3.9/5 - (159 امتیاز)

این داستان فانیه که خیلی بااستعداده ولی به طرز ناخوشایندی بی نظم و حتی کمی مغروره.

فانی: “تو فکر کردی کی هستی که بهم میگی بی نظم و مغرور؟ اصلا خوشم نیومد.”

خب فانی مگه قرار نبود نیم ساعت پیش پدرتو توی شهرداری ببینی؟

فانی: “اوه مشکلی نیست. منتظر میمونه همه ی پدر ها که دختری مثل من ندارن. بهترین خواننده تو سرتاسر این شهر. اوه حتی شاهزاده هم ازم دعوت کرد که فردا برم قصر و براش بخونم.”

که اینطور! گفتی مغرور نیستی!

فانی: “به هیچ وجه…برو اونور بذار آماده بشم.”

خب بیننده ها…این فانیه! و بهتره حالا تنهاش بذاریم و بریم پدرشو ببینیم…

  • “آقای امرسون خانم امرسون کجاست؟ قرار بود حداقل نیم ساعت پیش اینجا باشه…فرماندار رسیده! میترسم اگر به موقع نرسه مجبور باشیم بدون آهنگ اون مراسم رو شروع کنیم و این همه چیز رو خراب می کنه.”

پدر فانی: “اوه آقای بروکس من مطمئنم که توی راهه.”

  • “باید زودتر کالیسکه رو می فرستادین دنبالش.”

پدر فانی: “خب من فرستادم..یک ساعته پیش! عجله کن فانی! عجله کن.”

فانی: “اوه پدر خیلی متاسفم.”

پدر فانی: “فانی ساعتو ببین!”

فانی: “خیلی متاسفم! فرماندار رسیده؟؟ اوه چقدر بد که من دیر کردم. امیدوارم که امشب حسابی بهم افتخار کنی پدر.”

پدر فانی: “خب البته که افتخار می کنم عزیزم مثل همیشه…بیا”

فانی مثل همیشه آواز زیبایی خوند…همه تشویقش کردن و استعداد فوق العادش رو تحسین کردن. اون واقعا یه ستاره بود. وقتی داشت میومد بیرون با یک نفر ملاقات کرد…

  • “سلام خانم امرسون ما از انجمن کمک به کودکان اومدیم و می خوایم یک رویداد خیرخواهانه برگزار کنیم و خوشحال میشیم که برامون بخونین. میتونیم همدیگرو ببینیم و حرف بزنیم؟”

فانی: “خب من الان خیلی خستم.”

پدر فانی: “خب فانی فردا تو کاخ اجرا داره و مادرخواندش میاد که اونو ببینه. ممکنه پسفردا ساعت دو بعد از ظهر بیاین؟”

  • “اوه البته قربان. خیلی متشکرم.”

روز بعد فرا رسید و پری چالاک مادرخوانده ی فانی اومده بود تا با اون ناهار بخوره. اون به پری چالاک معروف شده بود چون تو زمان خیلی سختگیر بود. بنابراین اگر می گفت ساعت 12 می رسه نه 10 دقیقه زودتر می رسید و نه 10 دقیقه دیرتر…بنابراین راس ساعت 12 پری چالاک زنگ خونه ی فانی رو زد…

پیشخدمت: “اوه سلام خانم تشریف بیارین تو.”

مادرخوانده: “انتظار داشتم فانی درو باز کنه. کجاست؟”

پیشخدمت: “اون اینجا نیست ولی مطمئنم که توی راهه پس شما راحت باشین.”

خب بله البته که فانی اونجا نبود. اون توی خونه ی دوستش بود و داشت لباس های جدید دوستش رو امتحان می کرد و حسابی خوش می گذروند.تا برسه خونه ساعت 2 میشه…

فانی: “اوه مادرخوانده خیلی خیلی خیلی متاسفم که دیر کردم.”

پیشخدمت: “اشکالی نداره. اینقدر منتظرت موندم که خوابم برد. استراحت برام خوب بود ولی حالا حسابی گرسنمه.”

فانی: “اوه البته لطفا بیاین غذا بخوریم.”

اونها چهار وعده غذای مفصل خوردن و داشتن برای استراحت یک فنچون قهوه می نوشیدن که پدر فانی با عصبانیت اومد تو…

پدر فانی: “اوه خدای من فانی تو چرا آماده نیستی؟”

فانی: “برای چی اماده بشم؟؟”

پدر فانی: “امروز باعث شدی حسابی آبروم بره. مگه یادت نیست؟! مثلا امروز قرار بود ساعت توی کاخ باشیم. الان ساعت 4 شده. بهت گفته بود ساعت 3 آماده باشی…دیگه سر وقت نمی رسیم.”

مادرخوانده: “اوه نه اون به خاطر این که من پیشش بودم فراموش کرد. یک لحظه صبر کن…بفرما خیره کننده به نظر نمیرسه؟ عجله کن عزیزم ولی یه لحظه…اینو بگیر!”

فانی: “این چیه؟”

مادرخوانده: “یه هدیه برای دخترخوانده ی خوبم. این یه ساعته بهت کمک می کنه برای همه ی قرار هات حواست به زمان باشه. حالا برو مطمئن شو ساعت ده برمیگردی هنوز اونقدر بزرگ نشدی که دیرتر به خونه برگردی.”

فانی: “حتما مادرخوانده خیلی متشکرم.”

و فانی به زیبایی تمام اجرا کرد…شاهزاده و همه ی مهمون های سلطنتی صدای زیبای فانی رو تحسین کردن. ساعت ده شد و همون لحظه ساعت با عصبانیت دور گردن فانی شروع کرد به تیک تیک کردن….

فانی: “من دیگه باید برم سرور من.”

و فانی مجبور بود سر وقت از اونجا بره…پدرش اونقدر بهش افتخار کرد که وقتی داشتن با کالسکه به خونه برمی گشتن، بهش یه قولی داد…

پدر فانی: “عزیزم من اونقدر بهت افتخار می کنم که میخوام برات اون دستبند زمردی که دوست داشتی رو بخرم.”

فانی: “اوه متشکرم پدر.”

پدر فانی: “پس همه چیز مرتبه! فردا حتما میریم برای خرید…اول ساعت ده صبح میریم پیش جواهرساز و بعد ساعت 11 صبح میریم بوتیک تا برای خودت چندتا لباس جدید بگیری و بعد ساعت 12 تو ترابلوس ناهار می خوریم. ساعت دو برای رویداد خیرخواهانه جلسه داری درسته؟ و بعد ساعت هفت اجرا داری و در ادامه هم شام و تا ساعت ده باید به ایستگاه برسیم. مادر بزرگت داره میاد یادته؟ خیلی خوشحالی میشه اگه برای استقبالش به ایستگاه بری.”

فانی: “اوه بله پدر…نمیتونم صبر کنم تا فردا بشه.”

بنابراین روز بعد اونها ساعت ده به مغازه ی جواهرساز رسیدن. وقتی اونجا بودن فانی اونقدر مجذوب الماس ها و یاقوت ها و سنگ های قیمتی شده بود که فکر می کرد تمام روز رو میتونه اونجا بگذرونه ولی ساعت بهش اجازه نمیداد. سر ساعت 11 شروع کرد به تیک تیک کردن…

فانی: “پدر میشه لطفا این ساعت رو از مغازه ببری بیرون؟؟”

پدر فانی: “باشه خیله خب.”

  • “سلام آقای امرسون این دیگه صدای چیه؟؟”
  • “چه صدای گوش خراشیه.”
  • “دیگه نمیتونم اینجا بمونم.”

پدر فانی: “فانی ساعتتو برگردون و از اینجا بریم لطفا.”

فانی: “اه خیله خب. بیا بریم.”

با اینکه فانی تمایلی نداشت ولی مجبور شد به قرار های صبحش برسه ولی وقتی به خونه رسید ساعت رو توی زیرشیروونی گذاشت و خودش تمام بعد از ظهر رو استراحت کرد.

فانی: “اگه کسی اومد صدام کرد بهشون بگو من دارم استراحت می کنم و نمیتونم ببینمشون.”

ساعت دو اعضای انجمن کمک به کودکان زنگ در رو زدن…

  • “اومدیم اینجا تا خانم امرسون رو ببینیم؟”

پیشخدمت: “خب ایشون دارن استراحت می کنن و نمیتونن شمارو…”

فانی: “اوه صدای چیه؟! صدای ساعته؟؟”

پیشخدمت: “خانم چه خبر شده؟؟ یه چیزی داره به سقف میکوبه.”

فانی: “اعضای خیریه اینجان؟ بهشون بگو تا یک دقیقه دیگه به دیدنشون میرم.”

و فانی مجبور شد به دیدنشون بره ولی خوشحال نبود میخواست هرجور شده از شر اون ساعت خلاص بشه. بنابراین اونشب وقتی داشتن برای اجرا به تالار بزرگ می رفتن…کالسکه رو وسط راه نگه داشت و ساعت رو خیلی خیلی دورتر از تالار توی یک گودال انداخت. اون باز هم به زیبایی آواز خوند و همه تشویقش کردن…

  • “تو یک بلبلی عزیزم. برای شام به ما ملحق شو…”

فانی ساعت داره ده میشه باید بریم به ایستگاه.”

فانی: “اوه لطفا پدر! بذار راننده بره دنبال مامان بزرگ من میخوام یکم دیگه اینجا بمونم.”

  • “این دیگه چی بود! رعد و برق؟ اونم تو این وقت سال؟؟”

پدر فانی: “کار ساعته؟؟”

فانی: “اوه گمون کنم…عجله کن پدر…”

و فانی با سرعت به طرف گودالی که ساعتشو توش انداخته بود رفت و ساعتو از اونجا بیرون آورد…یک سنگ برداشت و میخواست ساعتو باهاش تیکه تیکه کنه که مادرخواندش ظاهر میشه و رعد و برق قطع میشه!

مادرخوانده: “هرچقدر میخوای تلاش کن عزیزم ولی نمیتونی از دست این ساعت خلاص بشی. تنها راهی که میتونه باعث بشه تا ساعت تورو خجالت زده نکنه اینه که به زمان احترام بذاری و مثل یک ادم بالغ و قابل اعتماد به همه ی قول هات عمل کنی…”

فانی: “اوه مادرخوانده..متاسفم!”

مادرخوانده: “حالا برو..مادربزرگت حتما منتظرته.”

فانی: “بله.”

فانی به ایستگاه رفت و مادربزرگ از دیدن اون خیلی خوشحال شد. اونقدر خوشحال شد که اشک توی چشماش جمع شد…

مادربزرگ: “اوه عزیزم خیلی خوشحالم که به استقبالم اومدی.”

پدر فانی: “اوه دیدی؟؟ اگه نمیومدی حتما خیلی ناراحت میشد!”

فانی: “میدونم پدر. خوشحال که اومدم.”

فانی؟؟ هی فانی! الان با من موافقی که قبلا نامنظم و مغرور بودی؟؟

فانی: “خب درسته تو حق داشتی…متاسفم.”

خب حدس بزن چی! فانی تو داری به یه آدم بهتری تبدیل میشی بنابراین به عنوان پاداش یه پایان خوب بهت هدیه میدم. خب بیننده ها به تدریج و همونطور که ساعت اونو مجبور می کرد تا به قول هاش عمل کنه فانی متوجه شد که انجام دادن وظایفش به خوبی و سر وقت لذتبخشه و وقتی به قول هاش عمل میکنه همه خوشحال میشن و با دیدن خوشحالی اونا احساس خیلی بهتری نسبت به زمانی که نامنظم و مغرور بود داره و بعد از اون دیگه ساعت مجبور به تیک تیک کردن نبود تا فانی وقت شناس باشه.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

40 پاسخ
  1. هنا
    هنا می گوید:

    مسلم خوب بود اما برای قصه ی چهار برادر خواهر کوچیک ترم هنوز برای پرنده هاو آهو گریه می کنه میگه مگه چی کارت کردن که کشتیشون

    پاسخ
  2. ساینا
    ساینا می گوید:

    سلام خانم خالقی عزیز شبتون بخیر باشه قصه ی امشب هم عالی بود ،و فهمیدم که باید وقت شناس باشیم

    پاسخ
  3. آرمین
    آرمین می گوید:

    بی نظیر بود. من هم بعضی وقتا نا منظم هستم ولی از این به بعد سعی میکنم به قول و قرار هام عمل کنم

    پاسخ
  4. نسیم علی اکبر
    نسیم علی اکبر می گوید:

    داستان بسیار خوبی بود کاشکی وولک جایی داشت که به آن ستاره می دادیم اما من حاضر بودم به هر داستان شما ۵ ستاره بدم باز هم بسیار ممنون از داستان های قشنگتون صدف💐🌹🌸🌸

    پاسخ
  5. ترلان
    ترلان می گوید:

    با سلام خدمت قصه گو من قصه شما رو خیلی دوست داشتم ممنونم از شما که قصه های قشنگ می‌سازید 🌹🌹🌷🌷🌺

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *