4.2/5 - (133 امتیاز)

 

روزی روزگاری قلعه ای در وسط شهر قرار داشت که از سال ها پیش خالی بود و کسی در اون زندگی نمی کرد. مردم می گفتند غولی در اون قلعه زندگی میکنه اما در تمام این سال ها هیچکس هیچ غولی رو در اونجا ندیده بود.

یکی از اهالی: “تا حالا در مورد غولی که توی این قلعه زندگی می کنه شنیدین؟”

یکی از اهالی: “فکر کنم همه اینها شایعه باشه نباید اینارو باور کنید مگه هیچکدوم از ما غولی رو اینجا دیده؟”

یکی از اهالی: “نه!”

یکی از اهالی: “ندیده!”

یکی از اهالی: “باید از زیبایی اینجا لذت ببریم تا اینکه به این شایعات گوش بدیم.”

یکی از اهالی: “پس کی از این باغ نگهداری می کنه؟”

باغ زیبایی در اطراف قلعه بود…این باغ پر از شکوفه، درخت و میوه و پرنده و پروانه بود…هرروز بچه های زیادی به باغ می رفتن و بازی می کردن…اونجا امن ترین و دوست داشتنی ترین مکان برای بازی بچه ها بود. بچه ها بازی های مختلفی می کردن اما دوییدن دنبال پروانه ها یکی از بازی های مورد علاقشون بود…

یکی از بچه ها: “هی اون پروانه ی نارنجی رو نگاه کن!”

یکی از بچه ها: “الان می گیرمش.”

یکی از بچه ها: “برو دنبالش ولی بهش صدمه نزنی ها.”

یکی از بچه ها: “نه نمیزنم.”

اون باغ مثل بهشت زیبا بود اما روزی غول از راه رسید…اون با دیدن باغ زیباش که خوب از اون نگهداری شده بود خوشحال بود.

غول: “اوه باغ زیبای من…به نظر میرسه هنوز هم شکوفه میده. خوشحالم که برگشتم.”

وقتی غول به قلعه رسید دیگه ظهر شده بود…هیچ بچه ای اون وقت روز در باغ بازی نمی کرد. غول از آرامشش لذت می برد. با این حال عصر که میشد سروصدا های بیرون غول رو اذیت می کرد. بچه ها به باغ اومده بودن تا بازی کنن اما غول دوست داشت تنها زندگی کنه.

دوست نداشت کسی دور و برش باشه بنابراین تصمیم گرفت بره بیرون. همین که غول وارد باغ شد بچه ها که در حال بازی بودن وحشت کردن و شروع کردن به جیغ زدن و به هر طرفی می دوییدن. همه به دنبال راهی برای فرار بودن. غول از اینکه بچه های زیادی اونجا بازی می کردن حسابی عصبانی شده بود…

غول: “برید گمشید هیولا های کوچولو! دارین باغ قشنگمو خراب می کنین. دیگه هیچوقت سعی نکنین وارد محدوده ی من شین. اینجا باغ منه نه باغ شما ها…”

همه ی بچه هایی که داشتن در باغ بازی می کردن به سرعت پا به فرار گذاشتن…غول به قلعه اش برگشت و از آرامش اطرافش لذت برد. اون دوباره به خواب رفت. بچه ها فکر کردن غول رفته پس نتونستن جلوی خودشون رو بگیرن و دوباره وارد قلعه شدن. غول دوباره بیدار شد و دید بچه ها دارن توی باغ بازی می کنن.

غول از کوره در رفت و سر بچه ها داد زد. بچه های وحشت زده پا به فرار گذاشتن. از اون مقوع به بعد غول چشم از باغش برنداشت. حتی شب ها هم نمی خوابید. یه شب شاخه های شکوفه زده ی یکی از درخت هارو دید که افتاد روی زمین اما دلیلشو نفهمید.

صبح روز بعد غول دوباره چند بچه رو دید که داشتن توی باغ زندگی می کردن. غول با عصبانیت به سمت باغ دویید. بچه ها با دیدن غول خشمگین خیلی ترسیدن. غول تصمیم گرفت دیوار بلندی دور تا دور باغ بکشه. حالا غول در قلعه اش تنهای تنها بود و هیچکس نمی تونست وارد قلعه اش بشه.

یکی از بچه ها: “این غول خیلی خودخواهه.”

یکی از بچه ها: “چطور یکی میتونه تنهایی از باغش لذت ببره؟”

یکی از بچه ها: “اون باید خیلی غمگین باشه. باید بفهمیم چرا ناراحته!”

یکی از بچه ها: “خب ازش بخوایم که باهامون بازی کنه.”

یکی از بچه ها: “آره فقط وقتی که بتونیم بریم تو باغ.”

غول عادت داشت برای مدت زیادی بخوابه. وقتی بیدار میشد زیر پنجره می نشست و زیبایی باغش رو تماشا می کرد ولی هر دفعه شاخه ای رو میدید که به زمین میوفته. اون با خودش فکر کرد:

غول: “اما خیلی طول نمیکشه. همین که بهار برسه درخت های باغم دوباره شکوفه میدن.”

غول تمام مدت زمستون جلوی پنجره نشستن و باغش رو میدید که داشت روز به روز خشک تر میشد.

غول: “تا بهار صبر می کنم…باغم دوباره شکوفه میده و از همیشه قشنگ تر میشه.”

بهار اومد و رفت اما باغش همچنان خشک بود حتی یک گل هم باقی نمونده بود. هیچ پرنده یا پروانه ای هم نبود. غول خیلی ناراحت بود…

غول: “چرا هیچ شکوفه ای تو باغم نیست؟؟ چرا طبیعت روشو از بافم برگردونده؟؟ طبیعت ازم عصبانیه؟؟ چرا باید ازم عصبانی باشه؟”

غول شب و روز به این موضوع فکر کرد دیگه از تنهاییش خسته شده بود. صبح یه روز خوب چند تا بچه یواشکی وارد باغ شدن و چند ساعتی در باغ بازی کردن تا اینکه غول اونهارو دید.

غول عصبانی شد و فریاد کنان به سمتشون دویید. همه ی بچه ها به جز یکی از اونها به سرعت از محوطه باغ خارج شدن. غول پسربچه ای رو دید که زیر درخت ایستاده بود. وقتی غول بهش نزدیک شد از ترس به خودش لرزید و به گریه افتاد.

غول: “اینجا چیکار می کنی؟”

پسر بچه: “لطفا منو نکش. دیگه اینجا نمیام باشه؟”

غول: “آدم بکشم؟ نه! من آدم بدی نیستم. نه من کسی رو نمی کشم. تورم نمی کشم. گریه نکن.”

پسر بچه: “من میخوام برم خونه ام. لطفا بذار برم.”

غول: “قبل از این که من بیام اینجا داشتی چیکار می کردی؟”

پسر بچه: “می خواستم از این درخت برم بالا ولی نتونستم.”

غول پسر رو بالا برد و گذاشتش روی شاخه ی درخت…

غول: “حالا دوست هات رو صدا کن بیان تو. میتونین اینجا بازی کنین.”

غول لبخند زیبایی رو دید که روی لب های پسر نشست. پسر دوست هاش رو صدا زد تا باهم بازی کنن. بچه ها وارد باغ شدن و غول به قلعه اش برگشت. تو راه برگشتش به قلعه بوته ی کوچکی رو دید که گل های زیادی روش روییده…از دیدن اونها شگفت زده و خوشحال شد.

غول برگشت و بچه هارو دید که با خوشحالی داشتن بازی می کردن. از اون پس بچه ها مثل همیشه در باغ بازی می کردن. چیزی نگذشت که باغ دوباره مثل قبل شکوفه داد. غول زیر پنجره نشست و فهمید زیبایی واقعی باغ اش بخاطر چیه…

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

43 پاسخ
  1. وانیا ❤️
    وانیا ❤️ می گوید:

    خیلی باحال بود واقعا عالی هست من خیلی وولک رو دوست دارم شما یکی از بهترین کانال های قصه توی جهان هستید🌈🌈🌈🌈👑👑👑👑👑🎊🎊🎊❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️😍😍😍😍😘😘😘😘😘😘😘

    پاسخ
  2. مسعود
    مسعود می گوید:

    سلام خانوم خالقی عزیز و مهربان من هر شب قصه هاتون رو بابام برام میخونه و لذت میبرم خیلی دوست دارم پرنیا حنیفه زاده

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *