یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. یک کره الاغ بازیگوشی بود، که کنار مادرش زندگی می کرد. اونا روزا از توی طویله میومدن بیرون و میرفتن برای چریدن. علف می خوردنو همینطور این ور و اون ور گردش می کردند. بعضی وقتا هم مزرعه دار از اونا کار می کشید. البته کره الاغ ما هنوز کوچولو بودو نمیتونست کار سخت انجام بده، ولی خیلی فضول بود. این طرف و اون طرف میرفتو همش در حال دویدن بود. مامانش بهش می گفت:« عزیزم،کره الاغ من، تو باید کنار من باشی، تا وقتی بزرگ شدی. وقتی بزرگ شدی، میتونی خودت تنهایی این طرف اون طرف بری. باید کنار من باشی، تا من ازت مراقبت کنم.»
کره کلاغ یه چشمی گفت و باز هم شروع کرد به بازی کردن. نزدیک غروب بود. مامان رو کرد به کره الاغو گفت:« کره الاغ من، وقتشه که دیگه برگردیم به طویله، بازی کردن بسه.»
کره الاغ رو کرد به مادرش وگفت:« ولی من هنوز خسته نشدم، من هنوز می خوام بازی کنم.»
مامانش گفت:«آخه ببین، دیگه داره تاریک میشه،الان وقتشه که بریم توی طویله، باز فردا صبح دوباره برمیگردیم.» کره الاغ قبول نکرد. گفت:« یه خورده دیگه بازی کنم، من میام. از اینجا تا طویله که راهی نیست.تو برو من میام.» مادر قبول کرد. با خودش گفت:« دیگه کره الاغ منم بزرگ شده. از پس خودش بر میاد. بعد هم بهتره برم تا حواسش رو جمع کنه و دفعه ی بعد با من بیاد توی ده.»
کره الاغ همین طور که با خودش می چرید و علف میخورد، کمکم از مزرعه دور شد. که یک دفعه یک گرگ گرسنه پرید جلوش. کره الاغ خیلی ترسید، نمیدونست باید چیکار کنه. ولی یاد حرف مادرش افتاد. مادرش همیشه بهش می گفت که اون باید با فکر کردن مقابل مشکلات بایسته. واسه همین شروع کرد به فکر کردن که یه حقه ای به گرگ بزنه، وگرنه گرگه اونو یه لقمه می کنه. واسه خاطر همین لنگون لنگون، شروع کرد به راه رفتن. یکی از پاهای عقب خودشو روی زمین می کشید و لنگون لنگون می کرد. کره الاغ ناله کنون می گفت:« آهای آقا گرگه، ببین توی پای من تیر رفته، پام درد میکنه، تو که میخوای منو بخوری، میشه ازت خواهش کنم که قبل از این که منو بخوری، این تیغ رو از پای من بیرون بیاری؟»
گرگه با تعجب پرسید:« خوب من چرا باید این کار رو بکنم من که می خوام تورو بخورم حالا چه با تیغ، چه بی تیغ.»
« آخه ببین آقا گرگه این خاری که توی پای منه منو خیلی اذیت میکنه. اگه بخوای منو بخوری توی گلوت گیر میکنه و تو رو خفه میکنه.»
گرگ پیش خودش گفت:« این کره الاغ درست میگه، باید تیغ رو از پاش در بیارم، نکنه توی گلوم گیر بکنه.» بعد هم رفت سمت پای الاغ. پاشو گرفتو گفت:« حالا بگو ببینم تیغ کجاست؟ من که چیزی نمی بینم. »
سرشو آورد جلو تا خوب به کف پای کره الاغ نگاه کنه. تو همین لحظه، کره الاغ از فرصت استفاده کرد و با پاهای عقبش یه لگد محکم به صورت گرگ زد. گرگ بیچاره تموم دندوناش شکست .بعد هم کره الاغ با سرعت زیاد از اونجا فرار کرد. گرگ تا اومد به خودش بجنبه، کره الاغ رو از دست داد. گرگ هم خیلی عصبانی بود واسه خاطر اینکه ، از یک کره الاغ فریب خورده بود. کره الاغ هم تصمیم گرفت ، دیگه هیچ وقت از مادرش جدا نشه. تا وقتی خوب خوب بزرگ بشه و به مامانش قول داد، که همیشه حواسش رو خوب جمع کنه. قبل از اینکه هوا هم تاریک بشه به خونه برگرده. تا نه مادرش ناراحت بشه، نه خودش به مشکلی بر بخوره.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید





دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)