4.5/5 - (6 امتیاز)

 

 

یکی بود یکی نبود، هوا گرم و آفتابی بود.زومی یک حلزون و خاری یه خارپشت بود. اونا توی گوشه ای از باغ نشسته بودند. تازه از خواب زمستونی بیدار شده بودن و داشتند به هم دیگه نگاه می کردند و خمیازه می کشیدند. زومیه حلزون یه خمیازه ای کشیدو شاخک هاشو رو به خورشید گرفت و گفت کاشکی میشد خورشید همیشه به ما بتابه و ما رو گرم کنه. توی زمستون یخ زدیم. خاریه خارپشت سری تکون داد و گفت بله خیلی خوب میشد. کاشکی یه تیکه از خورشید مال ما بود. حلزون با خوشحالی شاخکهاشو تکون دادو یه فریادی زد و گفت چه فکر جالبی، بیا این کار رو بکنیم بریم و یه قسمت از خورشید و برای خودمون برداریم، خارپشت که گیج شده بود. با تعجب پرسید: ولی چطوری؟

زومی حلزون گفت: باید فکر کنم،بعد هم شاخک هاشو بالا گرفت و به خورشید نگاه کرد.
چون چشم های زومی حلزون روی شاخک هاش بود، اون یه مدت شاخک هاشو مستقیم رو به خورشید دوخت و بعد گفت: خیلی هم دور نیست. بیا از یه درخت بلند بالا بریم شاید بتونیم از اونجا خورشید رو بگیریم .حلزون شروع به خزیدن کرد و آروم آروم به طرف یه درخت بزرگ راه افتاد.خارپشت هم به راه افتاد و گفت: صبر کن زومی من که نمی تونم مثل تو از درخت بالا بیام.
حلزون همونطور که به طرف درخت می‌رفت گفت: اشکالی نداره من خودم تنهایی میرم.
خارپشت پرسید: فکر می کنی خودت به تنهایی می تونی یه تکه از خورشید رو برداری و با خودت بیاری پایین؟
حلزون جوابی نداد. بعد هم خیلی آهسته شروع کرد به بالا رفتن از درخت.خارپشت اون پایین منتظر مونده بود. چند ساعتی گذشت تا اینکه حلزون به اولین شاخه رسید. تو همین موقع خورشید کم‌کم پشت ابرا پنهون شد. حلزون با خستگی گفت:وااای دیدی چطور شد. خورشید رفت. اون یه مدت اونجا منتظر خورشید. ولی وقتی دید خورشید از پشت ابرها بیرون نمیاد دوباره خیلی آهسته به طرف پایین خزید. حلزون بعد از مدت طولانی به زمین رسید.

بارون گرفته بود و قطره قطره روی زمین می ریخت خارپشت یه فریادی زد و گفت تند باش زومی بیا اینجا ،بیا اینجا، تا خیس نشی بعد زیر پرچینی رفت تا خیس نشه، حلزون هم به اونجا رفت.خار پشت که از خارهاش آب می چکید، گفت: شاید خورشید تو رو دید که داشتی به طرفش می رفتی. واسه همین رفت و قایم شد. شاید هم قهر کرده بعد یه فکری کرد و دوباره گفت ببینم زومی فردا هم همین کارو میکنی؟
حلزون یکی از شاخک هاشو تکون داد و گفت: نه دیگه نمیرم فکر نمیکنم بتونم به خورشید برسم.
زومی حلزون از زیر پرچین زیر چشمی نگاهی به آسمون کرد. از خورشید خجالت می کشید.
بهش گفت: خورشید خانوم میشه خواهش کنم از پشت ابرا بیای بیرون؟ بیا بیرون. با ما قهر نکن، میدونم که حریص و خودخواه بودم، ولی منو ببخش. حالا دیگه آرزوم اینه که تو برای همه باشی و به همه بتابی.
من دیگه نمیام بالا تا یه تیکه از تو رو بکنم خار پشت هم با تعصب سرش رو تکون داد. اون دوتا غمگین زیر پرچین نشسته بودن و غصه می خوردند یه مدت گذشت بارون قطع شد. خورشید خانم از پشت ابرا سرک کشید و به همه جا تابید. خارپشت و حلزون با خوشحالی فریاد زدن آخ جون متشکریم. متشکریم خورشید خانوم خیلی زود همه چیز توی باغ خشک و تر و تازه شد. اون دوتا هم به جای همیشگیون توی باغ برگشتند. رفتند و چند دقیقه بعد هم از خستگی خوابشون برد.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

0 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *