. اون تا صبح خواب موز دیده بود و دلش می خواست یک شاخه بزرگ موز پیدا میکرد و یک دل سیر می خورد. اگر چه که فیلی همه میوه ها رو دوست داشت ولی علاقه اش به موز حد و اندازه نداشت.

فیلی گرسنه توی جنگل راه افتاد تا ببینه موزی پیدا می کنه یا نه . بالای درخت گروهی از میمون های دم دراز رو در حال موز خوردن دید. فیلی با حسرت بهشون نگاهی کرد و گفت:” میشه یکی از موزهاتون رو به منم بدید؟”  میمون ها نگاهی به هم انداختند و یکی از اونها گفت:” ما فقط چند تا دونه موز کوچیک داریم.. که اون هم به هیکل بزرگ تو نمی خوره ..اصلا یه دونه موز به کجای تو میرسه؟؟” فیلی با ناامیدی آهی کشید و راه افتاد. ناگهان فیلی صدایی رو شنید که داد می زد:” موز ، موز داریم.. بدو بیا موز شیرین بخر !” اون آهو بود که داشت با گاری زردش موز می فروخت .فیلی با عجله به سمت گاری آهو رفت. گاری پر از موزهای زرد و رسیده بود. فیلی در حالی که آب دهانش رو قورت می داد گفت :” من پولی ندارم .. ولی میشه لطفا یک موز به من بدید؟”  آهو با تعجب نگاهی به فیلی کرد و اخمهاش رو تو هم کرد و گفت:” من از فروش این موزها پول درمیارم.. چرا باید به تو موز مجانی بدم؟ از اینجا برو و مزاحم کار من نشو! ”

فیلی که ناامید شده بود چیزی نگفت و از اونجا دور شد. اون هر چقدر که تلاش کرد نتونست موزی به دست بیاره برای همین ناراحت و غمگین گوشه ای نشست و با خودش گفت:” اگر پول داشتم می تونستم همه موزهای اون گاری رو بخرم..”

همون موقع گنجشک کوچولو که از دوستان فیلی بود پرواز کنان به سمت فیلی اومد و گفت:” سلام فیلی، یه خبر خوب برات دارم. مطمینم خیلی خوشحالت می کنه ”

فیلی با بی حوصلگی گفت:” چه خبری ؟ زودتر بگو” گنجشک گفت:” یک کامیون بزرگ با یک عالمه موز توی جاده کنار جنگل واژگون شده ..الان بیشتر از هزار تا موز وسط جاده افتاده ! من با دیدن اون موزها فقط یاد تو افتادم و چون می دونم تو خیلی موز دوست داری سریع پرواز کردم تا تو رو خبردار کنم ”

فیل خاکستری با شنیدن این خبر خیلی خوشحال شد و با هیجان گفت:” چه خبر خوووبی! از صبح تا حالا دلم میخواست موز بخورم ولی نتونستم! الان فورا خودمو به اونجا میرسونم و یک دل سیر موز می خورم”

فیلی با عجله به سمت جاده ای که گنجشک گفته بود حرکت کرد و خیلی زود کامیون رو پیدا کرد. همونطور که گنجشک گفته بود یک کامیون بزرگ درست وسط جاده واژگون شده بود و کلی موز وسط جاده پخش شده بود. راننده های کامیون که کنار جاده نشسته بودند با دیدن فیلی فریاد زدند و گفتند:” وااای یک فیل وحشی! باید فرار کنیم!”و به پشت بوته ها فرار کردند. فیلی در حالیکه به موزهای وسط جاده خیره شده بود با خودش فکر کرد حالا می تونه هرچقدر که دلش می خواد موز بخوره و هیچ کس هم نمی تونه بهش چیزی بگه ..

اون به طرف موزها رفت ولی وقتی به موزها رسید ایستاد و جلوتر نرفت. اون با خودش فکر کرد:” حتما راننده های کامیون از این تصادف شوکه شدند و خیلی ناراحتند ، اگر من الان این موزها رو بخورم حتما خیلی بیشتر ناراحت میشن و حالشون بدتر میشه ! ” فیلی بدون اینکه موزی بخوره کامیون رو صاف کرد و تمام موزهای ریخته شده رو به داخل کامیون برگردوند.

راننده کامیون و دوستش که از پشت بوته ها فیلی رو نگاه می کردند شگفت زده شدند و با تعجب به هم نگاه کردند و گفتند:” این فیل به جای اینکه موزها رو بخوره اونها رو به داخل کامیون برگردوند!!” وقتی فیلی همه موزها رو جمع کرد و داخل کامیون گذاشت با خرطومش گرد وخاک روی کامیون رو هم تمیز کرد و برگشت تا به سمت جنگل بره ..”

ناگهان راننده که حسابی تعجب کرده بود از پشت بوته ها بیرون اومد و گفت:” صبر کن! تو کمک خیلی بزرگی به ما کردی.. اگر تو نبودی همه موزها در جاده می موندند و له میشدند، ما هم به خاطر این اتفاق کارمون رو از دست می دادیم! ما از تو خیلی ممنونیم ، لطفا مقداری موز رو به نشانه قدردانی از طرف ما قبول کن ..” بعد هم سریع چند دسته موز بزرگ رو به فیلی داد. فیلی با خوشحالی موزها رو گرفت و گفت:” من الان خیلی خوشحالم .. نه به خاطر موزها بلکه به خاطر اینکه تصمیم گرفتم که بهتون کمک کنم ..”

راننده کامیون گفت:” ما همیشه از این جاده عبور می کنیم و موز رو به شهرهای دیگه می بریم . از این به بعد هر بار که از اینجا رد شدیم مقداری موز برای تو می گذاریم تا بخوری! چون تو دوست ارزشمند و مهربون ما هستی و ما هیچ وقت این کمک تو رو فراموش نمی کنیم..” بعد با خوشحالی از فیلی خداحافظی کردند و به سمت شهر راه افتادند.

فیلی هم موزها رو برداشت و به جنگل رفت. اون خیلی خوشحال بود چون حالا بیشتر از چیزی که می خواست موز داشت. اون از همه حیوانات جنگل دعوت کرد که بیان و از موزها بخورند. اون حتی میمون های دم دراز رو که رفتار خوبی باهاش نداشتند رو هم دعوت کرد. میمون ها باور نمی کردند که فیلی انقدر مهربون و بخشنده باشه و  ازش تشکر کردند. بقیه حیوانات هم به خاطر دعوت فیلی ازش تشکر کردند. فیلی گفت:” من امروز فهمیدم که همدلی و کمک کردن به دیگران خیلی باارزشه و نتایج خوبی داره .. وقتی که با کمک و رفتار خوب به چیزی میرسیم خیلی بهتر از اینه که اونو رایگان از دیگران بگیریم ..”

همه حیوانات سرشون رو تکون دادند و از شنیدن حرفهای فیلی خوشحال شدند.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

44 پاسخ
    • فیلی و یه کامیون موز
      فیلی و یه کامیون موز می گوید:

      سلام ممنون از این داستان های زیباتون داداشم و خودم هرشب با این قصه میخوابیم
      سعی کنید قصه های بیشتری بزارید ممنون از شما 🌹 🌹

      پاسخ
      • صدف خالقی (قصه گو)
        صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

        تشکر دوست عزیزم. تو اپلیکیشن انواع قصه هارو داریم از قصه های وولک تا قصه های کهن و ویدیوهای علمی.

        پاسخ
  1. دنیا
    دنیا می گوید:

    سلام خیلی ممنون
    میشه لطفا قصه های جادوگری هم بگذارید😘😘😘😘😘🙂🙂😘😘😘😘😘😘

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوست خوبم، ممنونم که پیشنهاداتت رو برای ما مینویسی
      حتما تو برنامه قصه های جدید قرارش میدیم

      پاسخ
  2. Ail🥰🥰🥰🥰🥰😍😍😍😍😘😘😝😝😘😗😗😗😗😜😛😛😛😛
    Ail🥰🥰🥰🥰🥰😍😍😍😍😘😘😝😝😘😗😗😗😗😜😛😛😛😛 می گوید:

    Ail😆😆😅😅😅😃😃😃😃😃😃😃😃😃😃🤗🤗🤗🤗🤑🤑🤑🤑🤑😰😰😰😰😰😨😭😭😡😡😡💟💖💖💖💖💖💖💝💝💝💝🧡💝🧡❤❤❤🖤🖤💙🙆‍♂️🙆‍♂️🙆‍♂️🦍🦍🦍

    پاسخ
  3. هاناخانوم❤🌹💗
    هاناخانوم❤🌹💗 می گوید:

    مرسی بابت قصه زیباتون
    من از این قصه یاد گرفتم بعضی وقت ها باید فداکاری کنیم و به دیگران کمک کنیم

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      ممنونم که همراه مایی دوست قشنگم
      خیلی برداشت درستی داشتی آفرین هاناخانوم

      پاسخ
  4. Amir
    Amir می گوید:

    قصه های شما بی نظیر هستند اگه میشه لطفا در قصه های بعدی درمورد دایناسور ها بیشتر بگزارید تا فردا خدانگهدار 🙂🙂🥰😴😴

    پاسخ
  5. مهدی پدر علی و السا
    مهدی پدر علی و السا می گوید:

    خیلی آموزنده بود حتی برای ما بزرگترا با تشکر از قصه گوی محترم و سایت خوب وولک

    پاسخ
  6. ریاحی
    ریاحی می گوید:

    خیلی عالی بود ممنون
    سوال با مزه پسر سه ساله‌ام این بود که چشمای فیلی چه رنگی‌ بود؟😉☺️

    پاسخ
  7. روزا
    روزا می گوید:

    ♥️♥️♥️❤️❤️❤️♥️♥️♥️❤️❤️❤️♥️♥️♥️💜💜💜💙💙💚💚💛🤎🤎🖤🖤🤍🤍🤍🤍♥️♥️❤️❤️❤️❤️❤️♥️♥️♥️❤️♥️♥️♥️❤️♥️❤️💜💙🤎💛💚💚💚💚🤎🖤🖤🤍♥️♥️❤️

    پاسخ
  8. یحانه
    یحانه می گوید:

    عاشق قصه تون شدن😎😛😘🥰😍🐘🌻🌼🌸💐🌷🌹🥀🪷🍎🍏🍉🍇🥭🍓🍟🍕🍔🥩🍳🍬🧁🎂🍰🍫🍧🍨🍭🥧🍦🚔🚘🚍🚂🚑🚓🚗🚕🚙🚦🌁🌆🌄🌠🎇🎆🎆🌉🌌🌃🌆🌇🏞🏞🗾🛣🚿🧬🩸🌡🛍🎀

    پاسخ
  9. فیلی و یه کامیون موز زیباترین قصه
    فیلی و یه کامیون موز زیباترین قصه می گوید:

    سلام ممنون از شما و قصه ی زیباتون من و داداشم هرشب با همین داستان های قشنگتون شبمون رو سر میکنیم لطفا قصه های زیادی بگذارید 🌹🌹❤️

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *