یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. جوجه اردکی بود که تازه متولد شده بود، جوجه اردک ما با خونوادش زندگی می کرد. خانم اردکه و چهارتا خواهر برادر دیگه، این از همشون کوچیک تر بود. اونا هر روز برای گردش به بیرون میرفتند و به برکه نزدیک خونشون می رفتند. توی برکه آب بازی می کردند، ولی جوجه اردک قصه ما از همه فضولتر بود. اون سر به هوای سر به هوا بود. همه جا حواسش پرت بود و دنبال کارهای خودش بود. هرجا دوست داشت می رفت. هرچی مامانش می گفت:« جوجه جان، نباید از من دور بشی، هر جا که ما هستیم با ما بیا، چرا انقدر دور میری شنا می کنی؟»
ولی جوجه اردک گوشش بدهکار نبود که نبود. خانم اردکه و جوجه هاش تا ظهر همینطور شنا می کردنو بازی می کردند. تا اینکه ظهر شد و خانم اردک میخواست بره تو سایه ی یه درخت استراحت کنه. جوجه هارو با خودش برد، ولی جوجه ی سربه هوای قصه ی ما بازم به حرف مامانش گوش نکرد. مامانش گفت عزیزم الان وقت استراحته، همه میخوایم بخوابیمو یه چرت کوچولو بزنیم، تو هم بیا کنار من، زیر بال من، بعد از استراحت دوباره بلند می شیم و میریم سمت یه برکه ی دیگه.
ولی جوجه اردک قبول نکرد، که نکرد. همونطور دوست داشت توی برکه شنا کنه. به مامانش گفت:« مامان جون، من مراقبم. دوست دارم توی برکه شنا کنم. تنهایی هم شنا می کنم. اینطوری به من خیلی خوش می گذره. بذار من بازیمو بکنم.»
مامان هم قبول کردو جوجه رو به حال خودش گذاشت. یک ساعتی گذشت مامان اردکه از خواب بیدار شد. جوجه اردکم همینطور بازی میکردو اصلا خسته نمی شد. دوباره دنبال مامانش راه افتاد.
تا اینکه مامان اردکه جوجه ها رو جمع کرد که راه بیوفتند. راه افتادند، رفتند به سمت برکه ی جدید، توی راه جوجه کوچولو خیلی خسته بودو خوابش میومد هر جا که اردکا وایمیستادن اونم وایمیستادو یه کوچولو چرت می زد. باز دوباره بلند می شدو دنبال مامانش می دوید. مامانش گفت:« دیدی جوجه اردک؟دیدی جوجه کوچولوی من؟ بهت گفتم، کنار ما بمون. کنار ما استراحت کن. بعد از ظهر دوباره بازی می کنیم ولی الان اینقدر خسته ای که نمیتونی با ما راه بیای.» جوجه کوچولو گفت:« نه مامان جون من خسته نیستم، دارم میام.» ولی جوجه اردک حسابی خسته بود. خلاصه مامان اردک رفت و رفت. از جنگل گذشتو به برکه ی دیگه ای رسید. اون برکه خیلی قشنگ بود. خواهر و برادرهای جوجه اردک شروع کردن به بازی کردن ولی جوجه اردک قصه ما اصلا حوصله نداشت، خوابش میومدو خسته بود. رفت و یه گوشه گرفت خوابید. همه همینطور بازی میکردنو شادی میکردند.
شب که شد جوجه اردکا اومدند کنار مادرشون تا برگردند خونه، جوجه اردک قصه ی ما هم که تازه چشماشو باز کرده بود،دید ای داد بیداد، شب شده. خواهر و برادراش براش تعریف کردند که چقدر برکه قشنگ بوده و چقدر تمیز بوده و چقدر توی بازی بهشون خوش گذشته. جوجه اردک کوچولو حسابی دلش سوخت. دوست داشت اونم می تونست بیدار بمونه، ولی اینقدر خسته بود که نتونست جاهای قشنگ و سرسبز و ببینه و از اون آب برکه ی جدید هم استفاده کنه. شب که شد با مامانش و جوجه ها به خونه برگشتن.
مامان جوجه اردک بهش گفت:« ببین عزیزم، وقتی بهت میگم که بعد ازظهر وقت استراحته، وقتی ما بزرگترها می خواهیم استراحت کنیم تو هم استراحت کن. به خاطر اینه که وقتی بقیه بلند شدنو خواستند کارهای جدید انجام بدن، تو هم سرحال باشی و بیدار باشی.»
جوجه اردک حرف مادرش رو گوش کرد. گفت:« مامان جون از این به بعد بهتون قول میدم که من هم کنارتون باشم. هرجا که رفتیم با شما بیام و هر وقت که گفتید وقت استراحته منم کنارتون استراحت کنم.چون اینطوری دیگه وقتی که همه دور هم جمعید و داره بهتون خوش میگذره منم کنارتونم.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





سلام عععععاااالللللللییییییییییییییههههههههههههه
تشکر
ممنون(جوجه اردک قصه ما خیلی فضول بود)
ممنون که نظرتو دربار قصه نوشتی آیه جان
ممنونم
عالیییییییی
تشکر دوست خوبم
عالیی پسر من هرشب با قصه های شما میخوابه
😍😍😍😍باعث خوشحالی ما هست دوست خوبم