یکی بود یکی نبود، خانم قدی یه مرغ ریزه میزه و قهوه ای بود، اون و مرغ و خروس های دیگه توی مزرعه ی ربابه خانم زندگی می کردند. خانم قدی کوچیک و لاغر بود. یه پاش هم یکم می لنگید. هر روز ربابه خانوم از پرچین وسط باغش رد می شد و به طرف دیگه ی باغ می رفت. خونه ی ربابه خانوم اون طرف پرچین بود و مرغ و خروس هاشم این طرف پرچین. اون یک کیسه پارچهای کوچولو داشت که توش پر از ارزن و گندم بود. ارزن ها رو توی دستش می کرد و کیش کیش می کرد و دونه ها را جلوی مرغ و خروس ها می ریخت. اونا هم با عجله به طرف ربابه خانوم میدویدند و تند و تند ارزن ها و گندم ها را می خوردند. بعد هم همه را تموم می کردند. اصلا هم به خاطر خانم قدی صبر نمی کردند. خانم قدیه بیچاره بیشتر وقت ها بدون غذا می موند. روز به روز هم لاغر و لاغرتر می شد. یه روز که خانم قدی کنار نرده های چوبی پرچین قدم می زد. به خودش نگاه کرد و گفت:« اینقدر لاغر شدم که از لای نرده ها هم میتونم رد بشم.» بعد هم یه فکری کرد و گفت:« درسته که نمیتونم خوب بدویم، ولی باید فکرمو به کار بندازم. باید یه راهی پیدا کنم.»
خانم قدی راه رفت و فکر کرد. اینقدر فکر کرد و فکر کرد، تا یک راهی به نظرش رسید و گفت:« قد قد قدااا قد قد قدااا ،یافتم.» بعد هم با فشار از لای نرده های پرچین رد شد. به اون طرف رفت و به طرف خونه ی ربابه خانوم راه افتاد. خانم قدی نزدیک خونه رفت، اونجا وایستاد و منتظر موند. بالاخره ربابه خانم را دید که از در بیرون اومد، کیسه ی پارچه ای هم دستش بود، خانم قدی گوشه ای پنهان شده بود تا ربابه خانم از جلوش رد بشه، بعد پرید و کیسه ی پارچه ای ای را نوک زد.
ربابه خانم یک جیغی کشید و گفت:« وای تو اینجا چی کار می کنی؟ چطوری از پرچین رد شدی؟زود باش زود باش بیا بریم اون طرف پرچین.»
خانم قدی با نوکش پارچه را سوراخ کرده بود واسه همین ارزن ها و گندم ها از اون سوراخ کوچیک بیرون میریخت. خانم قدی پشت ربابه خانوم به راه افتاد. تند و تند نوک میزدو دونه ها رو می خورد. از اون روز به بعد کارخانم قدی همین شده بود. هر روز از سوراخ پرچین رد میشد و پشت ربابه خانم راه میافتادو ارزن و گندم می خورد. ربابه خانم هم می خندیدو می گفت:« ای مرغ بلا، چطوری آخه میای اینجا؟» بالاخره یه روزی رسید که خانم قدی حسابی چاق و سرحال شد. هر کاری که می کرد نمی تونست از لای نرده ی پرچین بگذره ولی اونقدر قوی و بزرگ شده بود که بقیه مرغارو کنار می زدو خودش رو به دونه ها می رسوند. خانم قدی قصه ما حالا بزرگ شده بود و با یه خروس رشید ازدواج کرد. بعد هم هفت تا جوجه آورد. اون همیشه با غرور ماجرای اون روزاش رو تعریف میکرد و میگفت:« درسته که یک پام میلنگه، اما فکرم خوب کار میکنه، واسه همین خیلی زرنگم، مگه نه؟» جوجه ها هم به مامان قدیشون نگاه میکردند و میگفتند:« جیک جیک مامان قدی درسته، جیک جیک مامان قدی ما تو رو خیلی دوست داریم، دوست داریم وقتی بزرگ شدیم مثل تو باشیم.»
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





بد بود چون عالی عالی عالی عالی بود
منونم از نظرت باران جان
داستانش خوب بود خانم قدی فکر هوشمندانه ای به سرش رسیده بود🤔
ممنونم که نظرت رو برامون نوشتی دوست خوبم
🐭🐭🐭🐭🐭🐭🐭🐭🐭🐭🐭🐭🐭🐑🐑🐑🐑🐑🐑🐑🐑🐑🐑🐑🐑🐑🐠🐠🐠🐠🐠🐠🐠🐠🐠🐠🐠🐠🐠
ممنون دوست عزیزم
عاشق شدم